چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

اسیر



جایی که ایستادم خیلی دورتر از وسعت دید هر انسانیه. جایی که زندگی با هر تپش متولد می شه. . جایی که خون اقیانوسی از قطره های سرخ و سفیده. جایی که ایستادم بالاترین نقطه در عمقه. جایی که دقیقه ها سالها از هم فاصله دارن و ابدیت تنها چیزیه که کسی در موردش دروغ نمی گه.
من یه روحم.روحی که اسیر تن شد. روحی که احساسو تو تاریکی قلبش آتش زد. روحی که در انتهای وجودش به مغز رسید. جایی که خروجیهای زیادی به سمت بیرون داشت. هر پنجتا انگشتشو توش جا داد و لحظه ای به سمت زندگی دراز کرد. ولی هیچوقت از این دورتر نرفت. کسی که منو حمل می کنه هیچوقت باورم نکرد. یا شاید کرد و آزادم نکرد. تن من در همه حال هیچ ارتباطی با دنیای اطراف برقرار نمی کنه. من روحیم که اسیر تنی تنها شدم. تنی که اگر گرمای نفسهاش ترم نمی کرد الان زیر خروارها خاک خوابیده بود و منو از این تکرار بیهوده رها.
شبا وقتی سلولهای مغز زیر درخت زردی چرت می زنن من وارد جزیاتی می شم که از زندگی شکل گرفتن و جایی لابلای خاکستر اجساد سلولای پیر مدفون شدن. کسی که منو حمل می کنه دچار نوعی توهمه. توهمی که از زندگی تصویر کجی براش ساخته. توهمی که بوی تعفنش تاریکی مغزو آلوده می کنه. همیشه دوست داشتم اون بیرون باشم. این بیشتر از یه آرزوه. این تنها راهیه که ثابت کنم وجود دارم. من گرفتار تنی شدم که نیازی به من نداره. تنی که تنها طلبش از زندگی مرگه. من جایی دورتر از جایی که تو ایستادی درون خودم گیر افتادم. می تونی منو تو آینه ببینی.
شاید زمانی راهی به بیرون پیدا کنم. شاید مرگ زودتر از اونی که به نظر می رسه پایان بده. شاید توهمی که میله های قفسمو ساخته مثل آینه سرنوشتم ترک بخوره. شاید روزی از چیزی که هستم مطمئن بشم. ولی تا اون روز می خوام گوشه خودمو داشته باشم. جایی بین افکار فاسدی که از زندگی مجازی شکل گرفتن. بلندترین جایی که هر ذهن سالم می تونه تصورش کنه. من فراتر از هر باوری در تاریکترین نقطه وجودم ایستادم. جایی که زندگی دورتر از حد باوره. جایی که تنهایی بهترین حسیه که میشه داشت. جایی که تو هیچوقت نمی تونی تصورش کنی.

تابو


دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

خاطره ای چند ساعته


روزی که سر قرارمون حاضر نشدی دنیای دوروبرم رنگ دیگه ای بود. نمی دونم چند ساعت اونجا بودم ولی انگار همه چیز از حرکت ایستاده بود. انگار لحظه در زمان میخکوب شده بود و نگرانی از سوراخ زمان در لحضه من جاری. گوشم از تکرار پی در پی خاموش است به وز وز افتاد و گوشیم دیگه از تکرار شمارت خسته شد. وقتی به خودم اومدم که راننده تاکسی دستشو گذاشته بود رو بوق ماشین. گرمازده شدی داغ کردی. وسط خیابونی عمو بزن بقل.
سر کوچتون که رسیدم گربه کثیفه لابلای پاهام میو میو می کرد. چه روزایی که سر کوچتون با گربه کثیفه شب نشد. به در خونت که رسیدم زمان دوباره متوقف شده بود. هرچی زنگ می زدم کسی جواب نمی داد. چرا همسایه هات اونجوری نگام می کردن؟ هیچکس حاضر نمی شد جواب بده. فریاد می زدم. با تمام قدرتم فریاد می زدم. چرا کسی به من نمی گفت تو کجایی؟ به سر کوچه که رسیدم مدتی زیر درخت کنار جوب نشستم. گربه کثیفه تا منو دید به سمتم اومد و خودشو بهم مالید ولی من حوصلشو نداشتم.
وقتی ازشون می پرسم چرا دستامو باز نمی کنین می گن زخمای رو صورتم برای وقتیه که دستام باز بوده. تو باور می کنی همچین بلایی سر خودم بیارم؟ چند روز پیش وقتی دوباره سر کوچتون بودم گربه کثیفه صورتمو چنگ زد. وقتی فرار کرد دستام خونی بود. انگار من زخمیش کرده بودم. چطور می تونم این کارو کرده باشم؟
از پشت در اتاقش پرستار ی که مواظب اوست دستش را به سمت دستگیره در برده و به آرامی می چرخاند.
او دیوانه وار فریاد می زند نمی تونی مرده باشی. نه من هر روز می بینمت. هر روز می بینمت که از خونت بیرون میای. وقتی با قدمای آرومت کوچه رو بالا میای و منو از دور می بینی. وقتی لبخند می زنی و دهنتو برای گربه کثیفه کج می کنی. وقتی که دیگه نمی تونم یه جا وایسم و به سمتت می دوم. وقتی که دیگه فاصله ای تا دست گرمت ندارم. ولی هربار که اون صدای بوق بلندو می شنوم تو ناپدید شدی و من جایی انتظار تو رو می کشم. انتظاری که منو به در خونت می رسونه و دستامو به تختم می بنده. چرا دستامو باز نمی کنید.
پرستار وارد اتاق شده و او برای چند دقیقه به چشمانش خیره می شود. قرصی که وارد حلقش می شود پیشانیش را گرم می کند و پلکهایش را سنگین. گرمای آن روز تابستانی و افکار پریشانش در رویایی چند ساعته به تختی با دستان بسته ختم می شود. او در چند ساعت زنده است. چند ساعت انتظار. چند ساعت پریشانی. چند ساعت فراموشی. و تکرارو تکراروتکرار

