دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

ابدیت


مثل هر شب رفتم به رختخواب و چشمامو بستم . طولی نکشید که خوابم برد . این آخرین لحظه ای بود که منو به زندگی پیوند می داد . سرزمین مرده ای رو دیدم . آسمون تاریک بود . ستاره ای نبود . ماه نبود . تنها تاریکی بود . هیچ نیازی به نور برای دیدن نبود . زیره این آسمون تاریک می شد دشت وسیع و بی انتهایی رو دید که با خط صافی از آسمون جدا شده بود . جز حرکت چشمام که به سرتاسر دشت نگاه می کردن هیچ حرکت دیگه ای رو احساس نمی کردم . همه چیز ساکن بود . غرق رویا بودم که باد سردی تنمو لرزوند . به خاطر آوردم که بعضی شبا فراموش می کنم پنجره اتاقمو ببندم . ترجیح می دادم بیدار نشم . خودمو پیچیدم لای پتو . هنوز خواب بودم . هنوز تو همون سرزمین . چیزایی از زندگی حقیقیم به خاطر می آوردم ولی نمی خواستم بیدار بشم . به هر سمتی که برمی گشتم همون زمین و آسمون و مرز بین اونارو می دیدم . احساس می کردم در مرکز دایره ای قرار گرفتم . مشغول تماشای دشت بودم که باد سردی از دل دشت کنده شد و به سمت من اومد . موهای تنم سیخ شد و دوباره پنجره اتاقم رو به خاطر آوردم . نمی دونم چرا نمی خواستم از این سرزمین عجیب دل بکنم . ترجیح دادم به خوابم ادامه بدم . حرکت کردم و از جایی که ایستاده بودم دور شدم . مدتی راه رفتم ولی چیزی عوض نشد . حتی خسته نشدم . احساس بیهودگی کردم . کمی به خودم اومدم . مطمئن شدم که خوابم . دوباره راهی شدم و چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که دوباره اون باد شدیدتر و سردتر از قبل با من برخورد کرد . انگار سردتر شده بود تا به بیهودگی خوابم اعتراض کنه . دیگه باید بیدار می شدم . سعی کردم . ولی چطوری باید بیدار می شدم ؟ چشمام باز بودن . تمام دشت روبروی من بود . آسمون تاریک بالای سرم بود . باد سرد زوزه می کشید و نزدیکتر می شد . هر تلاشی برای بیداری بی نتیجه موند . تمام زندگی حقیقی رو به خاطر می آوردم . دیشب قبل از خوابم کمی به مرگ فکر کرده بودم . فکر کردم شاید این خواب تحت تاثیر افکارم به وجود اومده . با خودم گفتم بهتر بود به چیز گرمتری فکر می کردی ! بیشتر از همیشه امیدوار بودم . امید حسی بود که از دنیای بیداری تا خوابم منو همراهی کرده بود ولی اینجا هیچ چیز حقیقی نبود . این سرزمین فقط تصویری از زندگی حقیقی بود . امیدوار بودم تصاویر جدیدتری ببینم پس با نگرانی به راه افتادم . مقصدی در کار نبود . فقط حرکت کردم . زمان رو به خاطر آوردم . بالاخره روز فرا می رسید و من بیدار می شدم . ولی آیا اینجا زمانی بود ؟ سرزمین تصاویر ساکن و صدا های صامت . بیهوده ترین لحظه زندگی رو تجربه کردم . به پنجره اتاقم فکر کردم و به اینکه امشب واقعا سرده . چیزی که بیشتر اذیتم می کرد تصویری از خودم بود که سرمارو حس می کرد . آیا این تصویر می تونست واقعی باشه ؟ قدم زنان خودمو بیشتر تو بیهودگی این سرزمین فرو می بردم که صدای عجیبی از پشت سرم شنیدم . منشا این صدا دورتر از دیده من بود ولی شنیدمش . نمی تونستم بگم شبیه به چه صدایی بود . تا حالا همچین صدایی نشنیده بودم . بیشتر شبیه به نفس کشیدن با دماغی بود که یکی از سوراخاش گرفته باشه . با خودم گفتم شاید خر و پف میکنم ولی من هیچوقت قبلا این کارو نکرده بودم . امیدم تبدیل به کنجکاوی شد . برگشتم و به سمت صدا حرکت کردم . احساس کردم پام با چیزی برخورد کرد . چیز نرمی که شبیه به یه جسد بود . پارچه سفیدی رو دیدم که خیلی مرتب تا شده بود . این چیزی بود که با یه جسد اشتباه گرفته بودم . با خودم گفتم همه خوابها که ترسناک نیستن . با این پارچه می تونستم از شر این باد مزاحم خلاص شم . پارچه رو دور خودم پیچیدم و دوباره راه افتادم . به اشباح سرگردانی فکر می کردم که پارچه سفیدی تنشونه. زیر آسمون تاریک میشد منو با یکی از اونا اشتباه گرفت . حالا این صدای عجیب رو بیشتر از پیش می شنیدم . پس تند تر به راهم ادامه دادم

