دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

تق تق



بستمش به پایه تختم . طوری که نمی تونست تکون بخوره . داشت نگام می کرد . فقط نگام می کرد . ترس ، نفرت ، خشم ، ترحم ... هیچی تو چشاش نبود و تنها داشت نگام میکرد . از روزی که شمشیرمو تو زهر نفرتم خوابونده بودم یک سال گذشته بود . حالا بین دستام بود . بالای سرم . بلی . قدرت تو دست من بود . فکر میکرد قوی تره . برای همین وقتی دعوتش کردم بیاد پیشم نمی دونست می خوام بکشمش . با کمال میل اومد و حالا داره نگام می کنه . با دستو پای بسته . منتظرم چیزی بگه . هیچ حرفی نمی زنه . نمی خواد برای زنده موندن التماس کنه . مطمئنم میدونه که قراره بمیره . فقط داره نگام می کنه . چرا نمی خواد دلیل نفرتمو بدونه ؟ چرا چیزی نمی گه ؟ به بدنش نگاه می کنم . شبیه به هیچی نیست . بو نمی ده . چندش آوره . زیادی تمیزه . خیلی نرمه . سفیده . می تونم فقط با یه ضربه بکشمش . دیگه ارضام نمی کنه . دیگه آرومم نمی کنه . حالم ازش به هم می خوره . حتی نمی تونه خودشو نجات بده . اصلا مگه کاری هست که بتونه انجام بده ؟ هیچوقت نتونسته . همیشه وانمود کرده که می تونه . چرا ادعای قدرت می کنه ؟ مگه قدرت برای رسیدن به چیز بهتر نیست ؟ چه چیز بهتری براش وجود داره ؟ هنوز داره نگام می کنه . و این آخرین نگاهش بود . شمشیرمو با تمام قدرتم آوردم پایین . هیچ اتفاقی نیافتاد . انگار یه نورو نصف کرده باشی . بدون هیچ حرکتی . بدون هیچ صدایی . همون طور بسته به پایه تختم . دیگه نگاهم نکرد . چشماش پرخون شد . این خون همه اتاقمو گرفت . رسید به زانو هام بعد به سرم . ولی چرا خفه نمی شم ؟ دیگه نمی تونم بمیرم . من قدرت مطلقم . من خدارو کشتم . اینجاست . جلوی پاهام . غرق در خون . دیگه نمی تونه نگام کنه . باید قبل از اینکه بوی گندش همه جارو پر کنه چالش می کردم .
همینجا.تو اتاقم چالش کردم . سنگه قبرم براش آوردم . الله . تولد به سال 1/1/1 هجری خدایی . هنوزم وقتی به یاده خاطراتمون میافتم میرم رو قبرش دراز می کشم . میتونم گرمای خونشو احساس کنم . هنوز نگاهشو به خاطر میارم . فقط یه چیزی آزارم میده . شاید یه کابوسه . ولی هر شب اتفاق میافته .
تق تق . می کوبه به سنگ قبرش . تق تق . صدای ضعیفی بهم می گه : تابو . میشه چند لحظه بیای پیش من ؟ آخه اینجا خیلی تاریکه . تق تق . تابو . تق تق

تابو

۱ نظر:

roya گفت...

شب ندارد سر خواب.