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

گربه های پارک


وارد پارک که شد، گوشه خلوتی را که بنای نیمه ساز چند مغازه خرابه ای ازآن ساخته بود، نظرش را جلب کرد. پشت بلوک سنگی بزرگی دست در جیب شلوارش کرد و سیگاری را بیرون آورد. لحظه ای بعد محتویات سیگارش خالی و سپس دوباره پر شد. دودی که به هوا بلند می شد غلیظتر از اونی بود که در تاریکی شب دیده نشه. بعد از آخرین پک، صندلی خالی در کنار حوض وسط پارک پیدا کرده وحرکات احمقانه گربه ای که بر لب حوض ماهیها را تماشا می کرد زیر نظر گرفت. مدتی به همان حال ماند تا پیر زنی کنارش نشست و به او سلام کرد. وقتی به سمت پیرزن برگشت و او را در کنار خود بر صندلی دید لبخندی بر لب داشت و به آرامی جواب سلام او را داد. پیرزن که از شنیدن صدای میو در جواب سلامش متعجب شده بود سوال کرد با من بودی؟ او خندید و گفت غیر از من و شما کس دیگه ای اینجا نیست مگر اینکه شما خیال کنید من به گربه لب حوض سلام کردم. پیر زن که گیج شده بود گفت من هم که به سن و سال تو بودم سر به سر پیرها می گذاشتم.
گربه کنار حوض یکی یکی ماهیها را از آب گرفت و درون زنبیل کوچکش انداخت و دمش را به حالت خوشحالی تکان داد و داخل حوض پرید. وقتی گربه در اعماق آب فرو می رفت پیرزن زنبیل پر از ماهی را در دست گرفته به سمت صندلی خالی دیگری می رفت. در راه دمش را سیخ نگه داشته بود و بدنش را به رهگذران می مالید. دختر بچه ای که عروسک گربه ای در دست داشت به او نزدیک شد و نوازشش کرد و پیر زن یکی از ماهیها را به او داد. دختر بچه به سمت حوض دوید تا ماهی را در آب بیاندازد ولی ماهی دیگر مرده بود و جنازه اش روی آب قرار گرفت. چند حباب که از دهان گربه بیرون آمده بود اطراف ماهی را پر کردند و دخترک فریاد زد ماهی داره خفه می شه...
پیرزن با سرعت خود را به کنار حوض رساند و بر لبه حوض پرید. دست در آب کرد و گربه خیس را بیرون کشید و به دخترک داد. دخترک عروسکش را محکم در بقل گرفت و از آنجا دور شد. پیرزن به سمت او رفت و پرسید پسرم می تونی مواظب زنبیلم باشی چند دقیقه دیگه بر می گردم. او زیر گردن پیرزن را مالید و پیرزن به سمت انتهای پارک حرکت کرد. وقتی پیرزن برگشت کسی ماهی ها را در آب انداخته بود و گربه ای خیس مشغول لیس زدن موهایش بود. زن و شوهری که در کنار حوض نشسته بودن به پیرزن گفتن نوه شما واقعا دیوونه شده. باید می دیدید بیچاره گربه روچطوری انداخت تو آب. پیرزن گفت نوه من؟ زن عصبانی گفت زنبیل شما دستش بود

