دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

انتظار



خورشید در پشت نزدیک ترین بلندی پنهان شد . شب به نرمی بر روی شاخه هایش فرود آمد .ریشه هایش به زمین چنگ زدند و برگهایش رنگ تیره ای به خود گرفتند . ستاره ها از لابه لای برگهایش به این سو و آن سو می دویدند و ماه با نیمی از خود بر بلنترین شاخه نشسته بود .
سکوت خنکی بدنش را نوازش می داد . نسیمی نرم برگهایش را در آغوش می کشید و به رقص می خواند .
زمین قطره قطره خونش را در ریشه های استوار و کهنسالش تزریق می کرد .
امشب هر آنچه با او پیوند می خورد زیبا و ابدی بود .
سالها بر بلندای تپه با سکوتی همیشگی به تماشای خورشید نشسته بود . آسمان را به هر رنگی دیده بود . ابرها را دنبال کرده از هر کدام نشانی به یادگار گرفته بود .
دست کدامین خدای او را این چنین دور بر بلندای آن تپه بر زمین نهاده بود ؟
شناور در رویایی تاریک بر زمین تکیه داد . ستاره ها به دور ماه حلقه زدند . آرامشی بی حد تک درخت زیبا را در آغوش خواب برد .
ابری سیاه . تا به حال هیچ سیاهی به این اندازه به او نزدیک نشده بود . خواست اندکی دور شود ولی ریشه ها ناله کنان بر جای ماندند . باد تندی وزیدن گرفت . برگها از ترس فریاد می زدند . شاخه ها به هم می خوردند و با دردی شدید از بدن خسته اش جدا می شدند . ابلیس سیاه هر چه بیشتر نزدیک شد . درخت بر خود لرزید . صاعقه ای جهید . چون شلاق دوزخیان بر پیکر پاکش فرود آمد . تنه تنومندش به دو نیم شد . آتش زوزه کشان از میان شاخه هایش به سوی آسمان می رفت . کسی در حال نابودی بود .
ناگهان چشم گشود . خورشید به نرمی از کنار دشت به سوی او می آمد . شب به پایان رسیده بود . سالها بود که این کابوس هر شب با او بود . در انتظار صاعقه ای در تنهایی خود به سوی آسمان بالا می رفت. به امید رهایی . رهایی از تکرار ملالتی که هر چند زیبا ولی آشفته و تهی به پایان می رسید .
قطرات شبنم صبحگاهی روی برگهایش لغزیدند . چون قطرات اشک به پایین می افتادند . با دردی سردتر از هر برف زمستانی رو به سوی آسمان کرد . کدامین خدای این چنین سرنوشتی را برایش رقم زده بود ؟ کدامین دست نهال او را در چنین تنهایی مقدسی کاشته بود ؟
پس از آن شب دشت رنگ غم به خود گرفت . آسمان دیگر بالاتر از دسترس می نمود . ابرها با چنان سرعتی می گذشتند که سایه هایشان را بر روی پیکر پیر زمین جا می گذاشتند . بر بلندای تپه . جایی که روزی طبیعت خود نمایی می کرد کنده ای پوسیده بر زمین مرده بود . ریشه هایش را در زمین مدفون ساخته به خواب ابدی فرو رفته بود .
دستان همان خدای با تبری به تیزی مرگ به زندگیش پایان داده بود


تابو

۱ نظر:

roya گفت...

همیشه منتظریم و کسی نمی آید!