دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

آنها


داخل اتاق که شدیم میز گردی با چهارصندلی در اطرافش ، گوشه ای از اتاق در زیر پنجره ای قرار داشت . پرده زخیمی پنجره را پوشانده بود . در بسته شد و اتاق در تاریکی فرو رفت . به سمت میز رفتیم ونشستیم . صندلی ها روبروی هم در اطراف میز قرار داشتند . آنها دست های یکدیگر را گرفتند و چشمهایشان را بستند تا زودتربه تاریکی عادت کنند . صندلی من کمی از میز فاصله داشت ، هر چه تلاش کردم آن را به میز نزدیکتر کنم موفق نشدم . صندلی چوبی بسیار سنگین تر از آن بود که تکان بخورد . مدتی به چهره هایشان خیره شدم . اتاق کاملا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد بجز صورتک هایی تاریک با حفره های سیاه به جای چشم . در این فکر بودم که بهتر است من هم چشمهایم را ببندم که ناگهان پلکهایم سنگین شدند . نمی دانم چه اتفاقی افتاد ولی چند دقیقه بعد خواب بودم . یا اینطور احساس می کردم که خواب هستم . چون دیگر بر روی صندلی قرار نداشتم . احساس می کردم در فضای بالای میز معلق گشته ام . زمزمه های مبهمی به گوش می رسید . یکی از آنها زیر لب تکرار میکرد : بیدار شو ... بیدار شو ... بیدار شو به خود آمدم و چشمها را گشودم . صندلی بی آنکه تکانش بدهم در کنار میز و نزدیک به آنها قرار گرفته بود . ناگهان متوجه نوشته هایی بر روی میز شدم . نه اینها نوشته نبودند . حروفی بودند که هر کدام به صورت جداگانه بر روی تکه های کاغذ نوشته شده بودند . از میان حروف انگار چیزی تکان می خورد . دستم را به سویش بردم و وقتی آن را بالا آوردم حرف (ت) را روبروی چشمانم دیدم . حروف هنوز تکان می خوردند . دوباره دستم را به سوی حروف بردم و اینبار حرف (و) را در دستم دیدم . هر دو را در گوشه ای از میز گذاشتم و به سراغ حرف (ا) رفتم . حرکت میان حروف همچنان ادامه داشت تا اینکه حرف (ب) را برداشتم . در این فکر بودم که چرا این حروف را جدا کردم که متوجه شدم هر سه آنها چشمها یشان را گشودند . دست هایشان در این مدت از هم جدا نشده بود . هر سه به کلمه ای که در روی میز شکل گرفته بود نگاه می کردند . تابو . باور نمی کردم که اسمم را نوشته باشم . من آن حروف را کاملا اتفاقی بیرون آورده بودم . دوباره چشمانشان را بستند . یکی آز آنها زمزمه می کرد : حضور داری ... حضور داری ... حضور داری . تکرار این کلمه مرا در خلسه ای عمیق فرو برد . تا جایی که کم کم اتاق و آنها ناپدید شدند . دیگر زمزمه ای نبود . هیچ صدایی شنیده نمی شد . من حضور داشتم . ولی کجا ؟ ناگهان سقوطی اتفاق افتاد . نمی دانم به کدامین سمت پرتاب شدم ولی چشمانم را که باز کردم خود را بروی تختم یافتم . ساعت نزدیک چهار صبح روز دوشنبه بود . آن اتفاقات را به خاطر آوردم . تا به حال رویایی به این اندازه نزدیک به واقعیت را تجربه نکرده بودم . آنها مرا به آن اتاق تاریک دعوت کرده بودند . نمی دانم آنها از جنس من بودند یا نه . ولی هر چه که بودند حضورم را درک کردند . شاید آنها در واقعیتی مجازی زندگی می کنند . تصویری واقعی از دنیای من


تابو

۱ نظر:

royA گفت...

منم اونا رو می بینم...
راس می گم!