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

دکتر ابلیسی نژاد


روزی که پروردگار انسان را از خاکی الک نشده و آبی سفید می آفرید فرشتگان که همیشه دستمال کش تخمهای آن حضرت مبارک بودند شروع به تعریف از چیزی کردند که هر لحظه در میان انگشتان خدا به شکلی در می آمد. عزرائیل که کاملا در عجب بود جبرئیل را به گوشه ای کشیده و شروع به گله و شکایت کرد : آه که این خدا هیچوقت ما را از تصمیمات خود با خبر نمی کند. جبرئیل در جواب گفت تقصیر از خود توست اگر آن شب که خدا مشغول تماشای سریال پورن مورد علاقه اش بود برق بهشت را قطع نکرده بودی مانند ما هنوز مورد لطف پدر بودی. عزرائیل با حالتی پشیمان به چشمان جبرئیل نگریست و گفت هنوز نمی دانم آن هم زن برقی که از میان خرت و پرتهای خدا یافته بودم چرا آن شب اتصالی کرد. واقعا که هیچوقت نتوانسته چیزی کارامد بسازد. ناگهان خدا با فریادی می گوید ای نادان. تو هنوز نمی دانی دیوار هم گوش دارد؟ اینقدر قدر نشناس شده ای که از کار و بار من ایراد می گیری؟ بلای به سرت بیاورم که نفهمی از کجا خورده ای. اصلا حال که اینطور شد وقتی این مردک را تمام کردم وادارت می کنم خایه اش را بلیسی تا بدانی دنیا دست کیست. جبرئیل که دیگر نمی توانست جلوی خنده خود را بگیرد قهقهه زد و خدا بار دیگر فریاد زد آه که شماها همه از یک قماشید. حال که اینطور شد همه باید بلیسید. کاری می کنم تا چند هزار سال آینده وقت سر خاراندن هم نداشته باشید. ای نمک نشناسها...
ابلیس از میان یکی از دروازه ها وارد محوطه کارگاه شد. خدا فریاد زد این احمق را ببین. تا حال کجا بودی؟ بار دیگر فریاد زد کجا بودی؟ ناگهان جبرئیل به سمت ابلیس دوید و هدفون را از گوش او کشید. ابلیس فریاد زد چکار می کنی؟ من هفته ها منتظر این آلبوم بودم. تو که می دانی سرعت نقل و انتقال داده ها بین اینجا و کهکشان سیزدهم چقدر پایین است. جبرئیل با اشاره خدا را نشان می دهد و ابلیس متوجه چشمان خشمگین پدر می شود. آه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر عصبانی هستید پدر جان؟ به خدا من امروز کسی را گول نزدم. خدا فریاد می زند ساکت شو. سپس نفس عمیقی کشیده و کمی آرام می شود. می دانم با شما احمق ها چه کنم. بروید دیگر برادرها و خواهرانتان را بیاورید می خواهم وظایف جدیدتان را بگویم. جبرئیل بال می گشاید تا پرواز کند. بوی زیر بقلش حال همه را بهم می زند و خدا بار دیگر عصبانی می شود. ای چندشها...
همه در محل مخصوص گرد آمده اند ولی هنوز خبری از خدا نیست. جبرئیل می گوید خیلی دیر کرده شاید اتفاقی افتاده؟ میکائیل با پوزخندی می گوید حتما نتوانسته کارش را تمام کند آخر او را چه به گل بازی. بهتر بود به جای خلق چیزی جدید گند کاریهای سابقش را کمی سر و سامان می داد. من هنوز هم نمی توانم آن لگنی که برای تولدم هدیه کرده را روشن کنم. جبرئیل می خندد. میکائیل با نا امیدی نگاهی به ابلیس می اندازد که در حال هد زدن است و به جبرئیل می گوید این دیگر چه مرگش شده؟ چرا اینقدر سرش را بالا پایین می برد؟ جبرئیل می گوید نمی دانم گویی چیزی گوش می دهد. در میان پچ پچها و گفتگو های فرشتگان پروردگار وارد می شود و بر تخت خود تکیه می دهد. هان احمقها می بینم که همه تان اینجایید. ابلیس دستپاچه شده سیم پلیرش در می آید و صدای بلندی آنجا را در بر می گیرد. خواننده با صدایی وحشتناک فریاد می زند خدا مرده است. پروردگار می گوید این دیگر چه توهمی است؟ من که هنوز زنده ام. کدام احمقی این را خوانده؟ ابلیس که سیم را در جای خود فرو کرده نفس راحتی می کشد و می گویید باور کنید منظوری ندارد. سبک متال کلا سبک شوخی است. جبرئیل می گوید وا چه حرفا...
