دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

در اوج

در دور دست. جایی که چشمهایم بینهایت را می بینند کوهی خورشید را می بلعد. باد صدای گریه فرشتگان را به همراه می آورد. آسمان رنگ خون به خود می گیرد و غروبی سرخ فرا می رسد
در میان صخره های آن کوه بلند. جایی که عقاب بالهایش را به وسعت پوچی می گستراند و گرگها امید را می درند او قصری برای خود ساخته است. فرمانروای بیهودگی بر بالای بلندیها نظاره گرمرگ یک روز است
در این چشم انداز پهناور. در میان وسعت آفرینش و زیبایی حیات. مرگ سوار بر اسب زمان می تازد و غباری از پوچی را در سرزمینی تاریک پخش می کند. مرگ در مسیر کوه به پیش می راند تا آرزویی را بر آورده سازد
او بر قله کوه ایستاده است. صدای نفسهای اسب را در پشت سر می شنود. زمان به پایان رسیده است. بر لبه می استد و درآرامشی ابدی سقوط می کند. کوه در تنهایی فرو می رود و مرگ لاشه اسبش را در پنجه های کرکس می یابد

تابو

۳ نظر:

royA گفت...

تو اوج بودنت و دیدم پسر!
تو عکسات تو کوه پر از برف و جاهای بکر رو کوه...
ولی امیدوارم که به جز کوه همیشه تو اوج باشی...
از ته ته دلم می گم دوست جونم.

ناشناس گفت...

مرگ در مسیر کوه به پیش می راند تا آرزویی را بر آورده سازد
.
.
اینجاشو دوست ندارم ... آدم میخواد بالا بیاره...

Neda گفت...

مرگ همرنگ تمامی نیک بختی هایم فرا میرسد و مرا سیراب میسازد از تمامی نبودن ها ، هیچ گشتن ها ، رها شدن ها.تهی می شوم از قهقه های پوچ و ساختگی ام.