دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

3


قهوه برای 3 نفر لطفا . منتظر می مونید تا دوستانتون بیان ؟ کسی قرار نیست بیاد . تنهام . ولی لطفا سه تا فنجون برام بیارید .
چند دقیقه بعد سه فنجان قهوه روی میز بود . با دقت زیادی به فنجونا نگاه کرد . هیچ تفاوتی بینشون نبود . بی معطلی قرص سفید رنگی درون یکی از فنجونا انداخت و ترتیب قرار گرفتن اونارو به هم ریخت . طوری که دیگه نمی تونست تشخیص بده کدام فنجان قرص سفید رو در خودش حل کرده . لبخند سردی زد و زیر لب گفت : یعنی بعد مرگم چند تا فنجون پر روی میز باقی می مونه ؟
فنجان اول رو سر کشید و به صندلی تکیه داد . چند دقیقه گذشت و اتفاقی نیافتاد . پیشونیش به شدت عرق کرد وچند قطره روی صورتش پایین اومد . به دو فنجون باقی مونده نگاه می کرد . می دونست این عرق از ترسه ... . یکی از فنجونا کارو تموم می کرد .
انگار که به ترسش غلبه کرده باشه . پیشونیشو پاک کرد و یکی از فنجونارو برداشت . بی معطلی سر کشید و دوباره به صندلی تکیه داد . چند دقیقه گذشت و باز هم اتفاقی نیافتاد .
پول قهوه هارو گذاشت رو میز و از کافه خارج شد .
با خودم گفتم خودشو باخت . به سومی که رسید جا زد . نگران فنجون سوم بودم . به طرف میزش رفتم و خیلی تصادفی قهوه رو خالی کردم روی میز . از کافه خارج شدم و چند نفرو دیدم که دور هم جمع شده بودن . از کنارشون رد می شدم که جنازشو رو زمین بین تعجب مردم دیدم . یکی گفت با یه جایی تماس بگیرید شاید هنوز زنده باشه . ولی کف سفید رنگی که از دهنش بیرون اومده بود نشون می داد که نفس نمی کشه .
نمی دونم با فنجون اول مرد یا دوم . ولی بعد مرگش هیچ فنجون پری روی میزش نبود


تابو

۱ نظر:

رویا گفت...

1
2
3
تا سه شمردم عاشق شدم
اگه تا 5 می شمردم پرنده می شدم.
________________________________
1
2
3
می زنم تا آروم بشم واسه همیشه...
________________________________
1
2
3
کاش آخرین ضربات قلبم باشه!