خدا دست در جیب شلوارکش کرده یک جفت خشت بیرون می کشد. همه با تعجب به آنها می نگرند و او می گوید: تمام روز را مشغول تمام کردن این مخلوقات جدید بودم ولی نمی دانم چرا حرکت نمی کنند. میکائیل زیر لب می خندد و به جبرئیل می گوید چیز جدیدی نیست. خدا عصبانی شده و فریاد می زند خفه شو ای پدر سگ. می خواهم بدانم شما بعد از این همه مفت خوری چیزی یاد گرفته اید یا نه. هرکدام از شما که راه حلی ارائه کند می تواند از سیب های من بخورد. ابلیس که چشمانش برق می زد گفت شاید شما بیش از حد تمرکز کرده اید. بهتر است کمی در آرامش باشید. شاید راه حلی بیابید. خدا اندکی به فکر فرو می رود و سعی می کند کمی آرام شود که ناگهان می گوزد. شدت آن به قدری است که تمام حاظران دماغ خود را می گیرند. خدا می گوید راست می گفتی انگار زیاد تمرکز کرده بودم. بادی که حاصل شده به خشتها برخورد می کند و ناگهان یکی از آنها بلند شده و می ایستد. خدا فریادی از شوق می کشد و می گوید پسر زیرکم آفرین بر تو. فقط یادت باشد سه عدد بیشتر سیب نچینی. فرشتگان با حسادت ابلیس را می نگرند.
خشت اول که بر می خیزد با تعجب اطراف را می نگرد و سپس نماز شکر گزاری به جای می آورد. خدا با خودخواهی فریاد می زند دقیقا همین است. مدتها دنبال چیزی بودم که اینقدر نمک نشناس نباشد. شماها باید یاد بگیرید. ببینید چگونه خم و راست می شود. زود باشید. روبروی این خشت خم و راست شوید تا آن روی من بالا نیامده بی مصرفها. فرشتگان به پای آدم سجده می زنند ولی ابلیس گویا کمی از مرحله پرت است. خدا فریاد می زند تو چرا معطلی؟مگر نشنیدی چه گفتم؟ جبرئیل پای ابلیس را نیشگون می گیرد و می گوید آن کوفتی را از روی گوشت بردار. خدا که متوجه هدفون او می شود با اشاره ای هدفون را خاکستر می کند و ابلیس فریاد می زند سه عدد سیب را کوفتمان کردی. چرا خاکسترش کردی؟ از میان صدها پلیری که ساختی فقط همین یکی کار می کرد. خدا فریاد می زند ساکت شو بی شرم. سجده کن تا خودت را هم خاکستر نکردم. ابلیس با چشمانی پر اشک می گوید عمرا اگر این کار را بکنم و از آنجا خارج می شود. در راه با خود می گوید بلایی سر آن سیبهایت بیاورم که کف کنی.
خدا خشت دوم را به کناری می اندازد و به آدم می نگرد. او را در میان دستانش می گیرد و نوازشش می کند. تمام اجزا او را بین انگشتانش لمس می کند و وقتی به لای پاهای آدم می رسد عضوی تغییر حالت می دهد. گویا خدا با انگشتانش کمی تحریکش کرده. لحظه ای می اندیشد و در سمت خشت دوم می گوزد. وقتی خشت دوم بر می خیزد خدا می گوید از همین حالا قرار دادیم تا شما لای پای یکدیگر را بمالید گویا حکمتی در آن است که من هنوز نمی دانم چیست. آدم و حوا به گوشه ای از بهشت رفته لای پای همدیگر را می مالند. ابلیس از کناری آنها را زیر نظر می گیرد و نزدیک می شود. با چاپلوسی می گوید من تمام عمرم خدا را مالیدم ولی هنوز حکمتش را نفهمیدم شما که هنوز جوجه اید. بهتر است دست از این کار بردارید و آن سیبهای سرخ را بچینید. وای اگر بدانید چقدر خوشمزه است. آدم و حوا به سمت سیبها می روند و ابلیس در دل به آنها می خندد. خدا وارد باغ می شود و سیبهای گاز زده را بر زمین باغ می بیند. فریادی از خشم عزرائیل را به آنجا می کشاند. خدا می گوید این دو را به زمین تبعید کنید و تا آخر عمرشان مجبورند لای پای یکدیگر را بمالند. اصلا کاری می کنم که اگر نمالند احساس بدی به آنها دست بدهد. و تو ای ابلیس نا خلف. روزی در زمین کشوری به نام ایران می سازم. تو را رئیس جمهور آنجا می کنم و تو هم تا دلت می خواهد دروغ بگو و مردمش را فریب بده ولی یادت باشد روزی مردمش کونت را پاره خواهند کرد. تا آن روز همه تان از جلوی چشمانم دور شوید. سپس به سمت سیبهایش می رود و زار زار گریه می کند.
آری اگر بدانید کسی را که به این اندازه مورد تمسخر و انزجار قرار می دهید فرشته پروردگار است. اگر بدانید او به چه اندازه در زمین ما غریب است هیچگاه این چنین او را خوار نمی شمارید.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

