دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

فندک


رفتم به پارکی که نزدیک خونمونه . روی نیمکتی که کنار سطل زباله بود نشستم . پشت سرم درخت کوتاهی بود . پاکت سیگارو از تو جیبم در آوردم و آخرین نخی که برام مونده بود روشن کردم . فندکمو انداختم تو پاکت خالی سیگار و گذاشتمش تو جیبم . چند ساعتی اونجا نشستم وبعد از دکه بیرون پارک سیگار گرفتم و برگشتم خونه . شب بود . می خواستم سیگار روشن کنم ولی وقتی پاکت خالی سیگارو باز کردم دیدم فندکم نیست . فندکم گم شده بود . فندک نازنینم . خوابیدم و صبح که بیدار شدم خواب عجیبی دیده بودم .( خواب دیدم رو صندلی کنار سطل زباله نشستم . درخت کوتاهی پشت سرم بود . مردی با ریش و موی بلند که به نظر می رسید نگهبان پارک باشه اومد طرف من . پرسید سیگار دارم ؟ دست کردم تو جیبم که یادم افتاد آخرین نخشوکشیدم . پاکت خالی رو انداختم تو سطل زباله و گفتم ببخشید . سیگارم تموم شده .) این خواب نمی تونست حقیقت داشته باشه . پاکت خالی سیگار هنوز تو جیبم بود . نمیدونم چرا ؟ شاید یه کنجکاوی ! رفتم به همون پارک . همون صندلی و همون سطل . تو سطلو نگاه کردم . پاکت سیگاری تو سطل بود . ولی من هیچوقت از این سیگار نمی کشم . این پاکت سیگار من نبود . دوباره کنجکاو شدم . پاکت سیگارو برداشتم و بازش کردم . خالی نبود . فندکی تو پاکت بود . ولی این فندک من نبود . هیچ وقت همچین فندکی نداشتم . نشستم رو صندلی و فندکو روشن کردم . هنوز کار می کرد . چند دقیقه اونجا نشستم و سعی کردم اتفاقاتی که افتاده به هم ربط بدم . احساس کردم یکی ایستاده بالا سرم . سرمو بلند کردم دیدم نگهبان پارک با ریش و موی بلند داره نگام میکنه . نمی دونم چرا ولی بدون این که از من سیگار بخواد سیگارمو بهش تعارف کردم . یکی برداشت و با تعجب گفت : سیگارتو عوض کردی ؟ دیشب چیز دیگه یی بهم دادی ! یعنی فندکم پیدا میشه ؟ فندکی که نمی دونم تو خواب گمش کردم یا تو بیداری



تابو

۱ نظر:

roya گفت...

یه روزی بلاخره می بینیش...
فندک رو!