
یک سال پیش بود که وارد شهر شد . نزدیک پل بزرگ شهر اتاق کوچک نمناکی اجاره کرد . تنها پنجره بزرگ رو به خیابان ، اتاق رو با دنیای بیرون مرتبط می کرد . در آپارتمان مجاور کسی زندگی نمی کرد ولی موش کوچکی هر روزصبح با روشن شدن هوا از سوراخی که روی دیوارمشترک دو آپارتمان بود وارد اتاق می شد و باقیمانده غذای روی میز کنار پنجره را با اشتهای تمام می خورد . برای تشکر سه سکه ریز سیاه رنگ روی میز می انداخت و با همان سرعتی که آمده بود به خانه بر می گشت . همیشه تنها می آمد و هرگز غذایی نمی برد . خانواده ای نداشت و تنها برای زنده ماندن بود که زندگی می کرد .
اتاق رنگ پریده و خالی چیزی برای نمایش نداشت . کتابخانه کوچکی بالای میزکنار پنجره به دیوار چسبیده بود . قسمتی از پایین قفسه کتابها به شکل زغال شده بود و بقیه آن را دوده سیاهی گرفته بود . سه ماه پیش بود که آتش شمع روی میز به آن سرایت کرد و تمام کتابها را آتش زد اما قفسه چوبی مثل سابق خیلی محکم به دیوار چسبیده بود و سنگینی شیشه های مشروب را تحمل می کرد .
شب به دنبال روز ظاهر شد و تمام اتاق در تاریکی فرو رفت . سکوت تنها موجود زنده اتاق بود ولی گاهی صدای جیغ ضعیفی شنیده می شد . موش همسایه اغلب کابوس می دید . در خواب چنان جیغ می زد که دیوارها از ترس صدا کنار می رفتند . ساعت ازدو گذشته بود . موش همسایه هنوز کابوس می دید ولی ناگهان نورهای سرخ و سفیدی روی سقف اتاق ظاهر شدند و شروع به رقصیدن کردند .
سالن نمایش کوچکی روبروی آپارتمان در طرف دیگر خیابان بود . مدتها بود که تعطیل بود ولی امشب آخرین شب سال بود . روی تابلوی بزرگ سالن که با نورهای سرخ و سفید چشمک می زد نوشته شده بود : نمایش عروسکی " روزهای گذشته " . در آپارتمان با صدای بلندی بسته شد . همه پله ها را تا طبقه اول پایین دوید . چند دقیقه بعد روی آخرین صندلی سالن منتظر آغاز نمایش بود .
سالن تاریک شد و پرده کنار رفت . زیر نور کمی که از پشت پرده می تابید خاطرات گذشته به روی صحنه آمدند . هر کدام از نخی آویزان شده و بطری شرابی در دست داشتند . تلو تلو می خوردند و از کنار یکدیگر می گذشتند . همدیگر را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند . با صدای بلند می خندیدند و دست در دست هم می رقصیدند . ساعت از سه گذشته بود و خیمه شب بازی هنوز ادامه داشت . آدمکهای چوبی باقیمانده شیشه ها را سر کشیدند و به دور هم حلقه زدند .قهقهه زنان به دور هم می چرخیدند و با صدای بلند تکرار می کردند " سال نو مبارک . سال نو مبارک " . نخها به هم گره خوردند و نمایش متوقف شد . مدتی گذشت و عروسک گردان مجبور شد برای جدا کردن آدمکها تمام نخ ها را قیچی کند . روزهای رفته یکی ، یکی بر زمین افتادند .
به آپارتمانش برگشت . ساعت نزدیک چهار بود که کنار میز نشست . دود سیگار بین نورهای سرخ و سفید محو می شد . موش همسایه روی میز، کنار لیوان مشروب ، تکه نان خشکی را بو می کرد . منتظر فردا بود . فردایی که فقط فردا بود
اتاق رنگ پریده و خالی چیزی برای نمایش نداشت . کتابخانه کوچکی بالای میزکنار پنجره به دیوار چسبیده بود . قسمتی از پایین قفسه کتابها به شکل زغال شده بود و بقیه آن را دوده سیاهی گرفته بود . سه ماه پیش بود که آتش شمع روی میز به آن سرایت کرد و تمام کتابها را آتش زد اما قفسه چوبی مثل سابق خیلی محکم به دیوار چسبیده بود و سنگینی شیشه های مشروب را تحمل می کرد .
شب به دنبال روز ظاهر شد و تمام اتاق در تاریکی فرو رفت . سکوت تنها موجود زنده اتاق بود ولی گاهی صدای جیغ ضعیفی شنیده می شد . موش همسایه اغلب کابوس می دید . در خواب چنان جیغ می زد که دیوارها از ترس صدا کنار می رفتند . ساعت ازدو گذشته بود . موش همسایه هنوز کابوس می دید ولی ناگهان نورهای سرخ و سفیدی روی سقف اتاق ظاهر شدند و شروع به رقصیدن کردند .
سالن نمایش کوچکی روبروی آپارتمان در طرف دیگر خیابان بود . مدتها بود که تعطیل بود ولی امشب آخرین شب سال بود . روی تابلوی بزرگ سالن که با نورهای سرخ و سفید چشمک می زد نوشته شده بود : نمایش عروسکی " روزهای گذشته " . در آپارتمان با صدای بلندی بسته شد . همه پله ها را تا طبقه اول پایین دوید . چند دقیقه بعد روی آخرین صندلی سالن منتظر آغاز نمایش بود .
سالن تاریک شد و پرده کنار رفت . زیر نور کمی که از پشت پرده می تابید خاطرات گذشته به روی صحنه آمدند . هر کدام از نخی آویزان شده و بطری شرابی در دست داشتند . تلو تلو می خوردند و از کنار یکدیگر می گذشتند . همدیگر را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند . با صدای بلند می خندیدند و دست در دست هم می رقصیدند . ساعت از سه گذشته بود و خیمه شب بازی هنوز ادامه داشت . آدمکهای چوبی باقیمانده شیشه ها را سر کشیدند و به دور هم حلقه زدند .قهقهه زنان به دور هم می چرخیدند و با صدای بلند تکرار می کردند " سال نو مبارک . سال نو مبارک " . نخها به هم گره خوردند و نمایش متوقف شد . مدتی گذشت و عروسک گردان مجبور شد برای جدا کردن آدمکها تمام نخ ها را قیچی کند . روزهای رفته یکی ، یکی بر زمین افتادند .
به آپارتمانش برگشت . ساعت نزدیک چهار بود که کنار میز نشست . دود سیگار بین نورهای سرخ و سفید محو می شد . موش همسایه روی میز، کنار لیوان مشروب ، تکه نان خشکی را بو می کرد . منتظر فردا بود . فردایی که فقط فردا بود
تابو
۱ نظر:
باز هم دود سیگار را بگیر به عرش رو
ارسال یک نظر