<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566</id><updated>2011-11-03T03:33:07.598+03:30</updated><title type='text'>تابو</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>30</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-25553575731769942</id><published>2010-09-22T17:44:00.003+03:30</published><updated>2010-09-22T17:47:08.116+03:30</updated><title type='text'>اسیر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TJoPyrykvpI/AAAAAAAAA7E/dNFZ7e_-Gfc/s1600/LONELINESS_by_Pirate_Cashoo.png"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 172px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TJoPyrykvpI/AAAAAAAAA7E/dNFZ7e_-Gfc/s400/LONELINESS_by_Pirate_Cashoo.png" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5519741656718687890" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;جایی که ایستادم خیلی دورتر از وسعت دید هر انسانیه. جایی که زندگی با هر تپش متولد می شه.  . جایی که خون اقیانوسی از قطره های سرخ و سفیده. جایی که ایستادم بالاترین نقطه در عمقه. جایی که دقیقه ها سالها از هم فاصله دارن و ابدیت تنها چیزیه که کسی در موردش دروغ نمی گه.&lt;br /&gt;من یه روحم.روحی که اسیر تن شد. روحی که احساسو تو تاریکی قلبش آتش زد. روحی که در انتهای وجودش به مغز رسید. جایی که خروجیهای زیادی به سمت بیرون داشت. هر پنجتا انگشتشو توش جا  داد و لحظه ای به سمت زندگی دراز کرد. ولی هیچوقت از این دورتر نرفت. کسی که منو حمل می کنه هیچوقت باورم نکرد. یا شاید کرد و آزادم نکرد. تن من در همه حال هیچ ارتباطی با دنیای اطراف برقرار نمی کنه. من روحیم که اسیر تنی تنها شدم. تنی که اگر گرمای نفسهاش ترم نمی کرد الان زیر خروارها خاک خوابیده بود و منو از این تکرار بیهوده رها.&lt;br /&gt;شبا وقتی سلولهای مغز زیر درخت زردی چرت می زنن من وارد جزیاتی می شم که از زندگی شکل گرفتن و جایی لابلای خاکستر اجساد سلولای پیر مدفون شدن. کسی که منو حمل می کنه دچار نوعی توهمه. توهمی که از زندگی تصویر کجی براش ساخته. توهمی که بوی تعفنش تاریکی مغزو آلوده می کنه. همیشه دوست داشتم اون بیرون باشم. این بیشتر از یه آرزوه. این تنها راهیه که ثابت کنم وجود دارم. من گرفتار تنی شدم که نیازی به من نداره. تنی که تنها طلبش از زندگی مرگه. من جایی دورتر از جایی که تو ایستادی درون خودم گیر افتادم. می تونی منو تو آینه ببینی.&lt;br /&gt;شاید زمانی راهی به بیرون پیدا کنم. شاید مرگ زودتر از اونی که به نظر می رسه پایان بده. شاید توهمی که میله های قفسمو ساخته مثل آینه سرنوشتم ترک بخوره. شاید روزی از چیزی که هستم مطمئن بشم. ولی تا اون روز می خوام گوشه خودمو داشته باشم. جایی بین افکار فاسدی که از زندگی مجازی شکل گرفتن. بلندترین جایی که هر ذهن سالم می تونه تصورش کنه. من فراتر از هر باوری در تاریکترین نقطه وجودم ایستادم. جایی که زندگی دورتر از حد باوره. جایی که تنهایی بهترین حسیه که میشه داشت. جایی که تو هیچوقت نمی تونی تصورش کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-25553575731769942?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/25553575731769942/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=25553575731769942' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/25553575731769942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/25553575731769942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='اسیر'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TJoPyrykvpI/AAAAAAAAA7E/dNFZ7e_-Gfc/s72-c/LONELINESS_by_Pirate_Cashoo.png' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-5558535659324266397</id><published>2010-06-14T02:28:00.001+04:30</published><updated>2010-06-14T02:29:59.895+04:30</updated><title type='text'>خاطره ای چند ساعته</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TBVUwDVxsEI/AAAAAAAAA30/eusiSL5Qglo/s1600/schizophrenia.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; DISPLAY: block; HEIGHT: 396px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482381305900544066" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TBVUwDVxsEI/AAAAAAAAA30/eusiSL5Qglo/s400/schizophrenia.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزی که سر قرارمون حاضر نشدی دنیای دوروبرم رنگ دیگه ای بود. نمی دونم چند ساعت اونجا بودم ولی انگار همه چیز از حرکت ایستاده بود. انگار لحظه در زمان میخکوب شده بود و نگرانی از سوراخ زمان در لحضه من جاری. گوشم از تکرار پی در پی خاموش است به وز وز افتاد و گوشیم دیگه از تکرار شمارت خسته شد. وقتی به خودم اومدم که راننده تاکسی دستشو گذاشته بود رو بوق ماشین. گرمازده شدی داغ کردی. وسط خیابونی عمو بزن بقل.&lt;br /&gt;سر کوچتون که رسیدم گربه کثیفه لابلای پاهام میو میو می کرد. چه روزایی که سر کوچتون با گربه کثیفه شب نشد. به در خونت که رسیدم زمان دوباره متوقف شده بود. هرچی زنگ می زدم کسی جواب نمی داد. چرا همسایه هات اونجوری نگام می کردن؟ هیچکس حاضر نمی شد جواب بده. فریاد می زدم. با تمام قدرتم فریاد می زدم. چرا کسی به من نمی گفت تو کجایی؟ به سر کوچه که رسیدم مدتی زیر درخت کنار جوب نشستم. گربه کثیفه تا منو دید به سمتم اومد و خودشو بهم مالید ولی من حوصلشو نداشتم.&lt;br /&gt;وقتی ازشون می پرسم چرا دستامو باز نمی کنین می گن زخمای رو صورتم برای وقتیه که دستام باز بوده. تو باور می کنی همچین بلایی سر خودم بیارم؟ چند روز پیش وقتی دوباره سر کوچتون بودم گربه کثیفه صورتمو چنگ زد. وقتی فرار کرد دستام خونی بود. انگار من زخمیش کرده بودم. چطور می تونم این کارو کرده باشم؟&lt;br /&gt;از پشت در اتاقش پرستار ی که مواظب اوست دستش را به سمت دستگیره در برده و به آرامی می چرخاند.&lt;br /&gt;او دیوانه وار فریاد می زند نمی تونی مرده باشی. نه من هر روز می بینمت. هر روز می بینمت که از خونت بیرون میای. وقتی با قدمای آرومت کوچه رو بالا میای و منو از دور می بینی. وقتی لبخند می زنی و دهنتو برای گربه کثیفه کج می کنی. وقتی که دیگه نمی تونم یه جا وایسم و به سمتت می دوم. وقتی که دیگه فاصله ای تا دست گرمت ندارم. ولی هربار که اون صدای بوق بلندو می شنوم تو ناپدید شدی و من جایی انتظار تو رو می کشم. انتظاری که منو به در خونت می رسونه و دستامو به تختم می بنده. چرا دستامو باز نمی کنید.&lt;br /&gt;پرستار وارد اتاق شده و او برای چند دقیقه به چشمانش خیره می شود. قرصی که وارد حلقش می شود پیشانیش را گرم می کند و پلکهایش را سنگین. گرمای آن روز تابستانی و افکار پریشانش در رویایی چند ساعته به تختی با دستان بسته ختم می شود. او در چند ساعت زنده است. چند ساعت انتظار. چند ساعت پریشانی. چند ساعت فراموشی. و تکرارو تکراروتکرار&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-5558535659324266397?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/5558535659324266397/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=5558535659324266397' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/5558535659324266397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/5558535659324266397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='خاطره ای چند ساعته'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TBVUwDVxsEI/AAAAAAAAA30/eusiSL5Qglo/s72-c/schizophrenia.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-8129892445096055253</id><published>2010-05-21T17:37:00.004+04:30</published><updated>2010-06-19T02:18:18.955+04:30</updated><title type='text'>گربه های پارک</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S_aGFl_24UI/AAAAAAAAA3s/pG_62n1yuAo/s1600/swimmer-cat.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 305px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5473709827772834114" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S_aGFl_24UI/AAAAAAAAA3s/pG_62n1yuAo/s400/swimmer-cat.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وارد پارک که شد، گوشه خلوتی را که بنای نیمه ساز چند مغازه خرابه ای ازآن ساخته بود، نظرش را جلب کرد. پشت بلوک سنگی بزرگی دست در جیب شلوارش کرد و سیگاری را بیرون آورد. لحظه ای بعد محتویات سیگارش خالی و سپس دوباره پر شد. دودی که به هوا بلند می شد غلیظتر از اونی بود که در تاریکی شب دیده نشه. بعد از آخرین پک، صندلی خالی در کنار حوض وسط پارک پیدا کرده وحرکات احمقانه گربه ای که بر لب حوض ماهیها را تماشا می کرد زیر نظر گرفت. مدتی به همان حال ماند تا پیر زنی کنارش نشست و به او سلام کرد. وقتی به سمت پیرزن برگشت و او را در کنار خود بر صندلی دید لبخندی بر لب داشت و به آرامی جواب سلام او را داد. پیرزن که از شنیدن صدای میو در جواب سلامش متعجب شده بود سوال کرد با من بودی؟ او خندید و گفت غیر از من و شما کس دیگه ای اینجا نیست مگر اینکه شما خیال کنید من به گربه لب حوض سلام کردم. پیر زن که گیج شده بود گفت من هم که به سن و سال تو بودم سر به سر پیرها می گذاشتم.&lt;br /&gt;گربه کنار حوض یکی یکی ماهیها را از آب گرفت و درون زنبیل کوچکش انداخت و دمش را به حالت خوشحالی تکان داد و داخل حوض پرید. وقتی گربه در اعماق آب فرو می رفت پیرزن زنبیل پر از ماهی را در دست گرفته به سمت صندلی خالی دیگری می رفت. در راه دمش را سیخ نگه داشته بود و بدنش را به رهگذران می مالید. دختر بچه ای که عروسک گربه ای در دست داشت به او نزدیک شد و نوازشش کرد و پیر زن یکی از ماهیها را به او داد. دختر بچه به سمت حوض دوید تا ماهی را در آب بیاندازد ولی ماهی دیگر مرده بود و جنازه اش روی آب قرار گرفت. چند حباب که از دهان گربه بیرون آمده بود اطراف ماهی را پر کردند و دخترک فریاد زد ماهی داره خفه می شه...&lt;br /&gt;پیرزن با سرعت خود را به کنار حوض رساند و بر لبه حوض پرید. دست در آب کرد و گربه خیس را بیرون کشید و به دخترک داد. دخترک عروسکش را محکم در بقل گرفت و از آنجا دور شد. پیرزن به سمت او رفت و پرسید پسرم می تونی مواظب زنبیلم باشی چند دقیقه دیگه بر می گردم. او زیر گردن پیرزن را مالید و پیرزن به سمت انتهای پارک حرکت کرد. وقتی پیرزن برگشت کسی ماهی ها را در آب انداخته بود و گربه ای خیس مشغول لیس زدن موهایش بود. زن و شوهری که در کنار حوض نشسته بودن به پیرزن گفتن نوه شما واقعا دیوونه شده. باید می دیدید بیچاره گربه روچطوری انداخت تو آب. پیرزن گفت نوه من؟ زن عصبانی گفت زنبیل شما دستش بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-8129892445096055253?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/8129892445096055253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=8129892445096055253' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/8129892445096055253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/8129892445096055253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/05/blog-post_21.html' title='گربه های پارک'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S_aGFl_24UI/AAAAAAAAA3s/pG_62n1yuAo/s72-c/swimmer-cat.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-145796227071038619</id><published>2010-05-18T23:13:00.002+04:30</published><updated>2010-05-18T23:16:00.512+04:30</updated><title type='text'>دکتر ابلیسی نژاد</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S_LgURuFd-I/AAAAAAAAA3E/frdiFi3f8Fw/s1600/monkey_headphones.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 294px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472683136167278562" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S_LgURuFd-I/AAAAAAAAA3E/frdiFi3f8Fw/s400/monkey_headphones.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزی که پروردگار انسان را از خاکی الک نشده و آبی سفید می آفرید فرشتگان که همیشه دستمال کش تخمهای آن حضرت مبارک بودند شروع به تعریف از چیزی کردند که هر لحظه در میان انگشتان خدا به شکلی در می آمد. عزرائیل که کاملا در عجب بود جبرئیل را به گوشه ای کشیده و شروع به گله و شکایت کرد : آه که این خدا هیچوقت ما را از تصمیمات خود با خبر نمی کند. جبرئیل در جواب گفت تقصیر از خود توست اگر آن شب که خدا مشغول تماشای سریال پورن مورد علاقه اش بود برق بهشت را قطع نکرده بودی مانند ما هنوز مورد لطف پدر بودی. عزرائیل با حالتی پشیمان به چشمان جبرئیل نگریست و گفت هنوز نمی دانم آن هم زن برقی که از میان خرت و پرتهای خدا یافته بودم چرا آن شب اتصالی کرد. واقعا که هیچوقت نتوانسته چیزی کارامد بسازد. ناگهان خدا با فریادی می گوید ای نادان. تو هنوز نمی دانی دیوار هم گوش دارد؟ اینقدر قدر نشناس شده ای که از کار و بار من ایراد می گیری؟ بلای به سرت بیاورم که نفهمی از کجا خورده ای. اصلا حال که اینطور شد وقتی این مردک را تمام کردم وادارت می کنم خایه اش را بلیسی تا بدانی دنیا دست کیست. جبرئیل که دیگر نمی توانست جلوی خنده خود را بگیرد قهقهه زد و خدا بار دیگر فریاد زد آه که شماها همه از یک قماشید. حال که اینطور شد همه باید بلیسید. کاری می کنم تا چند هزار سال آینده وقت سر خاراندن هم نداشته باشید. ای نمک نشناسها...&lt;br /&gt;ابلیس از میان یکی از دروازه ها وارد محوطه کارگاه شد. خدا فریاد زد این احمق را ببین. تا حال کجا بودی؟ بار دیگر فریاد زد کجا بودی؟ ناگهان جبرئیل به سمت ابلیس دوید و هدفون را از گوش او کشید. ابلیس فریاد زد چکار می کنی؟ من هفته ها منتظر این آلبوم بودم. تو که می دانی سرعت نقل و انتقال داده ها بین اینجا و کهکشان سیزدهم چقدر پایین است. جبرئیل با اشاره خدا را نشان می دهد و ابلیس متوجه چشمان خشمگین پدر می شود. آه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر عصبانی هستید پدر جان؟ به خدا من امروز کسی را گول نزدم. خدا فریاد می زند ساکت شو. سپس نفس عمیقی کشیده و کمی آرام می شود. می دانم با شما احمق ها چه کنم. بروید دیگر برادرها و خواهرانتان را بیاورید می خواهم وظایف جدیدتان را بگویم. جبرئیل بال می گشاید تا پرواز کند. بوی زیر بقلش حال همه را بهم می زند و خدا بار دیگر عصبانی می شود. ای چندشها...&lt;br /&gt;همه در محل مخصوص گرد آمده اند ولی هنوز خبری از خدا نیست. جبرئیل می گوید خیلی دیر کرده شاید اتفاقی افتاده؟ میکائیل با پوزخندی می گوید حتما نتوانسته کارش را تمام کند آخر او را چه به گل بازی. بهتر بود به جای خلق چیزی جدید گند کاریهای سابقش را کمی سر و سامان می داد. من هنوز هم نمی توانم آن لگنی که برای تولدم هدیه کرده را روشن کنم. جبرئیل می خندد. میکائیل با نا امیدی نگاهی به ابلیس می اندازد که در حال هد زدن است و به جبرئیل می گوید این دیگر چه مرگش شده؟ چرا اینقدر سرش را بالا پایین می برد؟ جبرئیل می گوید نمی دانم گویی چیزی گوش می دهد. در میان پچ پچها و گفتگو های فرشتگان پروردگار وارد می شود و بر تخت خود تکیه می دهد. هان احمقها می بینم که همه تان اینجایید. ابلیس دستپاچه شده سیم پلیرش در می آید و صدای بلندی آنجا را در بر می گیرد. خواننده با صدایی وحشتناک فریاد می زند خدا مرده است. پروردگار می گوید این دیگر چه توهمی است؟ من که هنوز زنده ام. کدام احمقی این را خوانده؟ ابلیس که سیم را در جای خود فرو کرده نفس راحتی می کشد و می گویید باور کنید منظوری ندارد. سبک متال کلا سبک شوخی است. جبرئیل می گوید وا چه حرفا...