
برگهای طلایی رنگ مسافتی تا مرگ را طی می کنند. باد پاییزی ناله کنان برگها را به خاک می سپارد و خورشید در آسمان خاکستری فرو می رود. آنچنان که آن برگ بر مزارش فرو می افتد، من نیز در گور خود فرو می روم و با مرگ هم آغوش می شوم.
.
حسرتم را با تیغ ناامیدی رگ زدم. افسوسم را در میان ازدحام اشک هایم بدارآویختم و حال رهسپار سفری دور گشته ام. جایی پشت آن کوه های یخ زده کسی مرا خواهد بوسید.
.
ای غم. من و مرگ بسیار دور از تو در سرزمینی تاریک آرام گرفته ایم. تنهاییت را در آغوش پاییزی سرد زندگی کن
تابو
۱ نظر:
دیگه پاییزو دوس ندارم پس هیچی نمی تونم بگم
بزار زار بزنه!
ارسال یک نظر