دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

غریزه


زندگی هرگز منو دوست نداشت . لحظه ای که متولد می شدم با صدای بلندی تو گوشم فریاد زد" ازت متنفرم " . شاید فکر کرد نمی شنوم چون با تمام قدرتش به پشتم زد . درد شدیدی رو پشتم احساس کردم . این درد تمام وجودمو گرفت . تحمل این درد برام سخت بود . جرات نکردم چشمامو باز کنم ولی از ترس به گریه افتادم . این اولین باری بود که از درد گریه کردم . قبل از تولدم چیز دردناکی حس نمی کردم . همه چیز همونطور بود که من می خواستم . ولی اینجا همه چیز بر علیه من بود . زندگی هیچ اهمیتی به خواسته های من نمی داد . انگار که صدای گریه من ناراحتش کرد . کمی ازم فاصله گرفت و درد پشتم از بین رفت . کمی آروم شدم و به خواب رفتم . این اولین تجربه من بود . متوجه شدم خواب زمانی به سراغم میاد که زندگی کمی از من فاصله بگیره . خواب دیدم زندگی دوباره به سراغم اومد . خیلی مهربون به نظر می رسید . خیلی آروم تو گوشم زمزمه کرد " میتونم دوستت داشته باشم اگه بهم امیدوار باشی " . رویای کوتاهی بود . چشمامو که باز کردم فشار دستشو رو گلوم حس کردم . فریاد می زد " ازت متنفرم " . داشتم خفه می شدم . به یاد خوابی که دیده بودم افتادم و سعی کردم به زندگی امیدوار بشم . ولی نمی دونستم چطور میشه امیدوار بود . غریزه من امید رو جایی در سرزمین قبل از تولدم جا گذاشته بود . سالهاست که اون خوابو می بینم . هر شب تکرار می شه . ولی وقتی چشمامو باز می کنم فشار دستایی رو حس می کنم که دارن نفسمو می برن و امید تنها چیزیه که آرزو می کنم


تابو

۱ نظر:

roya گفت...

و باز هم همین!