شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

پل



چند ماه پیش وقتی برای قدم زدن از اتاق تنهاییش خارج شده بود دخترک را دید. بی تفاوت از کنارش گذشت ولی دخترک او را تعقیب کرد. در مکانی خلوت خود را به او رساند و نوشته ای را به او داده و دور شد. زندگی آرامش با این واقعه دگرگون شد. نامه به شماره ای ختم می شد که کنارش نوشته شده بود خواهش می کنم تماس بگیر. اولین بار صدایی سرد از آنطرف خط گفت: از اینکه تماس گرفتی واقعا ممنونم. ولی چیزی هست که باید بهت بگم. تو شبیه کسی هستی که بینهایت دوستش دارم. اون حالا اینجا نیست و من غمگینم. شاید تو بتونی جای اونو برام پر کنی البته اگه بخوای؟
قبول کرد ولی هیچوقت احساس نکرد که دخترک دوستش دارد. سعی می کرد به دخترک عشق بورزد ولی چگونه ؟ اوقبلا هرگز عشق را تجربه نکرده بود. نمی دانست چگونه می توان کسی را دوست داشت. در کتابی خوانده بود عشاق در دوری هم اشک می ریزند ولی نمی دانست اشک عشق چگونه بوجود می آید. شاید خورشید فرصتی به او می داد. سعی کرد برای لحظه ای به آفتاب خیره شود ولی ابری مزاحم جلوی خورشید را گرفته بود. چند دقیقه ای گذشت و ابر کنار رفت. او لحظه ای به خورشید نگاه کرد و از شدت نور چشمانش خیس شد. چند بار آنها را باز و بسته کرد و صدای قدمهای دخترک را از پشت سر شنید.
دخترک با لباسی سرخ در ابتدای پل به او نگاه میکرد. به سمت او آمد و گونه اش را بوسید.متوجه چشمان خیسش شد و سوال کرد گریه کردی؟ او با صدای آرامی جواب داد این اشک از خوشحالیه. چند روزیه که ندیدمت و حالا واقعا خوشحالم که قبول کردی به دیدنم بیای. دخترک پرسید چرا اینجا روی پل. چرا به جای همیشگی نرفتیم؟ اینجا ترسناکه از بلندی خوشم نمیاد.
آنها ساعتی را روی پل با یکدیگر صحبت کردند و او همچنان سعی می کرد با زبان فریب عشقی ساختگی را به دخترک هدیه دهد. شاید ماه ها از اولین روز آشناییشان گذشته بود ولی او هرگزنتوانسته بود دخترک را دوست داشته باشد. زندگی نتوانسته بود عشق ورزیدن را به او بیاموزد.
دخترک به سمت لبه رفت ولی ارتفاع پل او را به عقب هل داد. با حالت عصبی فریاد زد از اینجا بدم میاد. اصلا شبیه اون نیستی. تو همیشه تظاهر می کنی. من که دیگه از این وضعیت خسته شدم. شاید بهتر باشه دیگه همدیگرو نبینیم. سپس نوشته ای را به او داد و به سمت انتهای پل حرکت کرد. او با چشمانی حیرت زده رد پای دخترک را دنبال کرد. سایه دخترک در انتهای پل ناپدید شد و او نامه را گشود. کوتاه نوشته شده بود: اون برگشته و ما به زودی ازدواج می کنیم.
تنهایی به دورش حلقه زد. بقض راه گلویش را بسته بود ولی دیگر خورشیدی نبود تا چشمان پر دردش را خیس کند. آسمان ابری غمی سرد را برپلکهایش نقاشی کرد و او برای اولین بارگریست. رویایی به سراغش آمد. دخترک با لباسی سرخ در انتهای پل او را صدا می زد.
لحظه ای بعد تکه کاغذی از بالای پل به پرواز در آمد. بر روی آن نوشته شده بود دیگر نمی توانم تنها زندگی کنم. او کوتاهترین مسیر را برای بازگشت به اتاق تنهاییش انتخاب کرد.




۷ نظر:

هستی گفت...

سلام عزیزم ممنون که بهم سرزدی خیلی قشنگ بود یعنی عالی بودراستش یه لحظه گریه ام گرفت

کلاغ گفت...

دیروز ها کسی را دوست میداشتی این روز ها دلتنگی تنهایی
تنها....
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت.....

رختخواب دوشـــیزگی گفت...

باید راجع موضوع داستان نظر داد یا از نظر فنی نقدش کرد؟ کار خودتون بود؟

yaghyetelesmshode گفت...

shayad mostahaghesh bode
shayad na hatman
mitonest yad begire

یاغی طلسم شده گفت...

man hich vaght azash hichi naaaaaaaaaaaaaaaakhaaaaaaaaastaaaaaaaaaaam

royA گفت...

او جوهر و
او دایره
او کل و
من در گنگره
شرحش به عقلم می رسد
عقلم به شرحش در گره.

ناشناس گفت...

shadow:
تابو چجوری این داستان رو ساختی ، مبهوتم واقعا
فقط از تو برمیاد...لول
چیزی ندارم بگم ولی این داستان آزارم میده
چرا همیشه نوشته هات روح و روان آدم رو خط میندازه و آزار میده؟!
بازم میگم فقط از تابو برمیاد این نوشته ها
(ناراحت نشی بری خودتو از پل پرت کنی؟لول)