باد سرد دیگه از جهت خاصی نمی وزید . از هر سمتی به طرفم می اومد . احساس کردم اگه شدیدتر از این بشه نمی تونم حرکت کنم . مثل نیرویی که از هر طرف فشارم می داد . این باد فقط می خواست از رفتن منصرفم کنه . اگه توقف می کردم شاید مدتی نمی گذشت که زیر فشاراین باد که از هر سمتی به طرفم می اومد له می شدم . کمی به مرگ تو همچین سرزمینی فکر کردم . مرگ برای یک تصویر دروازه ورود به دنیای حقیقیه . ولی اشتیاقی برای برگشتن به دنیای حقیقی نداشتم . بیشتر از همیشه می خواستم زنده بمونم . پارچه سفید با حرکت باد تکونی خورد و به نرمی با صورتم برخورد کرد . باد ، هیچ امیدی برای برگشتن من به دنیای حقیقی نداشت . به همین نرمی با من وداع کرد . محو شد . سرزمین تاریکم از هر حقیقتی خالی شد . دیگه چیزی نمی تونست منو مجبور به بازگشت بکنه . پنجره اتاقم برای همیشه بسته شده بود . صدای عجیب هنوز ادامه داشت . کمی بلند تر شده بود ولی هنوز اثری از منشا صدا نبود . کمی دلتنگ باد شدم . شاید دلتنگ صدای خشمگینش وقتی که لابه لای پارچه سفید می پیچید . صدای باد دومین صدایی بود که تو این سرزمین می شد شنید . ولی هنوز صدای سومی هم بود . صدای برخورد پاهام با زمین . احساس کردم حالت یکنواختی داره . کمی آرومتر قدم برداشتم و بعد تندتر راه رفتم . با حرکتهای مختلف سعی کردم این یکنواختی رو از بین ببرم . ارتباطی بین من و پاهام به وجود اومد . صدای برخوردشون با زمین ، حالا داشت با من حرف می زد . پرسیدم کجا می روید ؟ با صدایی که من کاملا می شناختم جواب دادند به سمت ابدیت . پرسیدم ابدیت چیست ؟ گفتند : نمی دانیم ! تعجبی نداشت . پاهام هنوز تحت تاثیر من حرکت می کردن . صدایی رو می شنیدم که خودم می ساختم . میدونستم که به سمت ابدیت می رم ولی هنوز به وجود همچین چیزی معتقد نبودم . اینجا منی بود از من که به ابدیت فکر میکرد در حالی که من دیگری از ابدیت هیچی نمی دونست . احساس کردم تصویر دیگه ای کنارم ایستاده . تصویر تاریکی زیر پاهام ظاهر شد . توقف کردم . به حالتی که انگار روی زمین می خزید به سمت جلو حرکت کرد . رد پای تاریکی از خودش به جا گذاشت که مثل خودش تاریک بود . وقتی به بلندی من شد به آرومی توقف کرد . خیلی شبیه به من بود . بلی این یه سایه بود . سایه ای که حالا روبروی من ، روی زمین دراز کشیده بود . خیلی مطیع به نظر می رسید . با کوچکترین حرکت بدنم ، از من تقلید می کرد . به پشت سرم برگشتم . سایه دوباره روبروی من قرار گرفت . عجیب بود . آسمون هنوز تاریک بود . این سایه ای بود که از تصویری به وجود اومده بود . تصمیم گرفتم سایه خودمو لمس کنم . دستمو به طرف سایه بردم . دست تاریکی از بدن سایه که تا حالا روی زمین دراز کشیده بود به سمت من بالا اومد . دست سایه دمای بدن خودمو داشت ولی هیچ تفاوت ظاهری با دست من نداشت . فقط تاریکتر بود . پارچه سفید ی که به تنم پیچیده بودم باز کردم . سایه بلافاصله تقلید کرد . خیلی ناگهانی پارچه رو روی سایه انداختم به طوری که پارچه سفید تمام بدنشو پوشوند . سایه دیگه نتونست تقلید کنه . زیر پارچه سفید حرکت می کرد ولی راه خروجو پیدا نمی کرد . به آرومی از کنار سایه گذشتم . من ، تاریکم برای همیشه زیر سفیدی پارچه گرفتار شده بود . حالا دیگه تنها بودم . هیچ منی جز من نبود . صدای عجیب تنها چیزی بود که منو وادار به حرکت می کرد . به راهم ادامه دادم