خیالباف


دارو
می دونم خیلی دوست داری یه سوراخ گنده زیر دریا درست کنی. آره تو همیشه دوست داشتی بزرگترینارو نابود کنی. امشب نظرت در مورد آسمون چیه رفیق؟ دوست داری ماهو پاک کنی یا ابرارو جارو؟ شاید بتونیم امشب آسمونو جای خالیه دریا قرار بدیم. آره چرا که نه بذار امتحانش کنیم. فقط کافیه قورتم بدی و لیوانو سر بکشی. اینجاست که مغزت همه چیو طوری که دوست داری برات نقاشی می کنه. یالا چرا معطلی قورتم بده تا ذهنتو از چاه آرزوهات بیرون بکشم. تو که نمی خوای با یه مغز گندیده امشبو از دست بدی ها؟ بوی گند حماقتت عدسی چشماتو بدجوری گشاد کرده. زود باش قورتم بده تا بدبختیات بیشتر از این موهاتو سفید نکرده. سیگاری که لای دستات می لرزه داره داد می زنه حالت بده. آخ که من امشب تنهایی نمی تونم از پس کارات بر بیام. می دونی برای یه فراموشی مثل این تو باید بیشتر از چیزی که می خوای برداری. آره چنتا قرص دیگه کارتو را می ندازه. این ذهنته که داره باهات حرف می زنه. ذهنی که تا چند دقیقه دیگه تبدیل به یه قرص سفید می شه.


من
هی از چی حرف می زنی؟ من امشب کاری به آسمونو دریا ندارم. آرزوهام خیلی آروم خوابن و بدبختیام هیچ غمی برام ندارن. بذار کمی تغییر کنیم گردالوی سفید. بذار امشب به جای خراب کردن یه چیزی بسازیم. می خوام بدونم چقدر زمان می بره یه جوونه رو تبدیل به درخت کنی. شاید بتونی تو چند دقیقه جنگلی برام بسازی. جنگلی که هیچ عقده ای نمی تونه درختاشو زغال کنه. بس کن این مرثیه غمو. بذار امشب دونه های شنو رو پوستم احساس کنم. می خوام کاری کنی تا کیلومتر ها شنا کنم. همونجایی که خورشید تا کمررفته تو آب. آره دوست دارم ابرارو کنار بزنمو با این همه روشنایی چشم تو چشم بشم. تو که نمی خوای ذهنمو تو تاریکی افکارم گم کنم. پس یالا می خوام جایی برم که پرنده هاش فقط جغد شب نباشن. آره دوست دارم امشب نبش قبر کنم و شهوت پوسیدمو بیرون بکشم. وای که امشب می خوام زیباترین دخترارو تجسم کنم. آه که من مدتهاست چیز خیسی ندیدم. می خوام قورتت بدم ولی یادت باشه من امشب حس دیگه ای دارم.


زندگی
زمان چه معنی دیگه ای جز مرگ می تونه داشته باشه؟ اینقدر راحت به عقربه ها تکیه داده که انگار نه انگار می خواد یه روزی تموم شه. آره همیشه فکر می کردم خدا خوش خیال ترین موجود عالمه ولی حالا می بینم این ساعت بیچاره. تا وقتی شارژ نگرش می داری بی هیچ انتظاری برات می چرخه ولی وای به حالش اگه فراموش بشه. منجمد شدن ثانیه ها روی عقربه کوچیکه واقعا دیدنی می شه. اه. امروز چرا اینقدر زود تموم شد؟ هروقت سر حال باشم سرعت این لعنتی بیشتر از همیشه می شه. کافیه یکی بخواد حالمو بگیره اونوقت می تونی بشینی و حرکت مورچه ای عقربه ها رو ببینی. زمان انگار دست راست سرنوشته منه. چیزی که از بس خواستم باورش نکنم چسبید به تنم و چه جاییرم انتخواب کرده. هروقت جلوی آینه به خودم نگاه می کنم درشتی حروفشو رو پیشونیم می بینم. یالا می خوام ببینم زندگی چقدر می تونه واقعی باشه. الکل تو لیوان انگار دیگه طاقت نداره. برای قرص سفیده له له می زنه. این الکل همیشه بهتر از اسید معده کار می کنه