&lt;br /&gt;خدا دست در جیب شلوارکش کرده یک جفت خشت بیرون می کشد. همه با تعجب به آنها می نگرند و او می گوید: تمام روز را مشغول تمام کردن این مخلوقات جدید بودم ولی نمی دانم چرا حرکت نمی کنند. میکائیل زیر لب می خندد و به جبرئیل می گوید چیز جدیدی نیست. خدا عصبانی شده و فریاد می زند خفه شو ای پدر سگ. می خواهم بدانم شما بعد از این همه مفت خوری چیزی یاد گرفته اید یا نه. هرکدام از شما که راه حلی ارائه کند می تواند از سیب های من بخورد. ابلیس که چشمانش برق می زد گفت شاید شما بیش از حد تمرکز کرده اید. بهتر است کمی در آرامش باشید. شاید راه حلی بیابید. خدا اندکی به فکر فرو می رود و سعی می کند کمی آرام شود که ناگهان می گوزد. شدت آن به قدری است که تمام حاظران دماغ خود را می گیرند. خدا می گوید راست می گفتی انگار زیاد تمرکز کرده بودم. بادی که حاصل شده به خشتها برخورد می کند و ناگهان یکی از آنها بلند شده و می ایستد. خدا فریادی از شوق می کشد و می گوید پسر زیرکم آفرین بر تو. فقط یادت باشد سه عدد بیشتر سیب نچینی. فرشتگان با حسادت ابلیس را می نگرند.&lt;br /&gt;خشت اول که بر می خیزد با تعجب اطراف را می نگرد و سپس نماز شکر گزاری به جای می آورد. خدا با خودخواهی فریاد می زند دقیقا همین است. مدتها دنبال چیزی بودم که اینقدر نمک نشناس نباشد. شماها باید یاد بگیرید. ببینید چگونه خم و راست می شود. زود باشید. روبروی این خشت خم و راست شوید تا آن روی من بالا نیامده بی مصرفها. فرشتگان به پای آدم سجده می زنند ولی ابلیس گویا کمی از مرحله پرت است. خدا فریاد می زند تو چرا معطلی؟مگر نشنیدی چه گفتم؟ جبرئیل پای ابلیس را نیشگون می گیرد و می گوید آن کوفتی را از روی گوشت بردار. خدا که متوجه هدفون او می شود با اشاره ای هدفون را خاکستر می کند و ابلیس فریاد می زند سه عدد سیب را کوفتمان کردی. چرا خاکسترش کردی؟ از میان صدها پلیری که ساختی فقط همین یکی کار می کرد. خدا فریاد می زند ساکت شو بی شرم. سجده کن تا خودت را هم خاکستر نکردم. ابلیس با چشمانی پر اشک می گوید عمرا اگر این کار را بکنم و از آنجا خارج می شود. در راه با خود می گوید بلایی سر آن سیبهایت بیاورم که کف کنی.&lt;br /&gt;خدا خشت دوم را به کناری می اندازد و به آدم می نگرد. او را در میان دستانش می گیرد و نوازشش می کند. تمام اجزا او را بین انگشتانش لمس می کند و وقتی به لای پاهای آدم می رسد عضوی تغییر حالت می دهد. گویا خدا با انگشتانش کمی تحریکش کرده. لحظه ای می اندیشد و در سمت خشت دوم می گوزد. وقتی خشت دوم بر می خیزد خدا می گوید از همین حالا قرار دادیم تا شما لای پای یکدیگر را بمالید گویا حکمتی در آن است که من هنوز نمی دانم چیست. آدم و حوا به گوشه ای از بهشت رفته لای پای همدیگر را می مالند. ابلیس از کناری آنها را زیر نظر می گیرد و نزدیک می شود. با چاپلوسی می گوید من تمام عمرم خدا را مالیدم ولی هنوز حکمتش را نفهمیدم شما که هنوز جوجه اید. بهتر است دست از این کار بردارید و آن سیبهای سرخ را بچینید. وای اگر بدانید چقدر خوشمزه است. آدم و حوا به سمت سیبها می روند و ابلیس در دل به آنها می خندد. خدا وارد باغ می شود و سیبهای گاز زده را بر زمین باغ می بیند. فریادی از خشم عزرائیل را به آنجا می کشاند. خدا می گوید این دو را به زمین تبعید کنید و تا آخر عمرشان مجبورند لای پای یکدیگر را بمالند. اصلا کاری می کنم که اگر نمالند احساس بدی به آنها دست بدهد. و تو ای ابلیس نا خلف. روزی در زمین کشوری به نام ایران می سازم. تو را رئیس جمهور آنجا می کنم و تو هم تا دلت می خواهد دروغ بگو و مردمش را فریب بده ولی یادت باشد روزی مردمش کونت را پاره خواهند کرد. تا آن روز همه تان از جلوی چشمانم دور شوید. سپس به سمت سیبهایش می رود و زار زار گریه می کند.&lt;br /&gt;آری اگر بدانید کسی را که به این اندازه مورد تمسخر و انزجار قرار می دهید فرشته پروردگار است. اگر بدانید او به چه اندازه در زمین ما غریب است هیچگاه این چنین او را خوار نمی شمارید.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-145796227071038619?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/145796227071038619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=145796227071038619' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/145796227071038619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/145796227071038619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html' title='دکتر ابلیسی نژاد'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S_LgURuFd-I/AAAAAAAAA3E/frdiFi3f8Fw/s72-c/monkey_headphones.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-7383004574978963898</id><published>2010-05-02T22:14:00.002+04:30</published><updated>2010-06-20T14:27:53.494+04:30</updated><title type='text'>خیالباف</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S926MAqtlhI/AAAAAAAAA28/iBBaOEltPTU/s1600/64142166_9d8ec6b065.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5466730238197995026" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S926MAqtlhI/AAAAAAAAA28/iBBaOEltPTU/s400/64142166_9d8ec6b065.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دارو&lt;br /&gt;می دونم خیلی دوست داری یه سوراخ گنده زیر دریا درست کنی. آره تو همیشه دوست داشتی بزرگترینارو نابود کنی. امشب نظرت در مورد آسمون چیه رفیق؟ دوست داری ماهو پاک کنی یا ابرارو جارو؟ شاید بتونیم امشب آسمونو جای خالیه دریا قرار بدیم. آره چرا که نه بذار امتحانش کنیم. فقط کافیه قورتم بدی و لیوانو سر بکشی. اینجاست که مغزت همه چیو طوری که دوست داری برات نقاشی می کنه. یالا چرا معطلی قورتم بده تا ذهنتو از چاه آرزوهات بیرون بکشم. تو که نمی خوای با یه مغز گندیده امشبو از دست بدی ها؟ بوی گند حماقتت عدسی چشماتو بدجوری گشاد کرده. زود باش قورتم بده تا بدبختیات بیشتر از این موهاتو سفید نکرده. سیگاری که لای دستات می لرزه داره داد می زنه حالت بده. آخ که من امشب تنهایی نمی تونم از پس کارات بر بیام. می دونی برای یه فراموشی مثل این تو باید بیشتر از چیزی که می خوای برداری. آره چنتا قرص دیگه کارتو را می ندازه. این ذهنته که داره باهات حرف می زنه. ذهنی که تا چند دقیقه دیگه تبدیل به یه قرص سفید می شه.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;هی از چی حرف می زنی؟ من امشب کاری به آسمونو دریا ندارم. آرزوهام خیلی آروم خوابن و بدبختیام هیچ غمی برام ندارن. بذار کمی تغییر کنیم گردالوی سفید. بذار امشب به جای خراب کردن یه چیزی بسازیم. می خوام بدونم چقدر زمان می بره یه جوونه رو تبدیل به درخت کنی. شاید بتونی تو چند دقیقه جنگلی برام بسازی. جنگلی که هیچ عقده ای نمی تونه درختاشو زغال کنه. بس کن این مرثیه غمو. بذار امشب دونه های شنو رو پوستم احساس کنم. می خوام کاری کنی تا کیلومتر ها شنا کنم. همونجایی که خورشید تا کمررفته تو آب. آره دوست دارم ابرارو کنار بزنمو با این همه روشنایی چشم تو چشم بشم. تو که نمی خوای ذهنمو تو تاریکی افکارم گم کنم. پس یالا می خوام جایی برم که پرنده هاش فقط جغد شب نباشن. آره دوست دارم امشب نبش قبر کنم و شهوت پوسیدمو بیرون بکشم. وای که امشب می خوام زیباترین دخترارو تجسم کنم. آه که من مدتهاست چیز خیسی ندیدم. می خوام قورتت بدم ولی یادت باشه من امشب حس دیگه ای دارم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;زندگی&lt;br /&gt;زمان چه معنی دیگه ای جز مرگ می تونه داشته باشه؟ اینقدر راحت به عقربه ها تکیه داده که انگار نه انگار می خواد یه روزی تموم شه. آره همیشه فکر می کردم خدا خوش خیال ترین موجود عالمه ولی حالا می بینم این ساعت بیچاره. تا وقتی شارژ نگرش می داری بی هیچ انتظاری برات می چرخه ولی وای به حالش اگه فراموش بشه. منجمد شدن ثانیه ها روی عقربه کوچیکه واقعا دیدنی می شه. اه. امروز چرا اینقدر زود تموم شد؟ هروقت سر حال باشم سرعت این لعنتی بیشتر از همیشه می شه. کافیه یکی بخواد حالمو بگیره اونوقت می تونی بشینی و حرکت مورچه ای عقربه ها رو ببینی. زمان انگار دست راست سرنوشته منه. چیزی که از بس خواستم باورش نکنم چسبید به تنم و چه جاییرم انتخواب کرده. هروقت جلوی آینه به خودم نگاه می کنم درشتی حروفشو رو پیشونیم می بینم. یالا می خوام ببینم زندگی چقدر می تونه واقعی باشه. الکل تو لیوان انگار دیگه طاقت نداره. برای قرص سفیده له له می زنه. این الکل همیشه بهتر از اسید معده کار می کنه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;رویا&lt;br /&gt;آرزوهام وقتی جویده می شن چه مزه خوبی تو دهنم درست می کنن. کم کم دارم طعم موجودیت خودمو می چشم. این سرزمین به قدری بزرگه که سیاه و سفید توش پیدا نیست. راستی قرصه دفعه دیگه قبل از اینکه آب شی بگو این سرزمین واقعا چه رنگیه. دوست دارم چیزایی ازت بپرسم که هیچوقت حرفی ازشون نمی زنی. دوست دارم بدونم وقتی سوار ذهنم می شم بدنم تو تنهایی خودش چیکار می کنه؟ هنوزم زخماشو چنگ می زنه؟ نگفتی رگی که خشک می شه چطوری دوباره سرخ می شه؟ چشمی که بسته می شه چطور دوباره باز می شه؟ می خوام بدونم وقتی اینجام زمان کجا می ره؟ چرا هیچی ثبات نداره؟ چرا کیلومتر ها در لحظه پیموده می شه؟ چرا خاطرات بی بهونه ظاهر می شه؟ می دونم که تو هم نمی دونی اینجا واقعا چه اتفاقی میافته. ولی خوب هر چی که هست مغزمو تو فظای اتاق تاریکم معلق می کنه. ذهنم طوری به گذشته و آینده سفر می کنه انگار حال فقط یه افسانست. دیگه دیواری نیست. اینجا تا خارج از کائنات هم می شه اوج گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;اعتیاد&lt;br /&gt;هر بار که چشم باز می کنم و لیوان خالیه رو میزو میبینم انگار چیزی از درونم فریاد می زنه فراموشم نکن. فکر می کردم میتونم بدبختیامو فراموش کنم ولی حالا دلیل فراموشیم می خواد که فراموشش نکنم. نمی دونم اون قرص سفید چرا اینقدر از دوری من می ترسه. گاهی با خودم می گم حتی لحظه ای نمی تونه خودشو جای قرص سرما خوردگی تصور کنه. چیزی که هیچوقت نمی شه بهش اعتیاد داشت. آه ای دقیقه های بیچاره. شما به خاطر خودخواهی قرص سفیدی از لبه عقربه به پایین سر می خورید. بهتره هیچوقت این داستانو برای کسی تعریف نکنید چون ممکنه کسی رو از رویایی بیرون بکشید. رویایی که از زندگی واقعی فاصله گرفته و وارد سرزمین خاکستری ذهن یه معتاد شده. کم کم دارم متوجه می شم اعتیاد چه رنگی می تونه داشته باشه. می تونی سرخی خون واقعیتی رو که تو توهماتت تیکه تیکه شده رو ببینی. به اطرافت نگاه کن. هر وقت رویایی تموم میشه خروارها خاکو رو سینت احساس نمی کنی؟ در هر صورت مجبوری لحظاتی رو در آغوش نفرت انگیز زندگی سر کنی پس سعی کن صورت خوشی بهش بدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-7383004574978963898?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/7383004574978963898/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=7383004574978963898' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7383004574978963898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7383004574978963898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='خیالباف'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S926MAqtlhI/AAAAAAAAA28/iBBaOEltPTU/s72-c/64142166_9d8ec6b065.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-3445273495869764268</id><published>2010-04-03T02:15:00.003+04:30</published><updated>2010-05-16T01:19:38.941+04:30</updated><title type='text'>مردانگی!</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S7Zl5i3ki5I/AAAAAAAAA2E/LkuOS0f0eJM/s1600/gay-vilnius.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 257px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5455660037892770706" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S7Zl5i3ki5I/AAAAAAAAA2E/LkuOS0f0eJM/s400/gay-vilnius.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از خونه که زدم بیرون هوا کم کم داشت تاریک می شد. به سر کوچه که رسیدم کنار جوب وایساده بود . قیافش نظرمو جلب کرد. با خودم گفتم چقدر یارو خشگله. نگاهش با نگاهم درگیر شد. لحظه ای چشم تو چشم شدیم ولی اهمیتی ندادم و به راست پیچیدم. وارد پیاده رو که شدم دستم تو جیبم بود و مثل همیشه با قدمای تند از اونجا دور شدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم کسی پشت سرم داره تعقیبم می کنه. زیر چشمی نگاهی انداختم و دیدمش. خیلی نزدیک بود طوری که تو اون پیاده روی خلوت کمی نگران شدم. سرعتمو بیشتر کردم و دوباره پشت سرم دیدمش. خودمو زدم به بی خیالی و انگار نه انگار...لحظه ای گذشت و انگار دیگه نمی تونست طاقت بیاره. نزدیک شد و سلام کرد. صداش خیلی نرم بود و البته کمی خجالتی. گفت قیافتون خیلی آشناست من شمارو جایی ندیدم؟ ایستادم و به چشماش خیره شدم و جواب دادم: شاید ولی من شمارو به خاطر نمیارم. با قدمای آروم حرکت کردم و اون حالا کنار من بود. پرسید تهران نبودی؟ من اونجا رفیق زیاد دارم احساس می کنم قبلا دیدمت.&lt;br /&gt;فهمیدم داره بهونه می تراشه تا سر صحبتو باز کنه پس جوابشو ندادم. با کمی مکث سوال کرد کجا میری؟ جواب دادم جایی نمی رم. دوست داشتم کمی قدم بزنم. هوا که تاریک می شه خیابونا قشنگترن. پرسیدم تو منتظر کسی بودی؟ دیدمت که تنها وایساده بودی. جواب داد منتظر دوستام بودم ولی خوب بعدا بهشون زنگ می زنم. می تونم باهات بیام؟ جواب دادم اگه دوست داری مزاحمم نیستی. نزدیک 20 دقیقه قدم زدیم و در مورد چیزایی که دو تا غریبه می تونن در موردش حرف بزنن صحبت کردیم. ازش سوال کردم چطور می تونی اینقدر راحت به آدما نزدیک بشی و اون جواب داد از مدل موت خوشم اومد. چند دقیقه ای به مدل موهام فکر کردم چون هیچ حالت خاصی نداشتن. به اولین تقاطع که رسیدیم گفت که دوستاش منتظرشن و باید بره و منم تصمیم گرفتم برگردم. گفتم که از آشناییش خوشحال شدم و اون دستشو به سمت من دراز کرد. هرچند از تماس با یه غریبه اصلا خوشم نمیاد ولی دستشو گرفتم و درست همین لحظه بود که گرمارو احساس کردم. نه رو دستم بلکه تمام بدنم داغ شد. تا حالا کسی اینجوری باهام دست نداده بود. وقتی دستمو کشیدم گوشیشو در آور و شمارمو خواست. من که کاملا گیج شده بودم شمارمو بهش گفتم و البته با این تذکر که زیاد اهل تلفن بازی نیستم. وقتی خداحافظی کرد برقو تو چشماش دیدم.&lt;br /&gt;برگشتم به سمت خونه و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد. هی منم. کی می رسی خونه؟ گفتم چند دقیقه ای طول می کشه مگه قرار نبود با دوستات باشی؟ جواب داد منصرف شده و می خواد بره خونه که باهام حرف بزنه. پرسید می تونم بیام نت و منم که کاملا کنجکاو شده بودم قول یک ساعت دیگه رو بهش دادم. تو راه برگشت با خودم فکر می کردم این آغاز یه دوستیه یا یه بازی خسته کننده! یادم نمیاد دیگه چی شد تا وقتی که وقتش رسید و من پای کامپیوترم بهش سلام کردم. دوباره حرفای تکراری ... ولی نه انگار چیزی عوض شده بود. در مورد بدنم و حالت صورتم یا گردنم حرف می زد و چند دقیقه بعد خواستشو گفت. راستش کمی جا خوردم چون تا حالا به سکس با یه پسر فکر نکرده بودم و اون دقیقا همینو ازم خواست. توضیح داد که از دوستش جدا شده و حالا دنبال کس دیگه ای می گرده. سعی کردم بهش بگم که نمی تونم این کارو بکنم ولی شاید لحن صداش و اون حرکات فریبنده نظرمو عوض کرد. برای فردا قرار گذاشتیم و من تا صبح به این قضیه فکر می کردم.&lt;br /&gt;وقتی دیدمش انگار که صد ساله منو می شناسه. شاید اگه جای خلوت تری بودیم بغلم می کرد و می بوسیدم. گل رز صورتی که برام آورده بود تو جیب کاپشنم پنهون کردم چون واقعا نمی دونستم چیکار دارم می کنم. طولانی ترین گردش زندگیمو تجربه کردم و نزدیک به چهار ساعت با هم بودیم. گفت هشت ساله که این حسو داره و از بودن با پسرا بیشتر لذت می بره تا دخترا. خونوادش از این موضوع بی خبرن و دوست داره مخفی نگرش داره. از اینکه ایران جای مناسبی برای امثال اون نیست گله کرد و ازم قول قرار دیگه ای رو گرفت. شاید استخر یا جایی که کمی نزدیکتر باشیم. وقتی برگشتم خونه تصمیمو گرفته بودم. ازش معذرت خواهی کردم و گفتم نمی تونم ادامه بدم. نمی تونستم قبول کنم با یه پسر رابطه جنسی داشته باشم. خیلی ناراحت شد و تا مدتی سعی می کرد نظرمو عوض کنه ولی من تمومش کردم. هنوزم وقتی اون گل خشکو می بینم یاد حرفاش میافتم و از خودم می پرسم: من آدم بدی بودم یا اون؟