
از خونه که بیرون اومدم هوا تاریک شده بود. با خودم فکر کردم برای چی تو این هوای سرد اومدم بیرون که یاد حرفای مادرم افتادم. کجا میری؟ نمی دونم، می خوام کمی قدم بزنم. همین اطرافم زیاد دور نمی رم. گفت: لامپ راه پله سوخته. مواظب پله ها باش.
مثل همیشه با قدم های تند راه افتادم. از روبروی الکتریکی سر خیابون که رد می شدم یاد لامپ سوخته راه پله افتادم و با خودم گفتم تو مسیر برگشت باید لامپ بگیرم. چسبیده به دیوار حرکت می کردم و سعی می کردم خودمو به جای خلوتی برسونم که متوجه شدم زن پیری کنار یه در نیمه باز به من نگاه میکنه.
آقا شما چیزی از برق سر در میاری؟ گفتم: چیزی شده خانوم؟ برق خونه قطع شده. میشه یه نگاهی بندازی؟ سرمو تکون دادم و رفتم به سمت دری که حالا کاملا باز بود. یه راه پله تنگ با پله های قدیمی و نردبان کوتاهی که به دیوار تکیه داشت تنها منظره خونه رو تشکیل می داد. از نردبان که بالا می رفتم مرد پیری با کت و شلوار رنگ و رو رفته ای از پله ها پایین اومد و گفت فیوز خرابه. توضیح دادم که اداره برق فیوز رو پلمپ کرده و من نمی تونم تکونش بدم. دوباره گفت: فیوز خرابه. گفتم خوب ممکنه ولی اگه اینطور باشه باید سیمکش خبر کنید تا عوضش کنه. دوباره تکرار کرد فیوز خرابه. نتونستم کاری براشون بکنم و وقتی داشتم پایین میومدم پیرزن با یه کاسه پرآبنباتهای رنگی کنار در ایستاده بود. گفتم خانوم یه الکتریکی این نزدیک هست و بهش آدرس دادم. گفت تو زحمت افتادی دهنتو شیرین کن. از در که بیرون میومدم آبنبات سبز رنگ رو انداختم تو جیب شلوارم و با سرعت از خونه دور شدم.
تقریبا بیست دقیقه پیاده روی کردم و تصمیم گرفتم برگردم. از مسیری که اومده بودم برگشتم و حدودا ده دقیقه طول کشید که به در همون خونه رسیدم و دیدم پیر زن کنار در ایستاده. به سمتش رفتم و گفتم خانوم تونستید کاری بکنید؟ جواب داد چه کاری؟ گفتم برق خونه وصل شد؟ گفت مگه برق خونه قطع بود؟ متعجب به نردبان کوتاهی که تو راه پله بود نگاه می کردم که پیرمردی از پله ها پایین اومد. ولی این پیر مردی نبود که من نیم ساعت پیش دیدم. پیرتر از قبلی به نظر می رسید. گفت چی شده؟ گفتم: فیوز سوخته بود عوضش کردید؟ گفت کدوم فیوز؟ با خودم فکر کردم شاید اشتباه گرفتم و این خونه، خونه قبلی نیست. خیلی سریع معذرت خواهی کردم و می خواستم برم که یه تاکسی جلوی خونه توقف کرد. پیرمرد ی با کت و شلوار رنگ و رو رفته ای از تاکسی پیاده شد و به سمت خونه رفت. این همون پیر مردی بود که نیم ساعت پیش به من گفت فیوز خرابه. هر سه کمی با هم خوش و بش کردند و بعد در بسته شد.
من که کاملا گیج شده بودم راه افتادم و سعی می کردم قبول کنم که خونه رو اشتباهی گرفتم. ولی راه پله، نردبان کوتاه، پیرمرد با کت کهنش و اون پیرزن! تو این افکار غرق بودم که نور چراغای چشمک زن الکتریکی سر خیابون منو یاد لامپ سوخته راه پله انداخت. رفتم تو مغازه و گفتم لامپ می خوام. می خواستم پول لامپ رو حساب کنم که متوجه آبنبات سبز تو جیبم شدم. آقا...آقا...انگار اصلا حواست نیست.
برگشتم خونه. وارد راه پله که شدم پامو گذاشتم رو دستگیره در که بتونم لامپ رو عوض کنم. لامپ سوخته رو در آوردم و وقتی می خواستم لامپ جدید رو سر جاش محکم کنم چنان جرقه ای زد که پام از رو دستگیره سر خورد و وسط تاریکی از پله ها افتادم. مادرم اومد تو راه پله تا ببینه چی شده. چرا برق قطع شد؟ تو کجایی؟ من که به زور خودمو از رو پله ها جمع می کردم گفتم اتصالی کرده. خودمو رسوندم جلو در و فیوز رو زدم ولی برق وصل نشد. مادرم گفت چی شده؟ بهش گفتم که شمع روشن کنه و دوباره رفتم بیرون. وقتی به الکتریکی رسیدم بهش گفتم همچین مشکلی برام پیش اومده و اون گفت بهتره سرپیچ لامپ رو عوض کنم. می خواستم پول سرپیچ رو حساب کنم که متوجه آبنبات سبز رنگ تو جیبم شدم. یاد اون قضیه افتادم که در مغازه باز شد و پیر مردی با کت و شلوار کهنش وارد شد. گفت برق خونه اتصالی کرده. فروشنده پرسید چرا؟ جواب داد، فیوز خرابه. فروشنده گفت مطمئنی و اون دوباره تکرار کرد، فیوز خرابه
به خونه که رسیدم چراغ راه پله روشن بود. از مادرم پرسیدم اینجا چه خبره؟ گفت: اینو باید از تو پرسید. چرا میلنگی؟
تابو
۱ نظر:
چرا می ل نگ ی؟
عجب اتفاقی بوده!
ارسال یک نظر