بیشتر تو دل دشت تاریک فرو رفتم . احساس کردم نزدیک صدا هستم ولی چیزی دیده نمی شد . چند قدم جلوتر رفتم . دایره سیاه رنگی روی زمین دیدم . این دایره منشا صدای عجیبی بود که می شنیدم . سعی کردم وارد دایره بشم . ناگهان زیر پام خالی شد و افتادم . دشت وسیع و آسمون تاریک هر دو تبدیل به سیاهی شدن . صدای عجیب هنوز شنیده می شد . به پایین نگاه کردم . نوری رو از دور می دیدم که به من نزدیک می شد . در حقیقت این من بودم که به نور نزدیک می شدم . به نظر نمی رسید که با این نور برخورد کنم ولی می دونستم که به زودی از کنارش رد می شم . به سرعت به نوررسیدم . درست لحظه ای که نور روبروی من قرار گرفت بدنم ساکن شد . سقوط به پایان رسیده بود ولی پاهام هنوز با چیزی برخورد نکرده بودن . معلق تو تاریکی روبروی نور قرار گرفته بودم . تاریکی هر دوی ما رو احاطه کرده بود . سعی کردم بهش نزدیکتر بشم ولی نمی تونستم . با چیزی برخورد نداشتم . معلق بودم . نور، کمی به من نزدیک شد . طوری که روبروی صورتم قرار گرفت . باد سردی تنمو لرزوند . به درون نور نگاه کردم . پنجره ای رو دیدم که باز بود . پسری رو دیدم که بدون هیچ حرکتی تو رختخوابش دراز کشیده بود . پارچه سفیدی دیدم که کنار رختخوابش خیلی مرتب تا شده بود . انگار کابوس وحشتناکی می دید . شاید سعی میکرد بیدار بشه ولی نمی تونست چون به سختی نفس می کشید . باد سردی که از پنجره باز وارد می شد حالا تبدیل به سوزی شده بود که هر حقیقتی رو منجمد می کرد . صدایی که منو به عمق این تاریکی کشونده بود حالا نزدیکتر از همیشه بود . قبلا هیچوقت چنین صدایی نشنیده بودم چون این صدای نفسهایی بود که به سمت نابودی می رفت . پسر درون نور در حال مرگ بود . صدای نفساش رفته رفته ضعیف و ضعیفتر می شد . برای لحظه ای سکوت همه جارو فرا گرفت . تاریکی از هر طرف به نور فشار آورد . مدتی نگذشت که نور و تمام حقیقت درونش در تاریکی ناپدید شد . معلق بین تاریکی قرار گرفته بودم . به اطرافم نگاه کردم . همه چیز سیاه بود . نمی تونستم حرکت کنم . به حقیقتی فکر کردم که منو تو تاریکی تنها گذاشته بود . چشمام از تماشای سیاهی خسته شدن . پلکام رو به آرومی روی هم گذاشتم و خوابم برد . رویا دوباره به سراغم اومد . سرزمین عجیبی دیدم . خدایی نبود . فرشته ای نبود . تنها نور بود . نور ابدیت


تابو

۱ نظر:

roya گفت...

دست بر دار از این می کده سر به سری
پای بگذار تو اون راهی که فک کنی بهتری
که فقط فک کنی بهتری!