دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

از هر امیدی دست بشوی



بر در دوزخ ایستاده بودم . دری آهنی که دو لنگه داشت و به بلندی آسمان بود . دیوارهایی به همان بلندی در دو طرف در به دورترین جایی که چشم قادر به دیدن بود حرکت کرده بودند . سکوتی سخت حاکم بود . لحظه ای گذشت و صدایی به نرمی در گوش من وزید و گفت : از هر امیدی دست بشوی . در این سرزمین آتش خدای توست .
سپس لحظه ای سکوت و در آهنی با اراده صدا باز شد . صدای فریاد و جیغ های متعدد به گوش می رسید . دریایی از آتش تمام این سرزمین را غرق کرده بود . دودی که از اجساد سوخته به هوا بلند می شد به شکل ابر سیاهی آسمان را بلعیده بود . داخل شدم و در با اراده صدا بسته شد و شعله ها به سمت من حمله ور شدند .
موهایم سوختند . چشمهایم از حدقه درآمدند . پوستم خشک شد . رگهایم همگی پاره شدند . استخوانهایم از هم پاشیدند و خاکسترم بروی زمین پخش شد . من این همه را دیدم . همانگونه که با چشمان بسته خواب می دیدم . همه را دیدم و عذاب کشیدم .
شعله ای به خاکسترم خورد . به دنبال چیزی برای سوزاندن بود ولی دیگر هیچ نبود . مدتی به همان حال ماندم . با خود گفتم هیچوقت گلی از خاکسترم نمی روید . خدا با خاکسترم چه می کند ؟
از آن دوردست جایی پشت ابرهای سیاه صدای شیپوری به گوش رسید . شاید فرمانی از جانب خدا بود زیرا خاکسترم به یک جا جمع شد . استخوانهایم به هم چسبیدند . رگهایم دوباره سرخ شدند . نرمی پوستم را روی استخوانهایم حس کردم . پلکهایم از هم باز شدند و دریای آتش را روبروی خود دیدند . من دوباره آفریده شدم .
کمی به آینده فکر کردم . هیچ امیدی نداشتم . صدایی را به خاطر آوردم که در لحظه ورودم من را از هر امیدی ناامید کرده بود . خودم را به کنار دیواردوزخ رساندم و در گوشه ای نشستم و منتظر آتش ماندم .
دیگر مجالی نبود . به تمام کارهایی که باید انجام می دادم اندیشیدم . همه چیز به پایان رسیده بود . همه فرصتها را پشت سر گذاشته بودم . چشمهایم را بستم و سعی کردم کمی آرام شوم . رویایی به سراغم آمد . دریای آتش و شعله های بر افروخته ای را دیدم . چشم گشودم و گریستم . اشکهایم همگی بخار شدند . من حتی در خواب هم شکنجه می شدم .
شعله ها دوباره به سراغم آمدند . گرما تمام وجودم را گرفت . به پشت برگشتم و سعی کردم از دیوار بالا بروم . دست و پایم را بین سنگهای ریز و درشت قرار می دادم . کمی از آتش و شعله هایش فاصله گرفتم . بالاتر رفتم و دورتر شدم . شعله ها همان جا ماندند و من تمام طول دیوار را بالا رفتم و ازآسمان دود گرفته گذشتم . به بالا نگاه کردم و انتهای دیوار را در روشنایی دیدم . سریع تر حرکت کردم و به لبه دیوار رسیدم .
بر لبه نشستم و با خود اندیشیدم : در سرزمینی که جز آتش نباشد نسبتی میان بهتر و بدتر وجود ندارد . پس از این باید به دنبال چه حقیقتی باشم ؟ در سرزمینی که جز عذاب در آن نیست به دنبال کدام آرامش باشم ؟
صدا دوباره به سراغم آمد و گفت : در پس این دیوار جایی هست که تو از آنجا آمده ای . می خواهی به زندگی باز گردی ؟ مگر در زندگی به دنبال حقیقت نزیستی ؟ حال حقیقت را یافتی . تو در زندگی همه چیز داشتی و بر هیچکدام سجده نکردی . دوزخ به تو می آموزد بر تنها چیزی که داری سجده بزنی . آتش خدای توست .
بر لبه ایستادم . بلندی دیوار را از یاد بردم و پریدم . از میان توده ابرهای سیاه گذشتم و در میان شعله ها بر زمین افتادم . شعله ها به دورم حلقه زدند . مثل پدری مرا در آغوش کشیدند و چون مادری پوست و استخوانم را نوازش کردند . خاکسترم از میان شعله ها بر زمین ریخت و آرام گرفت . به زندگی فکر کردم و جهنمی که ازآن گریخته بودم . آتش زندگی به مراتب گرمتر و سوزان تر از آتش دوزخ بود .
سالها سوختم و دیگر عذاب نمی کشیدم . آرامش را در هم آغوشی با خدایم یافتم . آموختم آتش پرست شوم و بر خدای خود سجده زنم


تابو

۲ نظر:

roya گفت...

دست هایم را شستم
ولی باز هم لا به لایشان پیداست!

Ali Sey گفت...

About painting :

Name: Self Portrait in Hell
Artist: Edvard Munch
Year: 1903
Type: Oil on canvas