
مثل هر شب در اطراف خانه اش پرسه می زد . ماه در پشت ابر سیاهی پنهان بود و تاریکی ، خیابان های اطراف را در خود فرو می برد . صدای ناله ای که از لابه لای درختان کوتاه کنار جوب شنیده می شد وجودش را لبریز از غمی بی پایان می کرد . سه ماه پیش بود که آن اتفاق افتاد . در آن شب نحس ، فرشته اش در میان ناباوری دستانش جان داد . در آخرین لحظه با دهانی خون آلود سعی کرد کلمه ای بگوید . دو ... دوست ..م م و چشمانش را بست . راننده مست گریخت و او برای همیشه گرفتار تنهایی خیابانی شد که با خاطره تلخی سنگ فرش شده بود . ماه اندکی به چپ پیچید و ابر را دور زد . در امتداد روشنایی خسته اش کوچه ای نمایان شد . مسیر نسبتا طولانی را تا انتهای کوچه پیمود و به قبرستان محل دفن همسرش رسید . سنگ قبری زیر نور ماه بر زمین ایستاده بود . کنار قبر نشست و به آن تکیه داد . آه بلندی کشید و در رویایی کوتاه بوسه آشنایی را برلبانش احساس کرد . عشقی که هر شب او را در آغوش خود پناه می داد بی هیچ دلیلی او را به دستان سیاه تاریکی شبی تنها سپرده بود و خود در آغوش مرگ خفته بود . چشمانش دیگر بی طاقت شده بودند . دلتنگی از گونه هایش سرازیر شده بود . هق هق گریه اش روح تنفر را از اعماق گورستان به بیرون می خواند . بلند شد و به اطرافش نگاه کرد . به دنبال چشمانی می گشت که جایی در تاریکی به او می نگریستند . حرکت تیزی را در اعماق سرخ رگهایش احساس می کرد . در حالی که غمش را فریاد می زد بر زانوها بر زمین افتاد . خود را به سنگ قبر سیاه سرنوشتش رساند . مدتی گذشت و کمی آرام شد . مسیر نگاهی که او را در آن شب تاریک می نگریست یافته بود . به چشمانش خیره شده بود و آرامشی ابدی را تجربه می کرد . مرگ با چشمانی به زیبایی چشمان همسرش به او نگاه می کرد . بدنش رفته رفته سرد و سردتر می شد . چهره رنگ پریده اش در زیر نور ماه می درخشید . اندکی بعد رگ بریده اش آرام گرفته بود و تمام خونش در خاک مزار همسرش فرورفته بود . فرشته ای در زیر زمین جان می گرفت . فرشته ای زیبا با لبانی به سرخی مرگ یک عاشق
تابو
۱ نظر:
چشمهایت را ببند
نه
چشمهایت را باز کن
نه
چشمهایت را باز و بسته کن
من
به جای تو هم می می رم نازنین!
ارسال یک نظر