دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

حقیقی تر از هر حقیقتی


وقتی دیدمش باور نکردم همون باشه . صورتی که همیشه تو خواب می دیدم . بیشتر بهش خیره شدم . خودش بود . ظاهر شده بود . حقیقی تر از هر حقیقتی . روبه روی من ایستاده بود . می تونستم وجودشو با تمام حواسم ، حس کنم . زیبا ، تاریک ، قوی ، با چشمهای درشتی که برق میزد . دقیقا همون صورتی که همیشه تو رویا هام می دیدم . لباس سفیدی تنش بود . صورت زیبا و اندام کشیدش زیر این سفیدی واقعا شگفت انگیز بود . معصومیت نگاهش نزدیک بود کورم کنه . نزدیکم اومد . روبروی من ایستاد . گرمای بدنشو حس کردم . داغ بود . می تونست هر یخی رو ذوب کنه . بلند تر نبود . کوتاه تر هم نبود . روبرو بود . مجبور نبودم برای دیدن چشماش بالا یا پایین رو نگاه کنم . این دقیقا همون دختری بود که همیشه تو رویا هام می دیدم . روبروی من ایستاده بود . به چشماش خیره شدم . تاریک و براق . مثل اینکه به آسمون پر ستاره خیره شده باشم . نمی تونستم مسیر نگاهمو به سمت دیگه ای بر گردونم . نزدیکتر شد . لبم رو بوسید . با چنان شهوتی این کارو کرد که احساس کردم زانوهام سست شد . بغلم کرد . بدون اینکه بتونم حرکتی بکنم منو چسبوند به خودش . احساس می کردم گرمای بدنش ممکنه منو تو خودش حل کنه . انگار سالها بود که منو می شناخت . لبمو جدا کردم و دوباره به چشماش خیره شدم . همون معصومیت همراه با تمنا . انگار من تنها موجودی بودم که می تونستم آتیش شهوتشو خاموش کنم . دوباره منو به خودش چسبوند . خیلی آروم بود . هیچ چیزی نمی تونست ناراحتش کنه . اون آرامشی رو به دست آورده بود که من هنوز نتونسته بودم . دستاشو به تنم می کشید . بیشتر منو به خودش می چسبوند . نفساش تند تر شده بودن . بدنش داغ و داغ تر می شد . جرات کردم حرفی بزنم . به آرومی تو گوشش زمزمه کردم : عاشقتم . چیزی نگفت ولی بیشتر منو به خودش چسبوند . تنها چیزی از وجودشو که هنوز حس نکرده بودم صداش بود . و ای کاش هیچوقت حسش نمی کردم . ولی هنوز کنجکاو بودم . سوال کردم : تو کی هستی ؟ کمی سکوت کرد . با صدای دلنشین و آرومش خیلی ضعیف گفت : می خوای بدونی من کیم ؟ با تمام وجودم گفتم بلی . چشماشو بست . تمام اون گرما جاشو به سوزی داد که تا مغز استخونم مثل یخ شد . ازم فاصله گرفت . اون نگاه پر از تمنا تبدیل به حفره های سیاهی شد که سوز سردی ازش بیرون می اومد . لباس سفیدش سیاه تر از هر سیاهی شد . لباشو از هم باز کرد و با صدایی وحشتناکتر از هر صدایی فریاد زد : من اندوه توام . حقیقی تر از هر حقیقتی ! من شهوت تو ام . داغ تر از هر عشقی ! ومن تاریکی توام . تاریک تراز هر مرگی


تابو

۱ نظر:

roya گفت...

_______________________ .