دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

آسمان من


سال هاست که هیچ صدایی نمی شنوم . از زمانی که صاعقه ها به آسمان من هجوم آوردند جزنعره های آنها چیزی نشنیده ام . در حقیقت اینجا سکوتی نیست . سکوت سال ها پیش مرد . گوش هایم ذره ذره جان دادند . جز دو لاشه گندیده آویزان از دو سمت سرم بیش نیستند . اینجا جز غرش رعدها چیزی برای شنیدن نیست . روی پوست زمین جز بقایای سوخته و زغال شده درختان نمی بینم . پرنده ای جرات پرواز ندارد . انسانها از ترس صاعقه ها چون کرم ها روی زمین می خزند . فاصله ای با مرگ ندارم . صاعقه ها بسیار نزدیک اند . می خواهم برای یک بار هم که شده به دور دست ها بنگرم . می خواهم فقط برای یک بار بلند تر از خودم باشم . افسوس ! ساعقه ها منتظرند . فریاد زنان نزدیکتر می شوند . اگر حتی پله ای بلندتر از خودم بودم مطمانا نشانی از خوشبختی ابدی در دور دستها می یافتم ! روزها می گذرند و صاعقه ها نزدیکتر می شوند . با انسانها برخورد می کنند و جز خاکستر باقی نمی گذارند . می دانم . تا چند روز دیگر صاعقه ای بر من فرود می آید . خودم را می بینم . تلی از خاکستر در مسیر باد . خواهم مرد و تنها چیزی که از دست خواهم داد آسمان زیبایم است . بلی آسمان من زیباست . پرتو طلایی خورشید در مقابل برق صاعقه ها رنگ باخته . ماه و ستارگان به تاریکی پناه برده اند . در آسمان من ابری نمی بینی . تاریکی آسمان من از جنس ترس است .
آسمان من رقص نورهای سفید در تاریکی دلهره است


تابو

۱ نظر:

roya گفت...

من ندارم سر یاس
زیر بی حوصلگی های شب
ضرب آهسته پاهای کسی می آید.