دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

او نمی داند چرا


ماه ها در میان آن دالانهای تاریک به انتظار نشسته اند. آنها تولد را آرزو می کنند. زندگی، عشق و حتی خنده دارتر از آن خوشبختی. آنها بیشتر وقت خود را به عبادت می گذرانند و در حالتی نزدیک به خلسه با پروردگار خود سخن می گویند. در تمام این مدت بدنشان می لرزد و دمهای بلندشان را به حرکت وا می دارد. ندایی درونی به آنها امید می دهد. امید به ماندن، انتظار کشیدن، و راهی شدن
.
او آنجاست. تمام تلاشش برای فرار از این ازدحام نفرت انگیز از چند میلیمتر تجاوز نمی کند. در میان قداست میلیونها دم مرتعش او به آنچه روی می دهد می اندیشد و به آنچه در پس زندگی نهفته است. او دیگر نمی تواند آرزو کند. امیدی ندارد. دیگر نمی تواند با پروردگارش سخن بگوید. ابلیس او را از حقیقتی در پس زندگی آگاه ساخته است. حقیقتی به تلخی میوه ای که آدم را به زندگی تبعید کرد. او حق هیچگونه انتخابی را ندارد. او حتی جرات یک ژن جهنده را نیز ندارد. کاملا ناتوان است و محکوم به تحمل و انتظار
.
. آنها به عبادت مشغولند و همچنان می لرزند ولی انتظار کم کم به پایان خود فرا رسیده است. زمان حرکت است. پروردگار بر اجرای آنچه در شرف انجام است نظارت کامل دارد ولی ابلیس شوالیه خود را بر اسبی تیز پا نشانده است. لحظه عزیمت فرا می رسد و آنها دیوانه وار به سوی آینده درخشانشان حمله ور می شوند. نیرویی آنها را به جلو هل می دهد. شاید شهوت اشتیاق آنها را برای تولد بر انگیخته باشد. ناگهان ازمیان یورش وحشیانه میلیونها دم کسی بیرون می جهد. یکی از فرزندان خدا با روح شیطان متولد می شود. او بر آنچه از آن وحشت داشت پیروز گشته است
.
سالها گذشته است. او اینجاست. پیکری از گوشت و خون. او همچنان انتظار می کشد. انتظار مرگ. یا شاید تولدی دیگر


تابو

۱ نظر:

royA گفت...

و باز هم...
او نمی داند چرا
آمده
می ماند
و
خواهد رفت!
راستی چرا؟