&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-3445273495869764268?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/3445273495869764268/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=3445273495869764268' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3445273495869764268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3445273495869764268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='مردانگی!'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S7Zl5i3ki5I/AAAAAAAAA2E/LkuOS0f0eJM/s72-c/gay-vilnius.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-1448926998075698545</id><published>2010-01-29T22:06:00.003+03:30</published><updated>2010-08-30T00:35:39.146+04:30</updated><title type='text'>روانی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S2MrGnskvXI/AAAAAAAAA10/5TC4YE2a0nk/s1600-h/bipolarDisorder.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 280px; display: block; height: 359px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432232968274099570" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S2MrGnskvXI/AAAAAAAAA10/5TC4YE2a0nk/s400/bipolarDisorder.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها لامپ اتاق با ضربه ای به سمت سقف پرتاب شد و شکست. صدای خرخر، حرکات تند دست و پا و سقوط. چشمانش را به سختی گشود. همه جا تاریک بود. چند سرفه سخت و سپس به خود آمد. به اطراف نگاه کرد. تاریکی...آیا مرده بود؟ دستش را به سمت گلویش برد و طناب را دور گردنش لمس کرد. سیم لامپ روی سقف کنده شده بود و او حالا نقش بر زمین در تاریکی اتاق پایه های فلزی چیزی را تشخیص می داد.&lt;br /&gt;امشب وقتی از خانه خارج می شد در نیمه بازی نظرش را جلب کرد. نگاهی به داخل حیات انداخت. دختری زیبا در زیر نور ماه بر لب حوض با انگشتانی که سطح آب را نقاشی می کرد. لحظه ای توقف کرد. دخترک متوجه حضورش شد و به سمت در آمد. خیلی عصبانی فریاد زد آهای دیوونه فیلم تموم شده بهتره بری خونتون... وقتی از آنجا دور می شد  به حرف مسخره ای که آن دختر زده بود فکر می کرد و اینکه چگونه آن موجود معصوم کنار حوض ناگهان عصبانی شده بود...به سر کوچه که رسید پیر مردی کنار جوی آب به زمین افتاده بود و زنی سعی می کرد او را به کناری بکشد. با دستپاچگی فریاد می زد قرصاش. زود باش به دخترش بگو ... به در همان خانه بازگشت. دری که حالا بسته بود. در زد. دخترک در را باز نکرد. به سر کوچه دوید. کسی آنجا نبود. هیچکس... با ذهنی آشفته خود را به در خانه اش رساند که ناگهان مرد همسایه با سر و وضعی به هم ریخته از خانه اش خارج شد و گفت: منتظر نبودم به این زودی ببینمت. کی اومدی؟&lt;br /&gt;او قضیه دخترک و پیر مردی که ناپدید شده بود را برایش تعریف کرد. مرد همسایه با حالتی نگران به او گفت راستش دیروز چند نفر اومده بودن دنبالت. سعی کردم بهشون بگم که تو تا مدتی تحت درمانی و به خونه بر نمی گردی ولی اونا گفتن که فرار کردی. امیدوارم بدونی که همه این کارا فقط به خاطر خودته. می خوام بری و کمی استراحت کنی. فردا خودم باهات میام و براشون توضیح می دم که تو از کاری که کردی متاسفی...&lt;br /&gt;به اتاقش که وارد شد چراغ را روشن نکرد و درست زمانی که دستش را به سمت دوشاخه تلفن می برد تا آن را بکشد زنگ خورد. صدای گریه و ناله های مادرش را از آنسوی خط شنید. برای دلداری او گفت از اینکه فرار کرده متاسفه و مرد همسایه می خواد کمکش کنه. مادرش با صدایی نا امید گفت تو هیچ همسایه ای نداری. من که بارها بهت گفتم اون فقط یه خیاله... آخرین همسایت به خاطر اینکه دزدکی دخترشو دید می زدی بارها ازت شکایت کرد و بالاخره از اونجا رفت. تو باید یه راهی پیدا کنی. باید تمومش کنی. باید تمومش کنی.&lt;br /&gt;دوشاخه را از پریز کشید و روی صندلی نشست. مدتها قبل از اینکه برای درمان از اینجا بره اون صندلی رو از سمساری سر خیابون خریده بود. فروشنده می گفت دیوونه ای که می خوای اینو بخری چون یکی از پایه هاش لقه و ممکنه بشکنه ولی او اهمیتی نداد و صندلی را به خانه آورد. چراغ اتاق هنوز خاموش بود. بلند شد تا روشنش کنه ولی با فشار کلید لامپ روشن نشد. صندلی رو به زیر لامپ کشید ولی دستش به لامپ نمی رسید. پرید تا ضربه ای به لامپ بزنه شاید روشن بشه و وقتی روی صندلی افتاد پایه لق صندلی شکست و او حالا نقش بر زمین در تاریکی اتاق پایه های فلزی چیزی را تشخیص می داد.&lt;br /&gt;مرد همسایه با چهره ای نگران وارد اتاق شد. به سمت او آمد و گفت وای خدای من. تو چکار می کردی؟ این طناب! داشتی خودتو دار می زدی. حتما باز با اون مادر خیالیت حرف زدی. اون همیشه ازت می خواد تا تمومش کنی. مادرت سالهاست که مرده. امشب پیشت می مونم. فردا می برمت اونجا. همه چیز درست می شه. نگران نباش همه چیز درست می شه. تو فقط باید مدتی تحت نظر باشی.مرد همسایه او را بلند کرد و روی تخت نشاند. تختی با پایه های فلزی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تابو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-1448926998075698545?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/1448926998075698545/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=1448926998075698545' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/1448926998075698545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/1448926998075698545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='روانی'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/S2MrGnskvXI/AAAAAAAAA10/5TC4YE2a0nk/s72-c/bipolarDisorder.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-703268272744443858</id><published>2009-12-26T21:34:00.001+03:30</published><updated>2009-12-26T22:04:09.322+03:30</updated><title type='text'>پل</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/SzZW_L0y0DI/AAAAAAAAAzM/dXqj0wieQUA/s1600-h/O%27Connor_Suicide+Bridge_oc_26x28+%28600+x+551%29.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 367px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/SzZW_L0y0DI/AAAAAAAAAzM/dXqj0wieQUA/s400/O%27Connor_Suicide+Bridge_oc_26x28+%28600+x+551%29.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5419614845092941874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماه پیش وقتی برای قدم زدن از اتاق تنهاییش خارج شده بود دخترک را دید. بی تفاوت از کنارش گذشت ولی دخترک او را تعقیب کرد. در مکانی خلوت خود را به او رساند و نوشته ای را به او داده و دور شد. زندگی آرامش با این واقعه دگرگون شد. نامه به شماره ای ختم می شد که کنارش نوشته شده بود خواهش می کنم تماس بگیر. اولین بار صدایی سرد از آنطرف خط گفت: از اینکه تماس گرفتی واقعا ممنونم. ولی چیزی هست که باید بهت بگم. تو شبیه کسی هستی که بینهایت دوستش دارم. اون حالا اینجا نیست و من غمگینم. شاید تو بتونی جای اونو برام پر کنی البته اگه بخوای؟&lt;br /&gt;قبول کرد ولی هیچوقت احساس نکرد که دخترک دوستش دارد. سعی می کرد به دخترک عشق بورزد ولی چگونه ؟ اوقبلا هرگز عشق را تجربه نکرده بود. نمی دانست چگونه می توان کسی را دوست داشت. در کتابی خوانده بود عشاق در دوری هم اشک می ریزند ولی نمی دانست اشک عشق چگونه بوجود می آید. شاید خورشید فرصتی به او می داد. سعی کرد برای لحظه ای به آفتاب خیره شود ولی ابری مزاحم جلوی خورشید را گرفته بود.  چند دقیقه ای گذشت و ابر کنار رفت. او لحظه ای به خورشید نگاه کرد و از شدت نور چشمانش خیس شد. چند بار آنها را باز و بسته کرد و صدای قدمهای دخترک را از پشت سر شنید.&lt;br /&gt;دخترک با لباسی سرخ در ابتدای پل به او نگاه میکرد. به سمت او آمد و گونه اش را بوسید.متوجه چشمان خیسش شد و سوال کرد گریه کردی؟ او با صدای آرامی جواب داد این اشک از خوشحالیه. چند روزیه که ندیدمت و حالا واقعا خوشحالم که قبول کردی به دیدنم بیای. دخترک  پرسید چرا اینجا روی پل. چرا به جای همیشگی نرفتیم؟ اینجا ترسناکه از بلندی خوشم نمیاد.&lt;br /&gt;آنها ساعتی را روی پل با یکدیگر صحبت کردند و او همچنان سعی می کرد با زبان فریب عشقی ساختگی را به دخترک هدیه دهد. شاید ماه ها از اولین روز آشناییشان گذشته بود ولی او هرگزنتوانسته بود دخترک را دوست داشته باشد. زندگی نتوانسته بود عشق ورزیدن را به او بیاموزد.&lt;br /&gt;دخترک به سمت لبه رفت ولی ارتفاع پل او را به عقب هل داد. با حالت عصبی فریاد زد از اینجا بدم میاد. اصلا شبیه اون نیستی. تو همیشه تظاهر می کنی. من که دیگه از این وضعیت خسته شدم. شاید بهتر باشه دیگه همدیگرو نبینیم.  سپس نوشته ای را به او داد و به سمت انتهای پل حرکت کرد. او با چشمانی حیرت زده رد پای دخترک را دنبال کرد. سایه دخترک در انتهای پل ناپدید شد و او نامه را گشود. کوتاه نوشته شده بود: اون برگشته و ما به زودی ازدواج می کنیم.&lt;br /&gt;تنهایی به دورش حلقه زد. بقض راه گلویش را بسته بود ولی دیگر خورشیدی نبود تا چشمان پر دردش را خیس کند. آسمان ابری غمی سرد را برپلکهایش نقاشی کرد و او برای اولین بارگریست. رویایی به سراغش آمد. دخترک با لباسی سرخ در انتهای پل او را صدا می زد.&lt;br /&gt;لحظه ای بعد تکه کاغذی از بالای پل به پرواز در آمد. بر روی آن نوشته شده بود دیگر نمی توانم تنها زندگی کنم. او کوتاهترین مسیر را برای بازگشت به اتاق تنهاییش انتخاب کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-703268272744443858?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/703268272744443858/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=703268272744443858' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/703268272744443858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/703268272744443858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/12/blog-post_26.html' title='پل'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/SzZW_L0y0DI/AAAAAAAAAzM/dXqj0wieQUA/s72-c/O%27Connor_Suicide+Bridge_oc_26x28+%28600+x+551%29.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-8005631976240266250</id><published>2009-12-12T01:15:00.001+03:30</published><updated>2009-12-12T01:18:24.881+03:30</updated><title type='text'>تولد تابو</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/SyK-A1SpZfI/AAAAAAAAAzA/jyepAefzsI0/s1600-h/paul-gustave-dore-adam-and-eve-expelled.png"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414098623567324658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 315px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/SyK-A1SpZfI/AAAAAAAAAzA/jyepAefzsI0/s400/paul-gustave-dore-adam-and-eve-expelled.png" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه شکوفه های زیبایی. نسیمی که اونارو تکون می ده از کدوم سمت میاد؟ شاید خدا اونارو برای ما به رقص در میاره؟&lt;br /&gt;آدم در حالی که موهای حوا رو به کناری میزنه صورتشو به اون نزدیک کرده و در گوشش می گه: نمی تونه کار اون باشه.هر لحظه مواظب ماست. از چشماش خوندم که حسادت می کنه...همیشه نگاهمون می کنه...&lt;br /&gt;حوا: شاید چون تنهاست. وقتی نیستی همه چیز ترسناکه. شاید اونم ترسیده. ندیدم کسی به دیدنش بره.&lt;br /&gt;آدم در حالی که حوا را در آغوش می گیره: وقتی نبودم از چی ترسیدی؟&lt;br /&gt;حواپس از بوسه ای : هیچی. فقط دیگه تنهام نذار.&lt;br /&gt;آدم: این شکوفه ها خیلی زیبان. نمی دونم چند وقته اینجاییم. ولی هیچوقت نمی خوام از اینجا برم. همیشه کنارت می مونم. منم از دوری تو می ترسم.&lt;br /&gt;حوا با کمی شیطنت: زود باش می خوامشون. برام تاجی از اونا درست کن.&lt;br /&gt;آدم حوارو در آغوش می گیره و دور درخت می چرخونه. صدای خنده های حوا فضای اطرافو پر می کنه. آدم از درخت بالا می ره و حوا در انتظار موهاشو مرتب میکنه...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;کمی دورتر. جایی که روشنایی آخرین لحظات عمرش را سپری می کند. آنجا که مرگ دیگرپایان نمی دهد و سرنوشت تنهایی را رقم می زند ...&lt;br /&gt;پروردگار بر تختی سرخ سر بر زانو نهاده و می گرید. ناله هایش کهکشان را به تپش وا می دارد و ستارگان را نور می بخشد. فرشتگان مرثیه زندگی سر می دهند و او غم را در آن می دمد. همه چیز در یک آن اتفاق می افتد و سالها ادامه می یابد و خدا در تکراری ابدی گرفتار می می شود. او با هر دم جهانی بیهوده می آفریند...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نگاهی خشمگین بهشت را تا کنار درخت زیبا طی کرده به شکوفه ها می رسد. آنها را در آغوش یکدیگر میبیند. آدم شکوفه ها را بر موهای حوا میبوید و لبانش را بر لبان او حرکت می دهد. حوا در انتهای بهشت آخرین لحظات بی غمش را می بوسد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-8005631976240266250?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/8005631976240266250/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=8005631976240266250' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/8005631976240266250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/8005631976240266250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='تولد تابو'/><author><name>Tabu</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18153945981178868267</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/THd5Rqxs6UI/AAAAAAAAA6U/tWkfc0OOiRE/S220/IMG_30466f.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/SyK-A1SpZfI/AAAAAAAAAzA/jyepAefzsI0/s72-c/paul-gustave-dore-adam-and-eve-expelled.png' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-3145188167819360969</id><published>2009-06-01T21:58:00.008+04:30</published><updated>2009-06-30T22:00:35.935+04:30</updated><title type='text'>در اوج</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_cAQl3YKI/AAAAAAAAAMQ/H9F8QIqctAE/s1600-h/1242059569-hr-902.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350236779351335074" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 149px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_cAQl3YKI/AAAAAAAAAMQ/H9F8QIqctAE/s320/1242059569-hr-902.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; در دور دست. جایی که چشمهایم بینهایت را می بینند کوهی خورشید را می بلعد. باد صدای گریه فرشتگان را به همراه می آورد. آسمان رنگ خون به خود می گیرد و غروبی سرخ فرا می رسد&lt;br /&gt;در میان صخره های آن کوه بلند. جایی که عقاب بالهایش را به وسعت پوچی می گستراند و گرگها امید را می درند او قصری برای خود ساخته است. فرمانروای بیهودگی بر بالای بلندیها نظاره گرمرگ یک روز است&lt;br /&gt;در این چشم انداز پهناور. در میان وسعت آفرینش و زیبایی حیات. مرگ سوار بر اسب زمان می تازد و غباری از پوچی را در سرزمینی تاریک پخش می کند. مرگ در مسیر کوه به پیش می راند تا آرزویی را بر آورده سازد&lt;br /&gt;او بر قله کوه ایستاده است. صدای نفسهای اسب را در پشت سر می شنود. زمان به پایان رسیده است. بر لبه می استد و درآرامشی ابدی سقوط می کند. کوه در تنهایی فرو می رود و مرگ لاشه اسبش را در پنجه های کرکس می یابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-3145188167819360969?