رویا
آرزوهام وقتی جویده می شن چه مزه خوبی تو دهنم درست می کنن. کم کم دارم طعم موجودیت خودمو می چشم. این سرزمین به قدری بزرگه که سیاه و سفید توش پیدا نیست. راستی قرصه دفعه دیگه قبل از اینکه آب شی بگو این سرزمین واقعا چه رنگیه. دوست دارم چیزایی ازت بپرسم که هیچوقت حرفی ازشون نمی زنی. دوست دارم بدونم وقتی سوار ذهنم می شم بدنم تو تنهایی خودش چیکار می کنه؟ هنوزم زخماشو چنگ می زنه؟ نگفتی رگی که خشک می شه چطوری دوباره سرخ می شه؟ چشمی که بسته می شه چطور دوباره باز می شه؟ می خوام بدونم وقتی اینجام زمان کجا می ره؟ چرا هیچی ثبات نداره؟ چرا کیلومتر ها در لحظه پیموده می شه؟ چرا خاطرات بی بهونه ظاهر می شه؟ می دونم که تو هم نمی دونی اینجا واقعا چه اتفاقی میافته. ولی خوب هر چی که هست مغزمو تو فظای اتاق تاریکم معلق می کنه. ذهنم طوری به گذشته و آینده سفر می کنه انگار حال فقط یه افسانست. دیگه دیواری نیست. اینجا تا خارج از کائنات هم می شه اوج گرفت.


اعتیاد
هر بار که چشم باز می کنم و لیوان خالیه رو میزو میبینم انگار چیزی از درونم فریاد می زنه فراموشم نکن. فکر می کردم میتونم بدبختیامو فراموش کنم ولی حالا دلیل فراموشیم می خواد که فراموشش نکنم. نمی دونم اون قرص سفید چرا اینقدر از دوری من می ترسه. گاهی با خودم می گم حتی لحظه ای نمی تونه خودشو جای قرص سرما خوردگی تصور کنه. چیزی که هیچوقت نمی شه بهش اعتیاد داشت. آه ای دقیقه های بیچاره. شما به خاطر خودخواهی قرص سفیدی از لبه عقربه به پایین سر می خورید. بهتره هیچوقت این داستانو برای کسی تعریف نکنید چون ممکنه کسی رو از رویایی بیرون بکشید. رویایی که از زندگی واقعی فاصله گرفته و وارد سرزمین خاکستری ذهن یه معتاد شده. کم کم دارم متوجه می شم اعتیاد چه رنگی می تونه داشته باشه. می تونی سرخی خون واقعیتی رو که تو توهماتت تیکه تیکه شده رو ببینی. به اطرافت نگاه کن. هر وقت رویایی تموم میشه خروارها خاکو رو سینت احساس نمی کنی؟ در هر صورت مجبوری لحظاتی رو در آغوش نفرت انگیز زندگی سر کنی پس سعی کن صورت خوشی بهش بدی




شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

مردانگی!


