دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

شب


غروب است . آسمان می لرزد . پرتو های نور غرق سیلاب سیاهی می شوند . خورشید سر تعظیم فرود می آورد . تاریکی بی هیچ درنگی ظاهر می شود . و این آخرین روز من بود .
ای شب ، آمدی و این سایه های سراسیمه را به درون کشیدی . آنهایی که بر نور سجده می زنند ، همگی از ترس حضورت در خود نابود شدند . چه آسان بر من چیره گشتی و حال بر سرزمین سرد افکارم حکومت می کنی .
ای شب ، خواب را از من بگیر . مگذار محکوم به بیداری باشم ! می خواهم سفری در تاریکی آغاز کنم . مقصدی نیست ولی جاده ها بسیارند . راه من همان جاده ایست که با غمی سیاه سنگ فرش شده . سوز سردی که می آید خبر از کوهستان مرتفعی می آورد . می دانم که در پشت این کوه ها نشانی از بودن نخواهم یافت . از میان این بلندی ها چون عقابان تیز پرواز خواهم گذشت تا در پس این کوهستان ، نابودی را فریاد زنم .
ای شب ، هر چه را داشتم فنا کردم . آنچه را می خواستم نابود ساختم . هیچ می خواستم و حال هیچ دارم . تا صبح نوازشم کن . به هنگام سحر که خورشید برمی خیزد مگذار مرا از رویای با تو بودن آگاه سازد . می خواهم جرئه جرئه شراب سیاه رنگ تاریکی را بنوشم تا دیگر مست روشنایی های فانی نشوم .

تابو

۲ نظر:

roya گفت...

شب
واسه منم یه جور آرامشه بی نهایته
آرامشی که فقط خودم و خودمم...
متن جالب بود تابو.

Neda گفت...

پشت این کوهستان فرو رفته در تاریکی شب ، فریبی نهفته است ، فریبی که با سوسوی نور وسوسه انگیزش به سمت قله راهبر میشود و تو را وادار میسازد پیش وپیشتر روی تا هیچ را به پوچی وجودت پیوند زنی ، تا فریب زندگی را به سرانگشتان شوق سرخورده ات لمس کنی .