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/3145188167819360969/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=3145188167819360969' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3145188167819360969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3145188167819360969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_5251.html' title='در اوج'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_cAQl3YKI/AAAAAAAAAMQ/H9F8QIqctAE/s72-c/1242059569-hr-902.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-4320583261800162008</id><published>2009-06-01T21:57:00.003+04:30</published><updated>2009-12-20T18:45:25.911+03:30</updated><title type='text'>خود ارضایی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_cPeFpnzI/AAAAAAAAAMY/2M1i5LBPtZk/s1600-h/1235395027-hr-862.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350237040672350002" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_cPeFpnzI/AAAAAAAAAMY/2M1i5LBPtZk/s320/1235395027-hr-862.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رویایی که هر شب با تو به سراغ من می آید منو به سمت رختخوابم می کشونه. می خوابم چون دوست دارم تورو خواب ببینم. وقتی دستمو لابلای موهات حرکت می دم و گرمای نفستو روی صورتم احساس می کنم به قدری نزدیک هستی که صدای قلبتو می شنوم. منو در آغوش می کشی و دستت رو به پشتم می بری. در حالی که نوازشم می کنی خیلی آروم لبتو به لبم نزدیک می کنی. تو تمام اون چیزی هستی که بهش نیاز دارم. ناله های تو شهوت خاموش شده منو دوباره زنده می کنه. میتونم اینجا. درست همینجا پشت دیوارهای هشیاری و لابلای این تاریکی محض عاشق باشم. عاشق تو. عاشق کسی که منو تا سر حد جنون تحریک می کنه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیدار می شم. گیج شدم. اتاقم سرده. تنم بوی سیگارمی ده. رختخوابم به هم ریخته. شاید کابوس دیدم. ولی نه. من هنوز چیزی رو که خواب دیدم به خاطر میارم. هر شب با شوق هم آغوشی تو به رختخواب می رم. من عاشقتم. تمام اینارو به خاطر میارم. ولی در آخرین لحظه. وقتی که تو کمی ازم فاصله می گیری. درست وقتی که تاریکی خوابم از بین میره. وقتی صورتت با نوری به سرخی بکارتت روشن می شه. من خودمو می بینم. با اون چهره استخوانی و چشمای گود افتاده. می ترسم. بیدار میشم. حیرت می کنم. ولی هنوز چیزی هست که آرومم می کنه. حتی وقتی بیدار میشم گرمای تنت رو تو رختخوابم احساس میکنم. تو هنوز اینجایی. تو تنها کسی هستی که منو ارضا می کنه. می دونم که تو هم مثل من منتظری. امشب کمی زودتر می خوابم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تابو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-4320583261800162008?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/4320583261800162008/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=4320583261800162008' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4320583261800162008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4320583261800162008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_4848.html' title='خود ارضایی'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_cPeFpnzI/AAAAAAAAAMY/2M1i5LBPtZk/s72-c/1235395027-hr-862.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-4932698624077644747</id><published>2009-06-01T21:56:00.008+04:30</published><updated>2009-12-31T21:01:16.443+03:30</updated><title type='text'>پیر مرد</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_csY8pikI/AAAAAAAAAMo/5SpKcS-V0ts/s1600-h/1228426462-hr-837.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 213px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350237537508624962" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_csY8pikI/AAAAAAAAAMo/5SpKcS-V0ts/s320/1228426462-hr-837.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از خونه که بیرون اومدم هوا تاریک شده بود. با خودم فکر کردم برای چی تو این هوای سرد اومدم بیرون که یاد حرفای مادرم افتادم. کجا میری؟ نمی دونم، می خوام کمی قدم بزنم. همین اطرافم زیاد دور نمی رم. گفت: لامپ راه پله سوخته. مواظب پله ها باش. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مثل همیشه با قدم های تند راه افتادم. از روبروی الکتریکی سر خیابون که رد می شدم یاد لامپ سوخته راه پله افتادم و با خودم گفتم تو مسیر برگشت باید لامپ بگیرم. چسبیده به دیوار حرکت می کردم و سعی می کردم خودمو به جای خلوتی برسونم که متوجه شدم زن پیری کنار یه در نیمه باز به من نگاه میکنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; آقا شما چیزی از برق سر در میاری؟ گفتم: چیزی شده خانوم؟ برق خونه قطع شده. میشه یه نگاهی بندازی؟ سرمو تکون دادم و رفتم به سمت دری که حالا کاملا باز بود. یه راه پله تنگ با پله های قدیمی و نردبان کوتاهی که به دیوار تکیه داشت تنها منظره خونه رو تشکیل می داد. از نردبان که بالا می رفتم مرد پیری با کت و شلوار رنگ و رو رفته ای از پله ها پایین اومد و گفت فیوز خرابه. توضیح دادم که اداره برق فیوز رو پلمپ کرده و من نمی تونم تکونش بدم. دوباره گفت: فیوز خرابه. گفتم خوب ممکنه ولی اگه اینطور باشه باید سیمکش خبر کنید تا عوضش کنه. دوباره تکرار کرد فیوز خرابه. نتونستم کاری براشون بکنم و وقتی داشتم پایین میومدم پیرزن با یه کاسه پرآبنباتهای رنگی کنار در ایستاده بود. گفتم خانوم یه الکتریکی این نزدیک هست و بهش آدرس دادم. گفت تو زحمت افتادی دهنتو شیرین کن. از در که بیرون میومدم آبنبات سبز رنگ رو انداختم تو جیب شلوارم و با سرعت از خونه دور شدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تقریبا بیست دقیقه پیاده روی کردم و تصمیم گرفتم برگردم. از مسیری که اومده بودم برگشتم و حدودا ده دقیقه طول کشید که به در همون خونه رسیدم و دیدم پیر زن کنار در ایستاده. به سمتش رفتم و گفتم خانوم تونستید کاری بکنید؟ جواب داد چه کاری؟ گفتم برق خونه وصل شد؟ گفت مگه برق خونه قطع بود؟ متعجب به نردبان کوتاهی که تو راه پله بود نگاه می کردم که پیرمردی از پله ها پایین اومد. ولی این پیر مردی نبود که من نیم ساعت پیش دیدم. پیرتر از قبلی به نظر می رسید. گفت چی شده؟ گفتم: فیوز سوخته بود عوضش کردید؟ گفت کدوم فیوز؟ با خودم فکر کردم شاید اشتباه گرفتم و این خونه، خونه قبلی نیست. خیلی سریع معذرت خواهی کردم و می خواستم برم که یه تاکسی جلوی خونه توقف کرد. پیرمرد ی با کت و شلوار رنگ و رو رفته ای از تاکسی پیاده شد و به سمت خونه رفت. این همون پیر مردی بود که نیم ساعت پیش به من گفت فیوز خرابه. هر سه کمی با هم خوش و بش کردند و بعد در بسته شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; من که کاملا گیج شده بودم راه افتادم و سعی می کردم قبول کنم که خونه رو اشتباهی گرفتم. ولی راه پله، نردبان کوتاه، پیرمرد با کت کهنش و اون پیرزن! تو این افکار غرق بودم که نور چراغای چشمک زن الکتریکی سر خیابون منو یاد لامپ سوخته راه پله انداخت. رفتم تو مغازه و گفتم لامپ می خوام. می خواستم پول لامپ رو حساب کنم که متوجه آبنبات سبز تو جیبم شدم. آقا...آقا...انگار اصلا حواست نیست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برگشتم خونه. وارد راه پله که شدم پامو گذاشتم رو دستگیره در که بتونم لامپ رو عوض کنم. لامپ سوخته رو در آوردم و وقتی می خواستم لامپ جدید رو سر جاش محکم کنم چنان جرقه ای زد که پام از رو دستگیره سر خورد و وسط تاریکی از پله ها افتادم. مادرم اومد تو راه پله تا ببینه چی شده. چرا برق قطع شد؟ تو کجایی؟ من که به زور خودمو از رو پله ها جمع می کردم گفتم اتصالی کرده. خودمو رسوندم جلو در و فیوز رو زدم ولی برق وصل نشد. مادرم گفت چی شده؟ بهش گفتم که شمع روشن کنه و دوباره رفتم بیرون. وقتی به الکتریکی رسیدم بهش گفتم همچین مشکلی برام پیش اومده و اون گفت بهتره سرپیچ لامپ رو عوض کنم. می خواستم پول سرپیچ رو حساب کنم که متوجه آبنبات سبز رنگ تو جیبم شدم. یاد اون قضیه افتادم که در مغازه باز شد و پیر مردی با کت و شلوار کهنش وارد شد. گفت برق خونه اتصالی کرده. فروشنده پرسید چرا؟ جواب داد، فیوز خرابه. فروشنده گفت مطمئنی و اون دوباره تکرار کرد، فیوز خرابه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; به خونه که رسیدم چراغ راه پله روشن بود. از مادرم پرسیدم اینجا چه خبره؟ گفت: اینو باید از تو پرسید. چرا میلنگی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تابو &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-4932698624077644747?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/4932698624077644747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=4932698624077644747' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4932698624077644747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4932698624077644747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_9259.html' title='پیر مرد'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_csY8pikI/AAAAAAAAAMo/5SpKcS-V0ts/s72-c/1228426462-hr-837.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-7416193650923569238</id><published>2009-06-01T21:56:00.007+04:30</published><updated>2009-12-20T18:58:08.050+03:30</updated><title type='text'>او نمی داند چرا</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_ceuvi_bI/AAAAAAAAAMg/OtSWxg7Ukx8/s1600-h/1229804649-hr-844.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350237302841081266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_ceuvi_bI/AAAAAAAAAMg/OtSWxg7Ukx8/s320/1229804649-hr-844.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماه ها در میان آن دالانهای تاریک به انتظار نشسته اند. آنها تولد را آرزو می کنند. زندگی، عشق و حتی خنده دارتر از آن خوشبختی. آنها بیشتر وقت خود را به عبادت می گذرانند و در حالتی نزدیک به خلسه با پروردگار خود سخن می گویند. در تمام این مدت بدنشان می لرزد و دمهای بلندشان را به حرکت وا می دارد. ندایی درونی به آنها امید می دهد. امید به ماندن، انتظار کشیدن، و راهی شدن&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;او آنجاست. تمام تلاشش برای فرار از این ازدحام نفرت انگیز از چند میلیمتر تجاوز نمی کند. در میان قداست میلیونها دم مرتعش او به آنچه روی می دهد می اندیشد و به آنچه در پس زندگی نهفته است. او دیگر نمی تواند آرزو کند. امیدی ندارد. دیگر نمی تواند با پروردگارش سخن بگوید. ابلیس او را از حقیقتی در پس زندگی آگاه ساخته است. حقیقتی به تلخی میوه ای که آدم را به زندگی تبعید کرد. او حق هیچگونه انتخابی را ندارد. او حتی جرات یک ژن جهنده را نیز ندارد. کاملا ناتوان است و محکوم به تحمل و انتظار &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;br /&gt;. آنها به عبادت مشغولند و همچنان می لرزند ولی انتظار کم کم به پایان خود فرا رسیده است. زمان حرکت است. پروردگار بر اجرای آنچه در شرف انجام است نظارت کامل دارد ولی ابلیس شوالیه خود را بر اسبی تیز پا نشانده است. لحظه عزیمت فرا می رسد و آنها دیوانه وار به سوی آینده درخشانشان حمله ور می شوند. نیرویی آنها را به جلو هل می دهد. شاید شهوت اشتیاق آنها را برای تولد بر انگیخته باشد. ناگهان ازمیان یورش وحشیانه میلیونها دم کسی بیرون می جهد. یکی از فرزندان خدا با روح شیطان متولد می شود. او بر آنچه از آن وحشت داشت پیروز گشته است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سالها گذشته است. او اینجاست. پیکری از گوشت و خون. او همچنان انتظار می کشد. انتظار مرگ. یا شاید تولدی دیگر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تابو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-7416193650923569238?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/7416193650923569238/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=7416193650923569238' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7416193650923569238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7416193650923569238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_302.html' title='او نمی داند چرا'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_ceuvi_bI/AAAAAAAAAMg/OtSWxg7Ukx8/s72-c/1229804649-hr-844.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-2495781489702774733</id><published>2009-06-01T21:55:00.003+04:30</published><updated>2009-12-20T19:03:15.884+03:30</updated><title type='text'>پاییز در سوگ برگها می گرید</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_c7dghf0I/AAAAAAAAAMw/MULDcmfnapY/s1600-h/1227470632-hr-830.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350237796430872386" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 234px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_c7dghf0I/AAAAAAAAAMw/MULDcmfnapY/s320/1227470632-hr-830.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;برگهای طلایی رنگ مسافتی تا مرگ را طی می کنند. باد پاییزی ناله کنان برگها را به خاک می سپارد و خورشید در آسمان خاکستری فرو می رود. آنچنان که آن برگ بر مزارش فرو می افتد، من نیز در گور خود فرو می روم و با مرگ هم آغوش می شوم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حسرتم را با تیغ ناامیدی رگ زدم. افسوسم را در میان ازدحام اشک هایم بدارآویختم و حال رهسپار سفری دور گشته ام. جایی پشت آن کوه های یخ زده کسی مرا خواهد بوسید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای غم. من و مرگ بسیار دور از تو در سرزمینی تاریک آرام گرفته ایم. تنهاییت را در آغوش پاییزی سرد زندگی کن&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-2495781489702774733?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/2495781489702774733/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=2495781489702774733' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/2495781489702774733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/2495781489702774733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_989.html' title='پاییز در سوگ برگها می گرید'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_c7dghf0I/AAAAAAAAAMw/MULDcmfnapY/s72-c/1227470632-hr-830.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-7217940235031300498</id><published>2009-06-01T21:52:00.004+04:30</published><updated>2009-06-23T00:07:32.316+04:30</updated><title type='text'>آنها</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dc9xEJeI/AAAAAAAAANA/Fwdmqf84kIg/s1600-h/1215427665-hr-772.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350238372025869794" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 226px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dc9xEJeI/AAAAAAAAANA/Fwdmqf84kIg/s320/1215427665-hr-772.