از خونه که زدم بیرون هوا کم کم داشت تاریک می شد. به سر کوچه که رسیدم کنار جوب وایساده بود . قیافش نظرمو جلب کرد. با خودم گفتم چقدر یارو خشگله. نگاهش با نگاهم درگیر شد. لحظه ای چشم تو چشم شدیم ولی اهمیتی ندادم و به راست پیچیدم. وارد پیاده رو که شدم دستم تو جیبم بود و مثل همیشه با قدمای تند از اونجا دور شدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم کسی پشت سرم داره تعقیبم می کنه. زیر چشمی نگاهی انداختم و دیدمش. خیلی نزدیک بود طوری که تو اون پیاده روی خلوت کمی نگران شدم. سرعتمو بیشتر کردم و دوباره پشت سرم دیدمش. خودمو زدم به بی خیالی و انگار نه انگار...لحظه ای گذشت و انگار دیگه نمی تونست طاقت بیاره. نزدیک شد و سلام کرد. صداش خیلی نرم بود و البته کمی خجالتی. گفت قیافتون خیلی آشناست من شمارو جایی ندیدم؟ ایستادم و به چشماش خیره شدم و جواب دادم: شاید ولی من شمارو به خاطر نمیارم. با قدمای آروم حرکت کردم و اون حالا کنار من بود. پرسید تهران نبودی؟ من اونجا رفیق زیاد دارم احساس می کنم قبلا دیدمت.
فهمیدم داره بهونه می تراشه تا سر صحبتو باز کنه پس جوابشو ندادم. با کمی مکث سوال کرد کجا میری؟ جواب دادم جایی نمی رم. دوست داشتم کمی قدم بزنم. هوا که تاریک می شه خیابونا قشنگترن. پرسیدم تو منتظر کسی بودی؟ دیدمت که تنها وایساده بودی. جواب داد منتظر دوستام بودم ولی خوب بعدا بهشون زنگ می زنم. می تونم باهات بیام؟ جواب دادم اگه دوست داری مزاحمم نیستی. نزدیک 20 دقیقه قدم زدیم و در مورد چیزایی که دو تا غریبه می تونن در موردش حرف بزنن صحبت کردیم. ازش سوال کردم چطور می تونی اینقدر راحت به آدما نزدیک بشی و اون جواب داد از مدل موت خوشم اومد. چند دقیقه ای به مدل موهام فکر کردم چون هیچ حالت خاصی نداشتن. به اولین تقاطع که رسیدیم گفت که دوستاش منتظرشن و باید بره و منم تصمیم گرفتم برگردم. گفتم که از آشناییش خوشحال شدم و اون دستشو به سمت من دراز کرد. هرچند از تماس با یه غریبه اصلا خوشم نمیاد ولی دستشو گرفتم و درست همین لحظه بود که گرمارو احساس کردم. نه رو دستم بلکه تمام بدنم داغ شد. تا حالا کسی اینجوری باهام دست نداده بود. وقتی دستمو کشیدم گوشیشو در آور و شمارمو خواست. من که کاملا گیج شده بودم شمارمو بهش گفتم و البته با این تذکر که زیاد اهل تلفن بازی نیستم. وقتی خداحافظی کرد برقو تو چشماش دیدم.
برگشتم به سمت خونه و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد. هی منم. کی می رسی خونه؟ گفتم چند دقیقه ای طول می کشه مگه قرار نبود با دوستات باشی؟ جواب داد منصرف شده و می خواد بره خونه که باهام حرف بزنه. پرسید می تونم بیام نت و منم که کاملا کنجکاو شده بودم قول یک ساعت دیگه رو بهش دادم. تو راه برگشت با خودم فکر می کردم این آغاز یه دوستیه یا یه بازی خسته کننده! یادم نمیاد دیگه چی شد تا وقتی که وقتش رسید و من پای کامپیوترم بهش سلام کردم. دوباره حرفای تکراری ... ولی نه انگار چیزی عوض شده بود. در مورد بدنم و حالت صورتم یا گردنم حرف می زد و چند دقیقه بعد خواستشو گفت. راستش کمی جا خوردم چون تا حالا به سکس با یه پسر فکر نکرده بودم و اون دقیقا همینو ازم خواست. توضیح داد که از دوستش جدا شده و حالا دنبال کس دیگه ای می گرده. سعی کردم بهش بگم که نمی تونم این کارو بکنم ولی شاید لحن صداش و اون حرکات فریبنده نظرمو عوض کرد. برای فردا قرار گذاشتیم و من تا صبح به این قضیه فکر می کردم.
وقتی دیدمش انگار که صد ساله منو می شناسه. شاید اگه جای خلوت تری بودیم بغلم می کرد و می بوسیدم. گل رز صورتی که برام آورده بود تو جیب کاپشنم پنهون کردم چون واقعا نمی دونستم چیکار دارم می کنم. طولانی ترین گردش زندگیمو تجربه کردم و نزدیک به چهار ساعت با هم بودیم. گفت هشت ساله که این حسو داره و از بودن با پسرا بیشتر لذت می بره تا دخترا. خونوادش از این موضوع بی خبرن و دوست داره مخفی نگرش داره. از اینکه ایران جای مناسبی برای امثال اون نیست گله کرد و ازم قول قرار دیگه ای رو گرفت. شاید استخر یا جایی که کمی نزدیکتر باشیم. وقتی برگشتم خونه تصمیمو گرفته بودم. ازش معذرت خواهی کردم و گفتم نمی تونم ادامه بدم. نمی تونستم قبول کنم با یه پسر رابطه جنسی داشته باشم. خیلی ناراحت شد و تا مدتی سعی می کرد نظرمو عوض کنه ولی من تمومش کردم. هنوزم وقتی اون گل خشکو می بینم یاد حرفاش میافتم و از خودم می پرسم: من آدم بدی بودم یا اون؟

