دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

کجام


اینجا کجاست ؟ چرا نمی تونم تکون بخورم ؟ چرا همه جا تاریکه ؟ سوا لایی که همیشه از خودم می پرسم ولی هیچوقت جوابی پیدا نمی کنم . وزن زیادی رو بدنم احساس میکنم . مثل آلبالویی که وسط زله گیر افتاده ، نمی تونم تکون بخورم . دارم له می شم . هر چی کمک می خوام کسی جوابمو نمی ده . تنها صدایی که می شه اینجا شنید ، یه صدای مبهمه . مثل زمزمه . ولی خیلی ضعیفه نمی تونم تشخیص بدم صدای چیه . منو یاد روزایی می ندازه که می رفتم سر خاک مادر بزرگم . هر کی قبرستون بود یه چیزی زیره لبش زمزمه می کرد . از وقتی خودمو اینجا پیدا کردم همش مور مورم می شه . نمی تونم بدنمو تکون بدم ولی احساس می کنم یه چیزی تو بدنم تکون می خوره . مثل اون کلاغ پیری که تو اتاق زیر شیروونی مرده بود . کرما تو بدنش غلت می خوردن . به نظر می رسید کلاغه تکون می خورد . ولی نمی تونست تکون بخوره ! بوی خیلی بدی میاد . مثل لاشه گندیده جوجه رنگی یام که بعده سه روز از زیره خاک بیرون می آوردم . همیشه می خوردن ولی نمی دونم چرا هیچوقت زنده نمی موندن . مادرم می گفت زیاد انگولکشون می کنی . کاری بهشون نداشته باش . این بو داره خفم می کنه . فقط بعضی وقتا که بوی گلای شب بو اینجا می پیچه ، میشه نفس کشید . مادرم خیلی شب بو دوست داره . یعنی الان مادرم کجاست ؟ این چیزسیاهی که داره فشارم می ده نفسمو بند آورده . خیلی دوست دارم بدونم چیه ولی نمی ذاره تکون بخورم . هر لحظه آرزوی مرگ می کنم . حتی نمی تونم خودمو بکشم . یادمه یه بار تو تلویزیون دیدم یارو از بالای ساختمون خودشو پرت کرد پایین . من خودمو به کدوم طرف پرت کنم ؟ نمی دونم بالا و پایین کجاست . اینجا جز سیاهی هیچی نیست . شاید خوابم ولی چرا بیدار نمی شم ؟


تابو

۱ نظر:

roya گفت...

جدی نگیر
هممون تو توهمیم.