
چه شکوفه های زیبایی. نسیمی که اونارو تکون می ده از کدوم سمت میاد؟ شاید خدا اونارو برای ما به رقص در میاره؟
آدم در حالی که موهای حوا رو به کناری میزنه صورتشو به اون نزدیک کرده و در گوشش می گه: نمی تونه کار اون باشه.هر لحظه مواظب ماست. از چشماش خوندم که حسادت می کنه...همیشه نگاهمون می کنه...
حوا: شاید چون تنهاست. وقتی نیستی همه چیز ترسناکه. شاید اونم ترسیده. ندیدم کسی به دیدنش بره.
آدم در حالی که حوا را در آغوش می گیره: وقتی نبودم از چی ترسیدی؟
حواپس از بوسه ای : هیچی. فقط دیگه تنهام نذار.
آدم: این شکوفه ها خیلی زیبان. نمی دونم چند وقته اینجاییم. ولی هیچوقت نمی خوام از اینجا برم. همیشه کنارت می مونم. منم از دوری تو می ترسم.
حوا با کمی شیطنت: زود باش می خوامشون. برام تاجی از اونا درست کن.
آدم حوارو در آغوش می گیره و دور درخت می چرخونه. صدای خنده های حوا فضای اطرافو پر می کنه. آدم از درخت بالا می ره و حوا در انتظار موهاشو مرتب میکنه...
.
کمی دورتر. جایی که روشنایی آخرین لحظات عمرش را سپری می کند. آنجا که مرگ دیگرپایان نمی دهد و سرنوشت تنهایی را رقم می زند ...
پروردگار بر تختی سرخ سر بر زانو نهاده و می گرید. ناله هایش کهکشان را به تپش وا می دارد و ستارگان را نور می بخشد. فرشتگان مرثیه زندگی سر می دهند و او غم را در آن می دمد. همه چیز در یک آن اتفاق می افتد و سالها ادامه می یابد و خدا در تکراری ابدی گرفتار می می شود. او با هر دم جهانی بیهوده می آفریند...
.
نگاهی خشمگین بهشت را تا کنار درخت زیبا طی کرده به شکوفه ها می رسد. آنها را در آغوش یکدیگر میبیند. آدم شکوفه ها را بر موهای حوا میبوید و لبانش را بر لبان او حرکت می دهد. حوا در انتهای بهشت آخرین لحظات بی غمش را می بوسد...
آدم در حالی که موهای حوا رو به کناری میزنه صورتشو به اون نزدیک کرده و در گوشش می گه: نمی تونه کار اون باشه.هر لحظه مواظب ماست. از چشماش خوندم که حسادت می کنه...همیشه نگاهمون می کنه...
حوا: شاید چون تنهاست. وقتی نیستی همه چیز ترسناکه. شاید اونم ترسیده. ندیدم کسی به دیدنش بره.
آدم در حالی که حوا را در آغوش می گیره: وقتی نبودم از چی ترسیدی؟
حواپس از بوسه ای : هیچی. فقط دیگه تنهام نذار.
آدم: این شکوفه ها خیلی زیبان. نمی دونم چند وقته اینجاییم. ولی هیچوقت نمی خوام از اینجا برم. همیشه کنارت می مونم. منم از دوری تو می ترسم.
حوا با کمی شیطنت: زود باش می خوامشون. برام تاجی از اونا درست کن.
آدم حوارو در آغوش می گیره و دور درخت می چرخونه. صدای خنده های حوا فضای اطرافو پر می کنه. آدم از درخت بالا می ره و حوا در انتظار موهاشو مرتب میکنه...
.
کمی دورتر. جایی که روشنایی آخرین لحظات عمرش را سپری می کند. آنجا که مرگ دیگرپایان نمی دهد و سرنوشت تنهایی را رقم می زند ...
پروردگار بر تختی سرخ سر بر زانو نهاده و می گرید. ناله هایش کهکشان را به تپش وا می دارد و ستارگان را نور می بخشد. فرشتگان مرثیه زندگی سر می دهند و او غم را در آن می دمد. همه چیز در یک آن اتفاق می افتد و سالها ادامه می یابد و خدا در تکراری ابدی گرفتار می می شود. او با هر دم جهانی بیهوده می آفریند...
.
نگاهی خشمگین بهشت را تا کنار درخت زیبا طی کرده به شکوفه ها می رسد. آنها را در آغوش یکدیگر میبیند. آدم شکوفه ها را بر موهای حوا میبوید و لبانش را بر لبان او حرکت می دهد. حوا در انتهای بهشت آخرین لحظات بی غمش را می بوسد...
۵ نظر:
همه نگاه می کنندو من می بینم!
وصفی پر محتوا بود.
قلم توتم توست پس بسیار بنویس دوستم.
مطمعنا منم مسافری هستم که خیلی ها رو تنها گذاشتم تا به اینجا رسیدم .
دلم پر از حسرته هنوزم....
حوا دیگر دستش به هیچ سیبی نمیرسد
درختان بهشت را
افت زده!!
About painting :
Name: Adam and Eve Driven out of Eden
Artist: Gustave Doré
Year: 1865
Type: Illustrate
تابو جان خوندمت...
نازی هستم
360, یادته؟
ارسال یک نظر