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

روانی



تنها لامپ اتاق با ضربه ای به سمت سقف پرتاب شد و شکست. صدای خرخر، حرکات تند دست و پا و سقوط. چشمانش را به سختی گشود. همه جا تاریک بود. چند سرفه سخت و سپس به خود آمد. به اطراف نگاه کرد. تاریکی...آیا مرده بود؟ دستش را به سمت گلویش برد و طناب را دور گردنش لمس کرد. سیم لامپ روی سقف کنده شده بود و او حالا نقش بر زمین در تاریکی اتاق پایه های فلزی چیزی را تشخیص می داد.
امشب وقتی از خانه خارج می شد در نیمه بازی نظرش را جلب کرد. نگاهی به داخل حیات انداخت. دختری زیبا در زیر نور ماه بر لب حوض با انگشتانی که سطح آب را نقاشی می کرد. لحظه ای توقف کرد. دخترک متوجه حضورش شد و به سمت در آمد. خیلی عصبانی فریاد زد آهای دیوونه فیلم تموم شده بهتره بری خونتون... وقتی از آنجا دور می شد به حرف مسخره ای که آن دختر زده بود فکر می کرد و اینکه چگونه آن موجود معصوم کنار حوض ناگهان عصبانی شده بود...به سر کوچه که رسید پیر مردی کنار جوی آب به زمین افتاده بود و زنی سعی می کرد او را به کناری بکشد. با دستپاچگی فریاد می زد قرصاش. زود باش به دخترش بگو ... به در همان خانه بازگشت. دری که حالا بسته بود. در زد. دخترک در را باز نکرد. به سر کوچه دوید. کسی آنجا نبود. هیچکس... با ذهنی آشفته خود را به در خانه اش رساند که ناگهان مرد همسایه با سر و وضعی به هم ریخته از خانه اش خارج شد و گفت: منتظر نبودم به این زودی ببینمت. کی اومدی؟
او قضیه دخترک و پیر مردی که ناپدید شده بود را برایش تعریف کرد. مرد همسایه با حالتی نگران به او گفت راستش دیروز چند نفر اومده بودن دنبالت. سعی کردم بهشون بگم که تو تا مدتی تحت درمانی و به خونه بر نمی گردی ولی اونا گفتن که فرار کردی. امیدوارم بدونی که همه این کارا فقط به خاطر خودته. می خوام بری و کمی استراحت کنی. فردا خودم باهات میام و براشون توضیح می دم که تو از کاری که کردی متاسفی...
به اتاقش که وارد شد چراغ را روشن نکرد و درست زمانی که دستش را به سمت دوشاخه تلفن می برد تا آن را بکشد زنگ خورد. صدای گریه و ناله های مادرش را از آنسوی خط شنید. برای دلداری او گفت از اینکه فرار کرده متاسفه و مرد همسایه می خواد کمکش کنه. مادرش با صدایی نا امید گفت تو هیچ همسایه ای نداری. من که بارها بهت گفتم اون فقط یه خیاله... آخرین همسایت به خاطر اینکه دزدکی دخترشو دید می زدی بارها ازت شکایت کرد و بالاخره از اونجا رفت. تو باید یه راهی پیدا کنی. باید تمومش کنی. باید تمومش کنی.
دوشاخه را از پریز کشید و روی صندلی نشست. مدتها قبل از اینکه برای درمان از اینجا بره اون صندلی رو از سمساری سر خیابون خریده بود. فروشنده می گفت دیوونه ای که می خوای اینو بخری چون یکی از پایه هاش لقه و ممکنه بشکنه ولی او اهمیتی نداد و صندلی را به خانه آورد. چراغ اتاق هنوز خاموش بود. بلند شد تا روشنش کنه ولی با فشار کلید لامپ روشن نشد. صندلی رو به زیر لامپ کشید ولی دستش به لامپ نمی رسید. پرید تا ضربه ای به لامپ بزنه شاید روشن بشه و وقتی روی صندلی افتاد پایه لق صندلی شکست و او حالا نقش بر زمین در تاریکی اتاق پایه های فلزی چیزی را تشخیص می داد.
مرد همسایه با چهره ای نگران وارد اتاق شد. به سمت او آمد و گفت وای خدای من. تو چکار می کردی؟ این طناب! داشتی خودتو دار می زدی. حتما باز با اون مادر خیالیت حرف زدی. اون همیشه ازت می خواد تا تمومش کنی. مادرت سالهاست که مرده. امشب پیشت می مونم. فردا می برمت اونجا. همه چیز درست می شه. نگران نباش همه چیز درست می شه. تو فقط باید مدتی تحت نظر باشی.مرد همسایه او را بلند کرد و روی تخت نشاند. تختی با پایه های فلزی


تابو