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;داخل اتاق که شدیم میز گردی با چهارصندلی در اطرافش ، گوشه ای از اتاق در زیر پنجره ای قرار داشت . پرده زخیمی پنجره را پوشانده بود . در بسته شد و اتاق در تاریکی فرو رفت . به سمت میز رفتیم ونشستیم . صندلی ها روبروی هم در اطراف میز قرار داشتند . آنها دست های یکدیگر را گرفتند و چشمهایشان را بستند تا زودتربه تاریکی عادت کنند . صندلی من کمی از میز فاصله داشت ، هر چه تلاش کردم آن را به میز نزدیکتر کنم موفق نشدم . صندلی چوبی بسیار سنگین تر از آن بود که تکان بخورد . مدتی به چهره هایشان خیره شدم . اتاق کاملا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد بجز صورتک هایی تاریک با حفره های سیاه به جای چشم . در این فکر بودم که بهتر است من هم چشمهایم را ببندم که ناگهان پلکهایم سنگین شدند . نمی دانم چه اتفاقی افتاد ولی چند دقیقه بعد خواب بودم . یا اینطور احساس می کردم که خواب هستم . چون دیگر بر روی صندلی قرار نداشتم . احساس می کردم در فضای بالای میز معلق گشته ام . زمزمه های مبهمی به گوش می رسید . یکی از آنها زیر لب تکرار میکرد : بیدار شو ... بیدار شو ... بیدار شو به خود آمدم و چشمها را گشودم . صندلی بی آنکه تکانش بدهم در کنار میز و نزدیک به آنها قرار گرفته بود . ناگهان متوجه نوشته هایی بر روی میز شدم . نه اینها نوشته نبودند . حروفی بودند که هر کدام به صورت جداگانه بر روی تکه های کاغذ نوشته شده بودند . از میان حروف انگار چیزی تکان می خورد . دستم را به سویش بردم و وقتی آن را بالا آوردم حرف (ت) را روبروی چشمانم دیدم . حروف هنوز تکان می خوردند . دوباره دستم را به سوی حروف بردم و اینبار حرف (و) را در دستم دیدم . هر دو را در گوشه ای از میز گذاشتم و به سراغ حرف (ا) رفتم . حرکت میان حروف همچنان ادامه داشت تا اینکه حرف (ب) را برداشتم . در این فکر بودم که چرا این حروف را جدا کردم که متوجه شدم هر سه آنها چشمها یشان را گشودند . دست هایشان در این مدت از هم جدا نشده بود . هر سه به کلمه ای که در روی میز شکل گرفته بود نگاه می کردند . تابو . باور نمی کردم که اسمم را نوشته باشم . من آن حروف را کاملا اتفاقی بیرون آورده بودم . دوباره چشمانشان را بستند . یکی آز آنها زمزمه می کرد : حضور داری ... حضور داری ... حضور داری . تکرار این کلمه مرا در خلسه ای عمیق فرو برد . تا جایی که کم کم اتاق و آنها ناپدید شدند . دیگر زمزمه ای نبود . هیچ صدایی شنیده نمی شد . من حضور داشتم . ولی کجا ؟ ناگهان سقوطی اتفاق افتاد . نمی دانم به کدامین سمت پرتاب شدم ولی چشمانم را که باز کردم خود را بروی تختم یافتم . ساعت نزدیک چهار صبح روز دوشنبه بود . آن اتفاقات را به خاطر آوردم . تا به حال رویایی به این اندازه نزدیک به واقعیت را تجربه نکرده بودم . آنها مرا به آن اتاق تاریک دعوت کرده بودند . نمی دانم آنها از جنس من بودند یا نه . ولی هر چه که بودند حضورم را درک کردند . شاید آنها در واقعیتی مجازی زندگی می کنند . تصویری واقعی از دنیای من&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-7217940235031300498?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/7217940235031300498/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=7217940235031300498' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7217940235031300498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7217940235031300498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_6143.html' title='آنها'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dc9xEJeI/AAAAAAAAANA/Fwdmqf84kIg/s72-c/1215427665-hr-772.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-3200822410847329975</id><published>2009-06-01T21:52:00.003+04:30</published><updated>2009-06-23T00:06:48.264+04:30</updated><title type='text'>ایثار</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dLj4HyrI/AAAAAAAAAM4/upRuq3h22tk/s1600-h/1220555483-hr-801.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350238073018370738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 238px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dLj4HyrI/AAAAAAAAAM4/upRuq3h22tk/s320/1220555483-hr-801.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل هر شب در اطراف خانه اش پرسه می زد . ماه در پشت ابر سیاهی پنهان بود و تاریکی ، خیابان های اطراف را در خود فرو می برد . صدای ناله ای که از لابه لای درختان کوتاه کنار جوب شنیده می شد وجودش را لبریز از غمی بی پایان می کرد . سه ماه پیش بود که آن اتفاق افتاد . در آن شب نحس ، فرشته اش در میان ناباوری دستانش جان داد . در آخرین لحظه با دهانی خون آلود سعی کرد کلمه ای بگوید . دو ... دوست ..م م و چشمانش را بست . راننده مست گریخت و او برای همیشه گرفتار تنهایی خیابانی شد که با خاطره تلخی سنگ فرش شده بود . ماه اندکی به چپ پیچید و ابر را دور زد . در امتداد روشنایی خسته اش کوچه ای نمایان شد . مسیر نسبتا طولانی را تا انتهای کوچه پیمود و به قبرستان محل دفن همسرش رسید . سنگ قبری زیر نور ماه بر زمین ایستاده بود . کنار قبر نشست و به آن تکیه داد . آه بلندی کشید و در رویایی کوتاه بوسه آشنایی را برلبانش احساس کرد . عشقی که هر شب او را در آغوش خود پناه می داد بی هیچ دلیلی او را به دستان سیاه تاریکی شبی تنها سپرده بود و خود در آغوش مرگ خفته بود . چشمانش دیگر بی طاقت شده بودند . دلتنگی از گونه هایش سرازیر شده بود . هق هق گریه اش روح تنفر را از اعماق گورستان به بیرون می خواند . بلند شد و به اطرافش نگاه کرد . به دنبال چشمانی می گشت که جایی در تاریکی به او می نگریستند . حرکت تیزی را در اعماق سرخ رگهایش احساس می کرد . در حالی که غمش را فریاد می زد بر زانوها بر زمین افتاد . خود را به سنگ قبر سیاه سرنوشتش رساند . مدتی گذشت و کمی آرام شد . مسیر نگاهی که او را در آن شب تاریک می نگریست یافته بود . به چشمانش خیره شده بود و آرامشی ابدی را تجربه می کرد . مرگ با چشمانی به زیبایی چشمان همسرش به او نگاه می کرد . بدنش رفته رفته سرد و سردتر می شد . چهره رنگ پریده اش در زیر نور ماه می درخشید . اندکی بعد رگ بریده اش آرام گرفته بود و تمام خونش در خاک مزار همسرش فرورفته بود . فرشته ای در زیر زمین جان می گرفت . فرشته ای زیبا با لبانی به سرخی مرگ یک عاشق&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-3200822410847329975?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/3200822410847329975/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=3200822410847329975' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3200822410847329975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3200822410847329975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_4332.html' title='ایثار'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dLj4HyrI/AAAAAAAAAM4/upRuq3h22tk/s72-c/1220555483-hr-801.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-1992620621843819995</id><published>2009-06-01T21:47:00.004+04:30</published><updated>2009-06-23T00:10:01.848+04:30</updated><title type='text'>3</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_eDHVlbjI/AAAAAAAAANQ/69CrRdgA-T8/s1600-h/1190155463-hr-604.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350239027429994034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_eDHVlbjI/AAAAAAAAANQ/69CrRdgA-T8/s320/1190155463-hr-604.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;قهوه برای 3 نفر لطفا . منتظر می مونید تا دوستانتون بیان ؟ کسی قرار نیست بیاد . تنهام . ولی لطفا سه تا فنجون برام بیارید .&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد سه فنجان قهوه روی میز بود . با دقت زیادی به فنجونا نگاه کرد . هیچ تفاوتی بینشون نبود . بی معطلی قرص سفید رنگی درون یکی از فنجونا انداخت و ترتیب قرار گرفتن اونارو به هم ریخت . طوری که دیگه نمی تونست تشخیص بده کدام فنجان قرص سفید رو در خودش حل کرده . لبخند سردی زد و زیر لب گفت : یعنی بعد مرگم چند تا فنجون پر روی میز باقی می مونه ؟&lt;br /&gt;فنجان اول رو سر کشید و به صندلی تکیه داد . چند دقیقه گذشت و اتفاقی نیافتاد . پیشونیش به شدت عرق کرد وچند قطره روی صورتش پایین اومد . به دو فنجون باقی مونده نگاه می کرد . می دونست این عرق از ترسه ... . یکی از فنجونا کارو تموم می کرد .&lt;br /&gt;انگار که به ترسش غلبه کرده باشه . پیشونیشو پاک کرد و یکی از فنجونارو برداشت . بی معطلی سر کشید و دوباره به صندلی تکیه داد . چند دقیقه گذشت و باز هم اتفاقی نیافتاد .&lt;br /&gt;پول قهوه هارو گذاشت رو میز و از کافه خارج شد .&lt;br /&gt;با خودم گفتم خودشو باخت . به سومی که رسید جا زد . نگران فنجون سوم بودم . به طرف میزش رفتم و خیلی تصادفی قهوه رو خالی کردم روی میز . از کافه خارج شدم و چند نفرو دیدم که دور هم جمع شده بودن . از کنارشون رد می شدم که جنازشو رو زمین بین تعجب مردم دیدم . یکی گفت با یه جایی تماس بگیرید شاید هنوز زنده باشه . ولی کف سفید رنگی که از دهنش بیرون اومده بود نشون می داد که نفس نمی کشه .&lt;br /&gt;نمی دونم با فنجون اول مرد یا دوم . ولی بعد مرگش هیچ فنجون پری روی میزش نبود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-1992620621843819995?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/1992620621843819995/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=1992620621843819995' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/1992620621843819995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/1992620621843819995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/3.html' title='3'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_eDHVlbjI/AAAAAAAAANQ/69CrRdgA-T8/s72-c/1190155463-hr-604.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-6551224046138591449</id><published>2009-06-01T21:47:00.003+04:30</published><updated>2009-06-23T00:09:00.240+04:30</updated><title type='text'>انتظار</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dzV9ns8I/AAAAAAAAANI/Aw-gT9NgYlI/s1600-h/1202330124-hr-676.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350238756478104514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 257px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dzV9ns8I/AAAAAAAAANI/Aw-gT9NgYlI/s320/1202330124-hr-676.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خورشید در پشت نزدیک ترین بلندی پنهان شد . شب به نرمی بر روی شاخه هایش فرود آمد .ریشه هایش به زمین چنگ زدند و برگهایش رنگ تیره ای به خود گرفتند . ستاره ها از لابه لای برگهایش به این سو و آن سو می دویدند و ماه با نیمی از خود بر بلنترین شاخه نشسته بود .&lt;br /&gt;سکوت خنکی بدنش را نوازش می داد . نسیمی نرم برگهایش را در آغوش می کشید و به رقص می خواند .&lt;br /&gt;زمین قطره قطره خونش را در ریشه های استوار و کهنسالش تزریق می کرد .&lt;br /&gt;امشب هر آنچه با او پیوند می خورد زیبا و ابدی بود .&lt;br /&gt;سالها بر بلندای تپه با سکوتی همیشگی به تماشای خورشید نشسته بود . آسمان را به هر رنگی دیده بود . ابرها را دنبال کرده از هر کدام نشانی به یادگار گرفته بود .&lt;br /&gt;دست کدامین خدای او را این چنین دور بر بلندای آن تپه بر زمین نهاده بود ؟&lt;br /&gt;شناور در رویایی تاریک بر زمین تکیه داد . ستاره ها به دور ماه حلقه زدند . آرامشی بی حد تک درخت زیبا را در آغوش خواب برد .&lt;br /&gt;ابری سیاه . تا به حال هیچ سیاهی به این اندازه به او نزدیک نشده بود . خواست اندکی دور شود ولی ریشه ها ناله کنان بر جای ماندند . باد تندی وزیدن گرفت . برگها از ترس فریاد می زدند . شاخه ها به هم می خوردند و با دردی شدید از بدن خسته اش جدا می شدند . ابلیس سیاه هر چه بیشتر نزدیک شد . درخت بر خود لرزید . صاعقه ای جهید . چون شلاق دوزخیان بر پیکر پاکش فرود آمد . تنه تنومندش به دو نیم شد . آتش زوزه کشان از میان شاخه هایش به سوی آسمان می رفت . کسی در حال نابودی بود .&lt;br /&gt;ناگهان چشم گشود . خورشید به نرمی از کنار دشت به سوی او می آمد . شب به پایان رسیده بود . سالها بود که این کابوس هر شب با او بود . در انتظار صاعقه ای در تنهایی خود به سوی آسمان بالا می رفت. به امید رهایی . رهایی از تکرار ملالتی که هر چند زیبا ولی آشفته و تهی به پایان می رسید .&lt;br /&gt;قطرات شبنم صبحگاهی روی برگهایش لغزیدند . چون قطرات اشک به پایین می افتادند . با دردی سردتر از هر برف زمستانی رو به سوی آسمان کرد . کدامین خدای این چنین سرنوشتی را برایش رقم زده بود ؟ کدامین دست نهال او را در چنین تنهایی مقدسی کاشته بود ؟&lt;br /&gt;پس از آن شب دشت رنگ غم به خود گرفت . آسمان دیگر بالاتر از دسترس می نمود . ابرها با چنان سرعتی می گذشتند که سایه هایشان را بر روی پیکر پیر زمین جا می گذاشتند . بر بلندای تپه . جایی که روزی طبیعت خود نمایی می کرد کنده ای پوسیده بر زمین مرده بود . ریشه هایش را در زمین مدفون ساخته به خواب ابدی فرو رفته بود .&lt;br /&gt;دستان همان خدای با تبری به تیزی مرگ به زندگیش پایان داده بود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-6551224046138591449?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/6551224046138591449/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=6551224046138591449' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/6551224046138591449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/6551224046138591449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_7776.html' title='انتظار'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_dzV9ns8I/AAAAAAAAANI/Aw-gT9NgYlI/s72-c/1202330124-hr-676.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-7964667513934408441</id><published>2009-06-01T21:16:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T00:11:01.281+04:30</updated><title type='text'>شب</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_eROrwfkI/AAAAAAAAANY/Z4VW6YFYae8/s1600-h/1181810092-hr-541.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350239269920210498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 226px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_eROrwfkI/AAAAAAAAANY/Z4VW6YFYae8/s320/1181810092-hr-541.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;غروب است . آسمان می لرزد . پرتو های نور غرق سیلاب سیاهی می شوند . خورشید سر تعظیم فرود می آورد . تاریکی بی هیچ درنگی ظاهر می شود . و این آخرین روز من بود .&lt;br /&gt;ای شب ، آمدی و این سایه های سراسیمه را به درون کشیدی . آنهایی که بر نور سجده می زنند ، همگی از ترس حضورت در خود نابود شدند . چه آسان بر من چیره گشتی و حال بر سرزمین سرد افکارم حکومت می کنی .&lt;br /&gt;ای شب ، خواب را از من بگیر . مگذار محکوم به بیداری باشم ! می خواهم سفری در تاریکی آغاز کنم . مقصدی نیست ولی جاده ها بسیارند . راه من همان جاده ایست که با غمی سیاه سنگ فرش شده . سوز سردی که می آید خبر از کوهستان مرتفعی می آورد . می دانم که در پشت این کوه ها نشانی از بودن نخواهم یافت . از میان این بلندی ها چون عقابان تیز پرواز خواهم گذشت تا در پس این کوهستان ، نابودی را فریاد زنم .&lt;br /&gt;ای شب ، هر چه را داشتم فنا کردم . آنچه را می خواستم نابود ساختم . هیچ می خواستم و حال هیچ دارم . تا صبح نوازشم کن . به هنگام سحر که خورشید برمی خیزد مگذار مرا از رویای با تو بودن آگاه سازد . می خواهم جرئه جرئه شراب سیاه رنگ تاریکی را بنوشم تا دیگر مست روشنایی های فانی نشوم .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-7964667513934408441?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/7964667513934408441/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=7964667513934408441' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7964667513934408441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7964667513934408441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_473.html' title='شب'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_eROrwfkI/AAAAAAAAANY/Z4VW6YFYae8/s72-c/1181810092-hr-541.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-5780917684456426361</id><published>2009-06-01T21:15:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T00:12:31.438+04:30</updated><title type='text'>آخرین شب سال</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_en652t1I/AAAAAAAAANg/BpLAYWhYK2k/s1600-h/1174483713-hr-435.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350239659747620690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 241px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_en652t1I/AAAAAAAAANg/BpLAYWhYK2k/s320/1174483713-hr-435.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یک سال پیش بود که وارد شهر شد . نزدیک پل بزرگ شهر اتاق کوچک نمناکی اجاره کرد . تنها پنجره بزرگ رو به خیابان ، اتاق رو با دنیای بیرون مرتبط می کرد . در آپارتمان مجاور کسی زندگی نمی کرد ولی موش کوچکی هر روزصبح با روشن شدن هوا از سوراخی که روی دیوارمشترک دو آپارتمان بود وارد اتاق می شد و باقیمانده غذای روی میز کنار پنجره را با اشتهای تمام می خورد . برای تشکر سه سکه ریز سیاه رنگ روی میز می انداخت و با همان سرعتی که آمده بود به خانه بر می گشت . همیشه تنها می آمد و هرگز غذایی نمی برد . خانواده ای نداشت و تنها برای زنده ماندن بود که زندگی می کرد .&lt;br /&gt;اتاق رنگ پریده و خالی چیزی برای نمایش نداشت . کتابخانه کوچکی بالای میزکنار پنجره به دیوار چسبیده بود . قسمتی از پایین قفسه کتابها به شکل زغال شده بود و بقیه آن را دوده سیاهی گرفته بود . سه ماه پیش بود که آتش شمع روی میز به آن سرایت کرد و تمام کتابها را آتش زد اما قفسه چوبی مثل سابق خیلی محکم به دیوار چسبیده بود و سنگینی شیشه های مشروب را تحمل می کرد .&lt;br /&gt;شب به دنبال روز ظاهر شد و تمام اتاق در تاریکی فرو رفت . سکوت تنها موجود زنده اتاق بود ولی گاهی صدای جیغ ضعیفی شنیده می شد . موش همسایه اغلب کابوس می دید . در خواب چنان جیغ می زد که دیوارها از ترس صدا کنار می رفتند . ساعت ازدو گذشته بود . موش همسایه هنوز کابوس می دید ولی ناگهان نورهای سرخ و سفیدی روی سقف اتاق ظاهر شدند و شروع به رقصیدن کردند .&lt;br /&gt;سالن نمایش کوچکی روبروی آپارتمان در طرف دیگر خیابان بود . مدتها بود که تعطیل بود ولی امشب آخرین شب سال بود . روی تابلوی بزرگ سالن که با نورهای سرخ و سفید چشمک می زد نوشته شده بود : نمایش عروسکی " روزهای گذشته " . در آپارتمان با صدای بلندی بسته شد . همه پله ها را تا طبقه اول پایین دوید . چند دقیقه بعد روی آخرین صندلی سالن منتظر آغاز نمایش بود .&lt;br /&gt;سالن تاریک شد و پرده کنار رفت . زیر نور کمی که از پشت پرده می تابید خاطرات گذشته به روی صحنه آمدند . هر کدام از نخی آویزان شده و بطری شرابی در دست داشتند . تلو تلو می خوردند و از کنار یکدیگر می گذشتند . همدیگر را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند . با صدای بلند می خندیدند و دست در دست هم می رقصیدند . ساعت از سه گذشته بود و خیمه شب بازی هنوز ادامه داشت . آدمکهای چوبی باقیمانده شیشه ها را سر کشیدند و به دور هم حلقه زدند .قهقهه زنان به دور هم می چرخیدند و با صدای بلند تکرار می کردند " سال نو مبارک . سال نو مبارک " . نخها به هم گره خوردند و نمایش متوقف شد . مدتی گذشت و عروسک گردان مجبور شد برای جدا کردن آدمکها تمام نخ ها را قیچی کند . روزهای رفته یکی ، یکی بر زمین افتادند .&lt;br /&gt;به آپارتمانش برگشت . ساعت نزدیک چهار بود که کنار میز نشست . دود سیگار بین نورهای سرخ و سفید محو می شد . موش همسایه روی میز، کنار لیوان مشروب ، تکه نان خشکی را بو می کرد . منتظر فردا بود . فردایی که فقط فردا بود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-5780917684456426361?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/5780917684456426361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=5780917684456426361' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/5780917684456426361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/5780917684456426361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_9127.html' title='آخرین شب سال'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_en652t1I/AAAAAAAAANg/BpLAYWhYK2k/s72-c/1174483713-hr-435.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-7883740904629031015</id><published>2009-06-01T21:13:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T00:15:20.405+04:30</updated><title type='text'>غریزه</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_fSe4k8RI/AAAAAAAAANo/rsbpXtMfe7Y/s1600-h/1170277624-hr-351.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350240390960443666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_fSe4k8RI/AAAAAAAAANo/rsbpXtMfe7Y/s320/1170277624-hr-351.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی هرگز منو دوست نداشت . لحظه ای که متولد می شدم با صدای بلندی تو گوشم فریاد زد" ازت متنفرم " . شاید فکر کرد نمی شنوم چون با تمام قدرتش به پشتم زد . درد شدیدی رو پشتم احساس کردم . این درد تمام وجودمو گرفت . تحمل این درد برام سخت بود . جرات نکردم چشمامو باز کنم ولی از ترس به گریه افتادم . این اولین باری بود که از درد گریه کردم . قبل از تولدم چیز دردناکی حس نمی کردم . همه چیز همونطور بود که من می خواستم . ولی اینجا همه چیز بر علیه من بود . زندگی هیچ اهمیتی به خواسته های من نمی داد . انگار که صدای گریه من ناراحتش کرد . کمی ازم فاصله گرفت و درد پشتم از بین رفت . کمی آروم شدم و به خواب رفتم . این اولین تجربه من بود . متوجه شدم خواب زمانی به سراغم میاد که زندگی کمی از من فاصله بگیره . خواب دیدم زندگی دوباره به سراغم اومد . خیلی مهربون به نظر می رسید . خیلی آروم تو گوشم زمزمه کرد " میتونم دوستت داشته باشم اگه بهم امیدوار باشی " . رویای کوتاهی بود . چشمامو که باز کردم فشار دستشو رو گلوم حس کردم . فریاد می زد " ازت متنفرم " . داشتم خفه می شدم . به یاد خوابی که دیده بودم افتادم و سعی کردم به زندگی امیدوار بشم . ولی نمی دونستم چطور میشه امیدوار بود . غریزه من امید رو جایی در سرزمین قبل از تولدم جا گذاشته بود . سالهاست که اون خوابو می بینم . هر شب تکرار می شه . ولی وقتی چشمامو باز می کنم فشار دستایی رو حس می کنم که دارن نفسمو می برن و امید تنها چیزیه که آرزو می کنم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-7883740904629031015?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/7883740904629031015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=7883740904629031015' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7883740904629031015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/7883740904629031015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_9410.html' title='غریزه'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_fSe4k8RI/AAAAAAAAANo/rsbpXtMfe7Y/s72-c/1170277624-hr-351.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-4276030042089502558</id><published>2009-06-01T21:12:00.002+04:30</published><updated>2010-09-07T23:05:03.130+04:30</updated><title type='text'>از هر امیدی دست بشوی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TIaFhOki1oI/AAAAAAAAA68/PAy7tWnUjGM/s1600/tumblr_ksb5oq49gx1qzued7o1_500.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 312px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TIaFhOki1oI/AAAAAAAAA68/PAy7tWnUjGM/s400/tumblr_ksb5oq49gx1qzued7o1_500.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5514241599655302786" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بر در دوزخ ایستاده بودم . دری آهنی که دو لنگه داشت و به بلندی آسمان بود . دیوارهایی به همان بلندی در دو طرف در به دورترین جایی که چشم قادر به دیدن بود حرکت کرده بودند . سکوتی سخت حاکم بود . لحظه ای گذشت و صدایی به نرمی در گوش من وزید و گفت : از هر امیدی دست بشوی . در این سرزمین آتش خدای توست .&lt;br /&gt;سپس لحظه ای سکوت و در آهنی با اراده صدا باز شد . صدای فریاد و جیغ های متعدد به گوش می رسید . دریایی از آتش تمام این سرزمین را غرق کرده بود . دودی که از اجساد سوخته به هوا بلند می شد به شکل ابر سیاهی آسمان را بلعیده بود . داخل شدم و در با اراده صدا بسته شد و شعله ها به سمت من حمله ور شدند .&lt;br /&gt;موهایم سوختند . چشمهایم از حدقه درآمدند . پوستم خشک شد . رگهایم همگی پاره شدند . استخوانهایم از هم پاشیدند و خاکسترم بروی زمین پخش شد . من این همه را دیدم . همانگونه که با چشمان بسته خواب می دیدم . همه را دیدم و عذاب کشیدم .&lt;br /&gt;شعله ای به خاکسترم خورد . به دنبال چیزی برای سوزاندن بود ولی دیگر هیچ نبود . مدتی به همان حال ماندم . با خود گفتم هیچوقت گلی از خاکسترم نمی روید . خدا با خاکسترم چه می کند ؟&lt;br /&gt;از آن دوردست جایی پشت ابرهای سیاه صدای شیپوری به گوش رسید . شاید فرمانی از جانب خدا بود زیرا خاکسترم به یک جا جمع شد . استخوانهایم به هم چسبیدند . رگهایم دوباره سرخ شدند . نرمی پوستم را روی استخوانهایم حس کردم . پلکهایم از هم باز شدند و دریای آتش را روبروی خود دیدند . من دوباره آفریده شدم .&lt;br /&gt;کمی به آینده فکر کردم . هیچ امیدی نداشتم . صدایی را به خاطر آوردم که در لحظه ورودم من را از هر امیدی ناامید کرده بود . خودم را به کنار دیواردوزخ رساندم و در گوشه ای نشستم و منتظر آتش ماندم .&lt;br /&gt;دیگر مجالی نبود . به تمام کارهایی که باید انجام می دادم اندیشیدم . همه چیز به پایان رسیده بود . همه فرصتها را پشت سر گذاشته بودم . چشمهایم را بستم و سعی کردم کمی آرام شوم . رویایی به سراغم آمد . دریای آتش و شعله های بر افروخته ای را دیدم . چشم گشودم و گریستم . اشکهایم همگی بخار شدند . من حتی در خواب هم شکنجه می شدم .&lt;br /&gt;شعله ها دوباره به سراغم آمدند . گرما تمام وجودم را گرفت . به پشت برگشتم و سعی کردم از دیوار بالا بروم . دست و پایم را بین سنگهای ریز و درشت قرار می دادم . کمی از آتش و شعله هایش فاصله گرفتم . بالاتر رفتم و دورتر شدم . شعله ها همان جا ماندند و من تمام طول دیوار را بالا رفتم و ازآسمان دود گرفته گذشتم . به بالا نگاه کردم و انتهای دیوار را در روشنایی دیدم . سریع تر حرکت کردم و به لبه دیوار رسیدم .&lt;br /&gt;بر لبه نشستم و با خود اندیشیدم :  در سرزمینی که جز آتش نباشد نسبتی میان بهتر و بدتر وجود ندارد . پس از این باید به دنبال چه حقیقتی باشم ؟ در سرزمینی که جز عذاب در آن نیست به دنبال کدام آرامش باشم ؟&lt;br /&gt;صدا دوباره به سراغم آمد و گفت : در پس این دیوار جایی هست که تو از آنجا آمده ای . می خواهی به زندگی باز گردی ؟ مگر در زندگی به دنبال حقیقت نزیستی ؟ حال حقیقت را یافتی . تو در زندگی همه چیز داشتی و بر هیچکدام سجده نکردی . دوزخ به تو می آموزد بر تنها چیزی که داری سجده بزنی . آتش خدای توست .&lt;br /&gt;بر لبه ایستادم . بلندی دیوار را از یاد بردم و پریدم . از میان توده ابرهای سیاه گذشتم و در میان شعله ها بر زمین افتادم . شعله ها به دورم حلقه زدند . مثل پدری مرا در آغوش کشیدند و چون مادری پوست و استخوانم را نوازش کردند . خاکسترم از میان شعله ها بر زمین ریخت و آرام گرفت . به زندگی فکر کردم و جهنمی که ازآن گریخته بودم . آتش زندگی به مراتب گرمتر و سوزان تر از آتش دوزخ بود .&lt;br /&gt;سالها سوختم و دیگر عذاب نمی کشیدم . آرامش را در هم آغوشی با خدایم یافتم . آموختم آتش پرست شوم و بر خدای خود سجده زنم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-4276030042089502558?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/4276030042089502558/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=4276030042089502558' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4276030042089502558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4276030042089502558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_9362.html' title='از هر امیدی دست بشوی'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m_WvWN7PD34/TIaFhOki1oI/AAAAAAAAA68/PAy7tWnUjGM/s72-c/tumblr_ksb5oq49gx1qzued7o1_500.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-3667523490275386508</id><published>2009-06-01T21:08:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T00:19:22.721+04:30</updated><title type='text'>ابدیت</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_gPBosGlI/AAAAAAAAAN4/8MeA3tgVc4A/s1600-h/1165436269-hr-237.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350241431081196114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_gPBosGlI/AAAAAAAAAN4/8MeA3tgVc4A/s320/1165436269-hr-237.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل هر شب رفتم به رختخواب و چشمامو بستم . طولی نکشید که خوابم برد . این آخرین لحظه ای بود که منو به زندگی پیوند می داد . سرزمین مرده ای رو دیدم . آسمون تاریک بود . ستاره ای نبود . ماه نبود . تنها تاریکی بود . هیچ نیازی به نور برای دیدن نبود . زیره این آسمون تاریک می شد دشت وسیع و بی انتهایی رو دید که با خط صافی از آسمون جدا شده بود . جز حرکت چشمام که به سرتاسر دشت نگاه می کردن هیچ حرکت دیگه ای رو احساس نمی کردم . همه چیز ساکن بود . غرق رویا بودم که باد سردی تنمو لرزوند . به خاطر آوردم که بعضی شبا فراموش می کنم پنجره اتاقمو ببندم . ترجیح می دادم بیدار نشم . خودمو پیچیدم لای پتو . هنوز خواب بودم . هنوز تو همون سرزمین . چیزایی از زندگی حقیقیم به خاطر می آوردم ولی نمی خواستم بیدار بشم . به هر سمتی که برمی گشتم همون زمین و آسمون و مرز بین اونارو می دیدم . احساس می کردم در مرکز دایره ای قرار گرفتم . مشغول تماشای دشت بودم که باد سردی از دل دشت کنده شد و به سمت من اومد . موهای تنم سیخ شد و دوباره پنجره اتاقم رو به خاطر آوردم . نمی دونم چرا نمی خواستم از این سرزمین عجیب دل بکنم . ترجیح دادم به خوابم ادامه بدم . حرکت کردم و از جایی که ایستاده بودم دور شدم . مدتی راه رفتم ولی چیزی عوض نشد . حتی خسته نشدم . احساس بیهودگی کردم . کمی به خودم اومدم . مطمئن شدم که خوابم . دوباره راهی شدم و چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که دوباره اون باد شدیدتر و سردتر از قبل با من برخورد کرد . انگار سردتر شده بود تا به بیهودگی خوابم اعتراض کنه . دیگه باید بیدار می شدم . سعی کردم . ولی چطوری باید بیدار می شدم ؟ چشمام باز بودن . تمام دشت روبروی من بود . آسمون تاریک بالای سرم بود . باد سرد زوزه می کشید و نزدیکتر می شد . هر تلاشی برای بیداری بی نتیجه موند . تمام زندگی حقیقی رو به خاطر می آوردم . دیشب قبل از خوابم کمی به مرگ فکر کرده بودم . فکر کردم شاید این خواب تحت تاثیر افکارم به وجود اومده . با خودم گفتم بهتر بود به چیز گرمتری فکر می کردی ! بیشتر از همیشه امیدوار بودم . امید حسی بود که از دنیای بیداری تا خوابم منو همراهی کرده بود ولی اینجا هیچ چیز حقیقی نبود . این سرزمین فقط تصویری از زندگی حقیقی بود . امیدوار بودم تصاویر جدیدتری ببینم پس با نگرانی به راه افتادم . مقصدی در کار نبود . فقط حرکت کردم . زمان رو به خاطر آوردم . بالاخره روز فرا می رسید و من بیدار می شدم . ولی آیا اینجا زمانی بود ؟ سرزمین تصاویر ساکن و صدا های صامت . بیهوده ترین لحظه زندگی رو تجربه کردم . به پنجره اتاقم فکر کردم و به اینکه امشب واقعا سرده . چیزی که بیشتر اذیتم می کرد تصویری از خودم بود که سرمارو حس می کرد . آیا این تصویر می تونست واقعی باشه ؟ قدم زنان خودمو بیشتر تو بیهودگی این سرزمین فرو می بردم که صدای عجیبی از پشت سرم شنیدم . منشا این صدا دورتر از دیده من بود ولی شنیدمش . نمی تونستم بگم شبیه به چه صدایی بود . تا حالا همچین صدایی نشنیده بودم . بیشتر شبیه به نفس کشیدن با دماغی بود که یکی از سوراخاش گرفته باشه . با خودم گفتم شاید خر و پف میکنم ولی من هیچوقت قبلا این کارو نکرده بودم . امیدم تبدیل به کنجکاوی شد . برگشتم و به سمت صدا حرکت کردم . احساس کردم پام با چیزی برخورد کرد . چیز نرمی که شبیه به یه جسد بود . پارچه سفیدی رو دیدم که خیلی مرتب تا شده بود . این چیزی بود که با یه جسد اشتباه گرفته بودم . با خودم گفتم همه خوابها که ترسناک نیستن . با این پارچه می تونستم از شر این باد مزاحم خلاص شم . پارچه رو دور خودم پیچیدم و دوباره راه افتادم . به اشباح سرگردانی فکر می کردم که پارچه سفیدی تنشونه. زیر آسمون تاریک میشد منو با یکی از اونا اشتباه گرفت . حالا این صدای عجیب رو بیشتر از پیش می شنیدم . پس تند تر به راهم ادامه دادم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;باد سرد دیگه از جهت خاصی نمی وزید . از هر سمتی به طرفم می اومد . احساس کردم اگه شدیدتر از این بشه نمی تونم حرکت کنم . مثل نیرویی که از هر طرف فشارم می داد . این باد فقط می خواست از رفتن منصرفم کنه . اگه توقف می کردم شاید مدتی نمی گذشت که زیر فشاراین باد که از هر سمتی به طرفم می اومد له می شدم . کمی به مرگ تو همچین سرزمینی فکر کردم . مرگ برای یک تصویر دروازه ورود به دنیای حقیقیه . ولی اشتیاقی برای برگشتن به دنیای حقیقی نداشتم . بیشتر از همیشه می خواستم زنده بمونم . پارچه سفید با حرکت باد تکونی خورد و به نرمی با صورتم برخورد کرد . باد ، هیچ امیدی برای برگشتن من به دنیای حقیقی نداشت . به همین نرمی با من وداع کرد . محو شد . سرزمین تاریکم از هر حقیقتی خالی شد . دیگه چیزی نمی تونست منو مجبور به بازگشت بکنه . پنجره اتاقم برای همیشه بسته شده بود . صدای عجیب هنوز ادامه داشت . کمی بلند تر شده بود ولی هنوز اثری از منشا صدا نبود . کمی دلتنگ باد شدم . شاید دلتنگ صدای خشمگینش وقتی که لابه لای پارچه سفید می پیچید . صدای باد دومین صدایی بود که تو این سرزمین می شد شنید . ولی هنوز صدای سومی هم بود . صدای برخورد پاهام با زمین . احساس کردم حالت یکنواختی داره . کمی آرومتر قدم برداشتم و بعد تندتر راه رفتم . با حرکتهای مختلف سعی کردم این یکنواختی رو از بین ببرم . ارتباطی بین من و پاهام به وجود اومد . صدای برخوردشون با زمین ، حالا داشت با من حرف می زد . پرسیدم کجا می روید ؟ با صدایی که من کاملا می شناختم جواب دادند به سمت ابدیت . پرسیدم ابدیت چیست ؟ گفتند : نمی دانیم ! تعجبی نداشت . پاهام هنوز تحت تاثیر من حرکت می کردن . صدایی رو می شنیدم که خودم می ساختم . میدونستم که به سمت ابدیت می رم ولی هنوز به وجود همچین چیزی معتقد نبودم . اینجا منی بود از من که به ابدیت فکر میکرد در حالی که من دیگری از ابدیت هیچی نمی دونست . احساس کردم تصویر دیگه ای کنارم ایستاده . تصویر تاریکی زیر پاهام ظاهر شد . توقف کردم . به حالتی که انگار روی زمین می خزید به سمت جلو حرکت کرد . رد پای تاریکی از خودش به جا گذاشت که مثل خودش تاریک بود . وقتی به بلندی من شد به آرومی توقف کرد . خیلی شبیه به من بود . بلی این یه سایه بود . سایه ای که حالا روبروی من ، روی زمین دراز کشیده بود . خیلی مطیع به نظر می رسید . با کوچکترین حرکت بدنم ، از من تقلید می کرد . به پشت سرم برگشتم . سایه دوباره روبروی من قرار گرفت . عجیب بود . آسمون هنوز تاریک بود . این سایه ای بود که از تصویری به وجود اومده بود . تصمیم گرفتم سایه خودمو لمس کنم . دستمو به طرف سایه بردم . دست تاریکی از بدن سایه که تا حالا روی زمین دراز کشیده بود به سمت من بالا اومد . دست سایه دمای بدن خودمو داشت ولی هیچ تفاوت ظاهری با دست من نداشت . فقط تاریکتر بود . پارچه سفید ی که به تنم پیچیده بودم باز کردم . سایه بلافاصله تقلید کرد . خیلی ناگهانی پارچه رو روی سایه انداختم به طوری که پارچه سفید تمام بدنشو پوشوند . سایه دیگه نتونست تقلید کنه . زیر پارچه سفید حرکت می کرد ولی راه خروجو پیدا نمی کرد . به آرومی از کنار سایه گذشتم . من ، تاریکم برای همیشه زیر سفیدی پارچه گرفتار شده بود . حالا دیگه تنها بودم . هیچ منی جز من نبود . صدای عجیب تنها چیزی بود که منو وادار به حرکت می کرد . به راهم ادامه دادم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بیشتر تو دل دشت تاریک فرو رفتم . احساس کردم نزدیک صدا هستم ولی چیزی دیده نمی شد . چند قدم جلوتر رفتم . دایره سیاه رنگی روی زمین دیدم . این دایره منشا صدای عجیبی بود که می شنیدم . سعی کردم وارد دایره بشم . ناگهان زیر پام خالی شد و افتادم . دشت وسیع و آسمون تاریک هر دو تبدیل به سیاهی شدن . صدای عجیب هنوز شنیده می شد . به پایین نگاه کردم . نوری رو از دور می دیدم که به من نزدیک می شد . در حقیقت این من بودم که به نور نزدیک می شدم . به نظر نمی رسید که با این نور برخورد کنم ولی می دونستم که به زودی از کنارش رد می شم . به سرعت به نوررسیدم . درست لحظه ای که نور روبروی من قرار گرفت بدنم ساکن شد . سقوط به پایان رسیده بود ولی پاهام هنوز با چیزی برخورد نکرده بودن . معلق تو تاریکی روبروی نور قرار گرفته بودم . تاریکی هر دوی ما رو احاطه کرده بود . سعی کردم بهش نزدیکتر بشم ولی نمی تونستم . با چیزی برخورد نداشتم . معلق بودم . نور، کمی به من نزدیک شد . طوری که روبروی صورتم قرار گرفت . باد سردی تنمو لرزوند . به درون نور نگاه کردم . پنجره ای رو دیدم که باز بود . پسری رو دیدم که بدون هیچ حرکتی تو رختخوابش دراز کشیده بود . پارچه سفیدی دیدم که کنار رختخوابش خیلی مرتب تا شده بود . انگار کابوس وحشتناکی می دید . شاید سعی میکرد بیدار بشه ولی نمی تونست چون به سختی نفس می کشید . باد سردی که از پنجره باز وارد می شد حالا تبدیل به سوزی شده بود که هر حقیقتی رو منجمد می کرد . صدایی که منو به عمق این تاریکی کشونده بود حالا نزدیکتر از همیشه بود . قبلا هیچوقت چنین صدایی نشنیده بودم چون این صدای نفسهایی بود که به سمت نابودی می رفت . پسر درون نور در حال مرگ بود . صدای نفساش رفته رفته ضعیف و ضعیفتر می شد . برای لحظه ای سکوت همه جارو فرا گرفت . تاریکی از هر طرف به نور فشار آورد . مدتی نگذشت که نور و تمام حقیقت درونش در تاریکی ناپدید شد . معلق بین تاریکی قرار گرفته بودم . به اطرافم نگاه کردم . همه چیز سیاه بود . نمی تونستم حرکت کنم . به حقیقتی فکر کردم که منو تو تاریکی تنها گذاشته بود . چشمام از تماشای سیاهی خسته شدن . پلکام رو به آرومی روی هم گذاشتم و خوابم برد . رویا دوباره به سراغم اومد . سرزمین عجیبی دیدم . خدایی نبود . فرشته ای نبود . تنها نور بود . نور ابدیت&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-3667523490275386508?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/3667523490275386508/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=3667523490275386508' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3667523490275386508'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/3667523490275386508'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_5526.html' title='ابدیت'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_gPBosGlI/AAAAAAAAAN4/8MeA3tgVc4A/s72-c/1165436269-hr-237.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-6179979220028052175</id><published>2009-06-01T21:07:00.002+04:30</published><updated>2009-06-23T00:20:22.434+04:30</updated><title type='text'>حقیقی تر از هر حقیقتی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_geJcnp0I/AAAAAAAAAOA/WmFI95yOhtg/s1600-h/1164298922-hr-215.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350241690876094274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 213px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_geJcnp0I/AAAAAAAAAOA/WmFI95yOhtg/s320/1164298922-hr-215.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی دیدمش باور نکردم همون باشه . صورتی که همیشه تو خواب می دیدم . بیشتر بهش خیره شدم . خودش بود . ظاهر شده بود . حقیقی تر از هر حقیقتی . روبه روی من ایستاده بود . می تونستم وجودشو با تمام حواسم ، حس کنم . زیبا ، تاریک ، قوی ، با چشمهای درشتی که برق میزد . دقیقا همون صورتی که همیشه تو رویا هام می دیدم . لباس سفیدی تنش بود . صورت زیبا و اندام کشیدش زیر این سفیدی واقعا شگفت انگیز بود . معصومیت نگاهش نزدیک بود کورم کنه . نزدیکم اومد . روبروی من ایستاد . گرمای بدنشو حس کردم . داغ بود . می تونست هر یخی رو ذوب کنه . بلند تر نبود . کوتاه تر هم نبود . روبرو بود . مجبور نبودم برای دیدن چشماش بالا یا پایین رو نگاه کنم . این دقیقا همون دختری بود که همیشه تو رویا هام می دیدم . روبروی من ایستاده بود . به چشماش خیره شدم . تاریک و براق . مثل اینکه به آسمون پر ستاره خیره شده باشم . نمی تونستم مسیر نگاهمو به سمت دیگه ای بر گردونم . نزدیکتر شد . لبم رو بوسید . با چنان شهوتی این کارو کرد که احساس کردم زانوهام سست شد . بغلم کرد . بدون اینکه بتونم حرکتی بکنم منو چسبوند به خودش . احساس می کردم گرمای بدنش ممکنه منو تو خودش حل کنه . انگار سالها بود که منو می شناخت . لبمو جدا کردم و دوباره به چشماش خیره شدم . همون معصومیت همراه با تمنا . انگار من تنها موجودی بودم که می تونستم آتیش شهوتشو خاموش کنم . دوباره منو به خودش چسبوند . خیلی آروم بود . هیچ چیزی نمی تونست ناراحتش کنه . اون آرامشی رو به دست آورده بود که من هنوز نتونسته بودم . دستاشو به تنم می کشید . بیشتر منو به خودش می چسبوند . نفساش تند تر شده بودن . بدنش داغ و داغ تر می شد . جرات کردم حرفی بزنم . به آرومی تو گوشش زمزمه کردم : عاشقتم . چیزی نگفت ولی بیشتر منو به خودش چسبوند . تنها چیزی از وجودشو که هنوز حس نکرده بودم صداش بود . و ای کاش هیچوقت حسش نمی کردم . ولی هنوز کنجکاو بودم . سوال کردم : تو کی هستی ؟ کمی سکوت کرد . با صدای دلنشین و آرومش خیلی ضعیف گفت : می خوای بدونی من کیم ؟ با تمام وجودم گفتم بلی . چشماشو بست . تمام اون گرما جاشو به سوزی داد که تا مغز استخونم مثل یخ شد . ازم فاصله گرفت . اون نگاه پر از تمنا تبدیل به حفره های سیاهی شد که سوز سردی ازش بیرون می اومد . لباس سفیدش سیاه تر از هر سیاهی شد . لباشو از هم باز کرد و با صدایی وحشتناکتر از هر صدایی فریاد زد : من اندوه توام . حقیقی تر از هر حقیقتی ! من شهوت تو ام . داغ تر از هر عشقی ! ومن تاریکی توام . تاریک تراز هر مرگی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-6179979220028052175?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/6179979220028052175/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=6179979220028052175' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/6179979220028052175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/6179979220028052175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_4893.html' title='حقیقی تر از هر حقیقتی'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_geJcnp0I/AAAAAAAAAOA/WmFI95yOhtg/s72-c/1164298922-hr-215.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-639849187204752684</id><published>2009-06-01T21:04:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T00:43:24.090+04:30</updated><title type='text'>یه بار دیگه بگو چی گفتی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_iMc_9AwI/AAAAAAAAAOI/3EUHp5DIn50/s1600-h/1163350629-hr-187.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350243585910178562" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 256px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_iMc_9AwI/AAAAAAAAAOI/3EUHp5DIn50/s320/1163350629-hr-187.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;فقط کافیه لباتو تکون بدی . چرا فکر می کنی نمی تونی ؟ تا کی می خوای ساکت بمونی ؟ می دونی هیچوقت از سکوتت خسته نمی شم ولی نباید سکوت کنی . فقط یک کلمه با من حرف بزن . خواهش می کنم . هروقت منو می بینی خشکت می زنه . انگار انتظار دیدن منو نداشتی . ولی جز من هیچکس اینجا نیست . فقط یک کلمه . بگو که از دیدن من خوشحالی . دستت همیشه سرده . هیچوقت احساس نمیکنم چیز زنده ای رو لمس کردم . ولی تو نفس می کشی . هنوز زنده ای . چرا حرف نمی زنی ؟ بیشتر دوست داری گوش بدی ؟ شاید حرفی برای گفتن نداری . شاید فکر می کنی متوجه حرفات نشم ولی امتحانش که ضرری نداره . فقط یک کلمه . چرا همیشه سکوت می کنی ؟ نمی دونم چرا دوست دارم باهات حرف بزنم . احساس می کنم دوست داری به حرفام گوش بدی . شاید دوست نداری . ولی اگه دوست نداشتی یه چیزی می گفتی . آدما هیچوقت در مقابل چیزی که دوست ندارن سکوت نمی کنن . اصلا تو آدمی ؟ شاید فقط شبیه آدمی ! ولی نه . همه آدما شبیه توان . تو یه آدمی . شاید فقط یک کلمه بلدی . اینکه ازم متنفری . بالاخره تو باید یه حسی نسبت به من داشته باشی . نمی خوای بگی ؟ نمی خوای حرف بزنی ؟ شاید از چیزی که می خوای بگی می ترسی . گوشاتو بگیر و به حرفام خوب گوش کن . من دیگه نمی خوام به سکوت تو گوش بدم . تو باید حرف بزنی . و اگه نمی خوای دیگه هیچوقت دستت رو از رو گوشت بر ندار. دیگه نمی خوام حرفامو بشنوی . شاید اینجوری بفهمی چرا دوست دارم با تو حرف بزنم . شاید اینجوری بتونی احساس منو درک کنی . احساس یه آدم کر&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-639849187204752684?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/639849187204752684/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=639849187204752684' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/639849187204752684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/639849187204752684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_2420.html' title='یه بار دیگه بگو چی گفتی'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_iMc_9AwI/AAAAAAAAAOI/3EUHp5DIn50/s72-c/1163350629-hr-187.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-2331760626004550836</id><published>2009-06-01T21:03:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T01:12:23.782+04:30</updated><title type='text'>کجام</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_sqFOFjHI/AAAAAAAAAOQ/FXDZdRBMloc/s1600-h/1162835447-hr-181.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350255090039360626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 222px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_sqFOFjHI/AAAAAAAAAOQ/FXDZdRBMloc/s320/1162835447-hr-181.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا کجاست ؟ چرا نمی تونم تکون بخورم ؟ چرا همه جا تاریکه ؟ سوا لایی که همیشه از خودم می پرسم ولی هیچوقت جوابی پیدا نمی کنم . وزن زیادی رو بدنم احساس میکنم . مثل آلبالویی که وسط زله گیر افتاده ، نمی تونم تکون بخورم . دارم له می شم . هر چی کمک می خوام کسی جوابمو نمی ده . تنها صدایی که می شه اینجا شنید ، یه صدای مبهمه . مثل زمزمه . ولی خیلی ضعیفه نمی تونم تشخیص بدم صدای چیه . منو یاد روزایی می ندازه که می رفتم سر خاک مادر بزرگم . هر کی قبرستون بود یه چیزی زیره لبش زمزمه می کرد . از وقتی خودمو اینجا پیدا کردم همش مور مورم می شه . نمی تونم بدنمو تکون بدم ولی احساس می کنم یه چیزی تو بدنم تکون می خوره . مثل اون کلاغ پیری که تو اتاق زیر شیروونی مرده بود . کرما تو بدنش غلت می خوردن . به نظر می رسید کلاغه تکون می خورد . ولی نمی تونست تکون بخوره ! بوی خیلی بدی میاد . مثل لاشه گندیده جوجه رنگی یام که بعده سه روز از زیره خاک بیرون می آوردم . همیشه می خوردن ولی نمی دونم چرا هیچوقت زنده نمی موندن . مادرم می گفت زیاد انگولکشون می کنی . کاری بهشون نداشته باش . این بو داره خفم می کنه . فقط بعضی وقتا که بوی گلای شب بو اینجا می پیچه ، میشه نفس کشید . مادرم خیلی شب بو دوست داره . یعنی الان مادرم کجاست ؟ این چیزسیاهی که داره فشارم می ده نفسمو بند آورده . خیلی دوست دارم بدونم چیه ولی نمی ذاره تکون بخورم . هر لحظه آرزوی مرگ می کنم . حتی نمی تونم خودمو بکشم . یادمه یه بار تو تلویزیون دیدم یارو از بالای ساختمون خودشو پرت کرد پایین . من خودمو به کدوم طرف پرت کنم ؟ نمی دونم بالا و پایین کجاست . اینجا جز سیاهی هیچی نیست . شاید خوابم ولی چرا بیدار نمی شم ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-2331760626004550836?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/2331760626004550836/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=2331760626004550836' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/2331760626004550836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/2331760626004550836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_9090.html' title='کجام'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_sqFOFjHI/AAAAAAAAAOQ/FXDZdRBMloc/s72-c/1162835447-hr-181.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-2434437284252406172</id><published>2009-06-01T21:00:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T01:14:12.758+04:30</updated><title type='text'>رضا زرین</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tBxONLiI/AAAAAAAAAOY/-t_PhE5lYbA/s1600-h/1161537340-hr-167.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350255496988012066" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tBxONLiI/AAAAAAAAAOY/-t_PhE5lYbA/s320/1161537340-hr-167.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اسمش رضا زرین بود . تو نت باهاش آشنا شدم . اولین باری که دیدمش برای چندتا سی دی بود . دوستی ادامه پیدا کرد . یه شب اس.ام.اس از طرف رضا به دستم رسید . تقریبا یک ماه بعد از آشنایی . نوشته بود لطفا از این به بعد با این شماره تماس بگیرید و یه شماره جدید فرستاده بود .فردا صبح چون شماره دیگه ای از رضا نداشتم با شماره جدیدی که فرستاده بود تماس گرفتم . مردی از اونور خط گفت : بلی ؟ متوجه شدم رضا نیست . گقتم می خوام با رضا زرین صحبت کنم . گفت این خط رو از کسی به این نام یک ماه پیش خریده . متعجب، شماره قبلی رو گرفتم و دختری گوشی رو برداشت . گفت این خط واگذار شده . دوباره به شماره جدید زنگ زدم . در مورد رضا زرین ازش پرسیدم . گفت دوسته پدرشه و می تونه شماره محل کارشو بهم بده . زنگ زدم به محل کارش . کاری که در موردش با من صحبت نکرده بود . پیره مردی گوشی رو برداشت . گفتم می خوام با رضا زرین صحبت کنم . گفت خودم هستم . گفتم شما رضا زرین هستید ؟ گفت بلی . گفتم انگار اشتباهی شده و گوشی رو قطع کردم . منتظر موندم تا شاید رضا زنگ بزنه . و چه انتظار کشنده ای . خبری از رضا نشد تا شب که تو نت دیدمش .&lt;br /&gt;تابو : هیچ معلومه تو کجایی ؟ چه بلایی سره موبایلت اومده ؟&lt;br /&gt;رضا : برات اس.ام.اس زدم خوب ! شماره جدیدمو برات نوشته بودم .&lt;br /&gt;تابو : ولی این شماره اشتباهه . یه مرده گوشی رو برداشت . این پیره مرده کیه هم اسمه تو ؟&lt;br /&gt;رضا : کو؟ بنویس ببینم&lt;br /&gt;تابو : 0914......&lt;br /&gt;رضا : خوب، این که شماره جدیدمه ! درسته .&lt;br /&gt;زنگ زدم . رضا گوشی رو برداشت !!! در مورد اون مرد و دوست پدرش (پیره مرده ) براش گفتم . خندید و گفت : حالت خوبه ؟؟؟&lt;br /&gt;به محل کار پیره مرد زنگ زدم . دوباره خودش گوشی رو برداشت . پرسیدم رضا زرین ؟ گفت بلی .&lt;br /&gt;گفتم دوستی دارم هم اسمه اونه . آدرس گرفتم با رضا رفتیم پیشه پیره مرده . رضا و پیره مرده وقتی کارت شناسایی هم دیگرو دیدن کلی بگو بخند و مسخره بازی در آوردن .&lt;br /&gt;من هم کارت شناسایی هر دورو دیدم . ولی پیره مرده یک ماه پیش هیچ خطی واگذار نکرده بود . چون اصلا موبایل نداشت . اونم به من گفت حالت خوبه ؟؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-2434437284252406172?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/2434437284252406172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=2434437284252406172' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/2434437284252406172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/2434437284252406172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_7508.html' title='رضا زرین'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tBxONLiI/AAAAAAAAAOY/-t_PhE5lYbA/s72-c/1161537340-hr-167.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-4859042131311224981</id><published>2009-06-01T20:58:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T01:15:12.229+04:30</updated><title type='text'>فندک</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tSu_iL4I/AAAAAAAAAOg/arprMwpWack/s1600-h/1161373127-hr-161.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350255788447379330" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 213px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tSu_iL4I/AAAAAAAAAOg/arprMwpWack/s320/1161373127-hr-161.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;رفتم به پارکی که نزدیک خونمونه . روی نیمکتی که کنار سطل زباله بود نشستم . پشت سرم درخت کوتاهی بود . پاکت سیگارو از تو جیبم در آوردم و آخرین نخی که برام مونده بود روشن کردم . فندکمو انداختم تو پاکت خالی سیگار و گذاشتمش تو جیبم . چند ساعتی اونجا نشستم وبعد از دکه بیرون پارک سیگار گرفتم و برگشتم خونه . شب بود . می خواستم سیگار روشن کنم ولی وقتی پاکت خالی سیگارو باز کردم دیدم فندکم نیست . فندکم گم شده بود . فندک نازنینم . خوابیدم و صبح که بیدار شدم خواب عجیبی دیده بودم .( خواب دیدم رو صندلی کنار سطل زباله نشستم . درخت کوتاهی پشت سرم بود . مردی با ریش و موی بلند که به نظر می رسید نگهبان پارک باشه اومد طرف من . پرسید سیگار دارم ؟ دست کردم تو جیبم که یادم افتاد آخرین نخشوکشیدم . پاکت خالی رو انداختم تو سطل زباله و گفتم ببخشید . سیگارم تموم شده .) این خواب نمی تونست حقیقت داشته باشه . پاکت خالی سیگار هنوز تو جیبم بود . نمیدونم چرا ؟ شاید یه کنجکاوی ! رفتم به همون پارک . همون صندلی و همون سطل . تو سطلو نگاه کردم . پاکت سیگاری تو سطل بود . ولی من هیچوقت از این سیگار نمی کشم . این پاکت سیگار من نبود . دوباره کنجکاو شدم . پاکت سیگارو برداشتم و بازش کردم . خالی نبود . فندکی تو پاکت بود . ولی این فندک من نبود . هیچ وقت همچین فندکی نداشتم . نشستم رو صندلی و فندکو روشن کردم . هنوز کار می کرد . چند دقیقه اونجا نشستم و سعی کردم اتفاقاتی که افتاده به هم ربط بدم . احساس کردم یکی ایستاده بالا سرم . سرمو بلند کردم دیدم نگهبان پارک با ریش و موی بلند داره نگام میکنه . نمی دونم چرا ولی بدون این که از من سیگار بخواد سیگارمو بهش تعارف کردم . یکی برداشت و با تعجب گفت : سیگارتو عوض کردی ؟ دیشب چیز دیگه یی بهم دادی ! یعنی فندکم پیدا میشه ؟ فندکی که نمی دونم تو خواب گمش کردم یا تو بیداری&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-4859042131311224981?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/4859042131311224981/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=4859042131311224981' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4859042131311224981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/4859042131311224981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_4223.html' title='فندک'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tSu_iL4I/AAAAAAAAAOg/arprMwpWack/s72-c/1161373127-hr-161.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-6464341423846726464</id><published>2009-06-01T20:56:00.002+04:30</published><updated>2009-06-23T01:16:26.112+04:30</updated><title type='text'>آسمان من</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tjlQ6EPI/AAAAAAAAAOo/N_GVCUIryuA/s1600-h/1160762861-hr-156.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350256077893669106" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 223px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tjlQ6EPI/AAAAAAAAAOo/N_GVCUIryuA/s320/1160762861-hr-156.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سال هاست که هیچ صدایی نمی شنوم . از زمانی که صاعقه ها به آسمان من هجوم آوردند جزنعره های آنها چیزی نشنیده ام . در حقیقت اینجا سکوتی نیست . سکوت سال ها پیش مرد . گوش هایم ذره ذره جان دادند . جز دو لاشه گندیده آویزان از دو سمت سرم بیش نیستند . اینجا جز غرش رعدها چیزی برای شنیدن نیست . روی پوست زمین جز بقایای سوخته و زغال شده درختان نمی بینم . پرنده ای جرات پرواز ندارد . انسانها از ترس صاعقه ها چون کرم ها روی زمین می خزند . فاصله ای با مرگ ندارم . صاعقه ها بسیار نزدیک اند . می خواهم برای یک بار هم که شده به دور دست ها بنگرم . می خواهم فقط برای یک بار بلند تر از خودم باشم . افسوس ! ساعقه ها منتظرند . فریاد زنان نزدیکتر می شوند . اگر حتی پله ای بلندتر از خودم بودم مطمانا نشانی از خوشبختی ابدی در دور دستها می یافتم ! روزها می گذرند و صاعقه ها نزدیکتر می شوند . با انسانها برخورد می کنند و جز خاکستر باقی نمی گذارند . می دانم . تا چند روز دیگر صاعقه ای بر من فرود می آید . خودم را می بینم . تلی از خاکستر در مسیر باد . خواهم مرد و تنها چیزی که از دست خواهم داد آسمان زیبایم است . بلی آسمان من زیباست . پرتو طلایی خورشید در مقابل برق صاعقه ها رنگ باخته . ماه و ستارگان به تاریکی پناه برده اند . در آسمان من ابری نمی بینی . تاریکی آسمان من از جنس ترس است .&lt;br /&gt;آسمان من رقص نورهای سفید در تاریکی دلهره است&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-6464341423846726464?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/6464341423846726464/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=6464341423846726464' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/6464341423846726464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/6464341423846726464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post_01.html' title='آسمان من'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_tjlQ6EPI/AAAAAAAAAOo/N_GVCUIryuA/s72-c/1160762861-hr-156.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23799566.post-5201706902611065454</id><published>2009-06-01T20:53:00.001+04:30</published><updated>2009-06-23T01:17:50.540+04:30</updated><title type='text'>تق تق</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_t42h0oSI/AAAAAAAAAOw/QmG1PfDE-74/s1600-h/1157236391-hr-130.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350256443305271586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_t42h0oSI/AAAAAAAAAOw/QmG1PfDE-74/s320/1157236391-hr-130.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بستمش به پایه تختم . طوری که نمی تونست تکون بخوره . داشت نگام می کرد . فقط نگام می کرد . ترس ، نفرت ، خشم ، ترحم ... هیچی تو چشاش نبود و تنها داشت نگام میکرد . از روزی که شمشیرمو تو زهر نفرتم خوابونده بودم یک سال گذشته بود . حالا بین دستام بود . بالای سرم . بلی . قدرت تو دست من بود . فکر میکرد قوی تره . برای همین وقتی دعوتش کردم بیاد پیشم نمی دونست می خوام بکشمش . با کمال میل اومد و حالا داره نگام می کنه . با دستو پای بسته . منتظرم چیزی بگه . هیچ حرفی نمی زنه . نمی خواد برای زنده موندن التماس کنه . مطمئنم میدونه که قراره بمیره . فقط داره نگام می کنه . چرا نمی خواد دلیل نفرتمو بدونه ؟ چرا چیزی نمی گه ؟ به بدنش نگاه می کنم . شبیه به هیچی نیست . بو نمی ده . چندش آوره . زیادی تمیزه . خیلی نرمه . سفیده . می تونم فقط با یه ضربه بکشمش . دیگه ارضام نمی کنه . دیگه آرومم نمی کنه . حالم ازش به هم می خوره . حتی نمی تونه خودشو نجات بده . اصلا مگه کاری هست که بتونه انجام بده ؟ هیچوقت نتونسته . همیشه وانمود کرده که می تونه . چرا ادعای قدرت می کنه ؟ مگه قدرت برای رسیدن به چیز بهتر نیست ؟ چه چیز بهتری براش وجود داره ؟ هنوز داره نگام می کنه . و این آخرین نگاهش بود . شمشیرمو با تمام قدرتم آوردم پایین . هیچ اتفاقی نیافتاد . انگار یه نورو نصف کرده باشی . بدون هیچ حرکتی . بدون هیچ صدایی . همون طور بسته به پایه تختم . دیگه نگاهم نکرد . چشماش پرخون شد . این خون همه اتاقمو گرفت . رسید به زانو هام بعد به سرم . ولی چرا خفه نمی شم ؟ دیگه نمی تونم بمیرم . من قدرت مطلقم . من خدارو کشتم . اینجاست . جلوی پاهام . غرق در خون . دیگه نمی تونه نگام کنه . باید قبل از اینکه بوی گندش همه جارو پر کنه چالش می کردم .&lt;br /&gt;همینجا.تو اتاقم چالش کردم . سنگه قبرم براش آوردم . الله . تولد به سال 1/1/1 هجری خدایی . هنوزم وقتی به یاده خاطراتمون میافتم میرم رو قبرش دراز می کشم . میتونم گرمای خونشو احساس کنم . هنوز نگاهشو به خاطر میارم . فقط یه چیزی آزارم میده . شاید یه کابوسه . ولی هر شب اتفاق میافته .&lt;br /&gt;تق تق . می کوبه به سنگ قبرش . تق تق . صدای ضعیفی بهم می گه : تابو . میشه چند لحظه بیای پیش من ؟ آخه اینجا خیلی تاریکه . تق تق . تابو . تق تق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تابو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23799566-5201706902611065454?l=tabuu.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabuu.blogspot.com/feeds/5201706902611065454/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23799566&amp;postID=5201706902611065454' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/5201706902611065454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23799566/posts/default/5201706902611065454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabuu.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='تق تق'/><author><name>Tabu</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_wp6sz4zwWBI/Sj_t42h0oSI/AAAAAAAAAOw/QmG1PfDE-74/s72-c/1157236391-hr-130.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
