
تنها لامپ اتاق با ضربه ای به سمت سقف پرتاب شد و شکست. صدای خرخر، حرکات تند دست و پا و سقوط. چشمانش را به سختی گشود. همه جا تاریک بود. چند سرفه سخت و سپس به خود آمد. به اطراف نگاه کرد. تاریکی...آیا مرده بود؟ دستش را به سمت گلویش برد و طناب را دور گردنش لمس کرد. سیم لامپ روی سقف کنده شده بود و او حالا نقش بر زمین در تاریکی اتاق پایه های فلزی چیزی را تشخیص می داد.
امشب وقتی از خانه خارج می شد در نیمه بازی نظرش را جلب کرد. نگاهی به داخل حیات انداخت. دختری زیبا در زیر نور ماه بر لب حوض با انگشتانی که سطح آب را نقاشی می کرد. لحظه ای توقف کرد. دخترک متوجه حضورش شد و به سمت در آمد. خیلی عصبانی فریاد زد آهای دیوونه فیلم تموم شده بهتره بری خونتون... وقتی از آنجا دور می شد به حرف مسخره ای که آن دختر زده بود فکر می کرد و اینکه چگونه آن موجود معصوم کنار حوض ناگهان عصبانی شده بود...به سر کوچه که رسید پیر مردی کنار جوی آب به زمین افتاده بود و زنی سعی می کرد او را به کناری بکشد. با دستپاچگی فریاد می زد قرصاش. زود باش به دخترش بگو ... به در همان خانه بازگشت. دری که حالا بسته بود. در زد. دخترک در را باز نکرد. به سر کوچه دوید. کسی آنجا نبود. هیچکس... با ذهنی آشفته خود را به در خانه اش رساند که ناگهان مرد همسایه با سر و وضعی به هم ریخته از خانه اش خارج شد و گفت: منتظر نبودم به این زودی ببینمت. کی اومدی؟
او قضیه دخترک و پیر مردی که ناپدید شده بود را برایش تعریف کرد. مرد همسایه با حالتی نگران به او گفت راستش دیروز چند نفر اومده بودن دنبالت. سعی کردم بهشون بگم که تو تا مدتی تحت درمانی و به خونه بر نمی گردی ولی اونا گفتن که فرار کردی. امیدوارم بدونی که همه این کارا فقط به خاطر خودته. می خوام بری و کمی استراحت کنی. فردا خودم باهات میام و براشون توضیح می دم که تو از کاری که کردی متاسفی...
به اتاقش که وارد شد چراغ را روشن نکرد و درست زمانی که دستش را به سمت دوشاخه تلفن می برد تا آن را بکشد زنگ خورد. صدای گریه و ناله های مادرش را از آنسوی خط شنید. برای دلداری او گفت از اینکه فرار کرده متاسفه و مرد همسایه می خواد کمکش کنه. مادرش با صدایی نا امید گفت تو هیچ همسایه ای نداری. من که بارها بهت گفتم اون فقط یه خیاله... آخرین همسایت به خاطر اینکه دزدکی دخترشو دید می زدی بارها ازت شکایت کرد و بالاخره از اونجا رفت. تو باید یه راهی پیدا کنی. باید تمومش کنی. باید تمومش کنی.
دوشاخه را از پریز کشید و روی صندلی نشست. مدتها قبل از اینکه برای درمان از اینجا بره اون صندلی رو از سمساری سر خیابون خریده بود. فروشنده می گفت دیوونه ای که می خوای اینو بخری چون یکی از پایه هاش لقه و ممکنه بشکنه ولی او اهمیتی نداد و صندلی را به خانه آورد. چراغ اتاق هنوز خاموش بود. بلند شد تا روشنش کنه ولی با فشار کلید لامپ روشن نشد. صندلی رو به زیر لامپ کشید ولی دستش به لامپ نمی رسید. پرید تا ضربه ای به لامپ بزنه شاید روشن بشه و وقتی روی صندلی افتاد پایه لق صندلی شکست و او حالا نقش بر زمین در تاریکی اتاق پایه های فلزی چیزی را تشخیص می داد.
مرد همسایه با چهره ای نگران وارد اتاق شد. به سمت او آمد و گفت وای خدای من. تو چکار می کردی؟ این طناب! داشتی خودتو دار می زدی. حتما باز با اون مادر خیالیت حرف زدی. اون همیشه ازت می خواد تا تمومش کنی. مادرت سالهاست که مرده. امشب پیشت می مونم. فردا می برمت اونجا. همه چیز درست می شه. نگران نباش همه چیز درست می شه. تو فقط باید مدتی تحت نظر باشی.مرد همسایه او را بلند کرد و روی تخت نشاند. تختی با پایه های فلزی
تابو
۱۳ نظر:
نگران نباش بالاخره یه روزی درست میشه.
نگران نباش درست میشه
هه!!!
چه قدرتلخ!
نقاشي رو خودت كشيدي؟
کبریت زدی
و من برای این روشنایی محدود گریستم!
روانی.
آواره..
دیوانه
فقط اوست که میفهمد و دیگران که دیوانه می پندارندش خود دیوانه اند...
فاطمه جون دقتت رو یکم بیشتر کن!
About painting :
Name: At Eternity's Gate
Artist: Vincent van Gogh
Year: 1890
Type: Oil on canvas
shadow:
این قصه رو که خوندم یاد فیلمی افتادم ، توی اون فیلم پیرمردی بود که بر اثر پیری اختلال حواس داشت ، همه فکر میکردن اون فقط یه پیرمرد دیوانه هستش ،اون خودش هم ضعف و دیوانگی ناشی از پیری اش رو باور داشت ولی اون یه توانایی عجیبی پیدا کرده بود ، اون میتونست از مکنونات قلبی آدمها باخبر بشه ، اون براحتی افکار و نیات اطرافیانش رو میفهمید و بر اساس همون دیدش با اونها رفتار میکرد ، آدمهای شرور ولی به ظاهر خوب اونو به شدت عصبانی میکردند
تابو شاید این مطلبم ربطی به داستانت نداشته باشه ولی من یاد این فیلم افتادم
shadow:
دلم میخواد یکی کلمه دیوانه رو برام معنی کنه ... یه معنی واقعی
چه قلم زیبایی داری...
گرم...
سرد..
عمیق
از خوندنت سیر نمیشم
بازم بنویس
عقاید هر کسی برام همیشه قابل احترامه ولی اینقدرا هم بی انصافی نکن در مورد خودت...
این قلم کم نظیر تو رو از سگها که سهله از خیلی از آدما هم متمایز میکنه... اینو از ته دل میگم...
آرزو میکنم به آزادی ای که میخوای برسی ...بپری...بری تو خیابون ولی همه تایرا یک ثانیه قبل از له کردنت ترمز کنن...
مواظب خودت باش نه به خاطر خودت به خاطر کسایی که دوستت دارن...
نیستی...؟!
سلام گلم باوجوداینکه اصلا حوصله ندتمام نوشته راخوندم
کاش میشد همه چیزراتصورکرد وتوتصورات اونقدرغرق شد که فرق بین واقعیت وتصوررانشه تشخیص داد
کاش میشد مثل بچگیها اونقدرغرق بازی باشی که متوجه گذرزمان نشی
کاش...........
سلام
ممنون که سر میزنی....
آخه اینجوری حس می کنم کمتر تنهام....
حمید اون موقع هنوز لیسانسش رو نگرفته بود و ترم آخرش بود که تصمیم گرفت برا ارشد بخونه.... نمی تونست بره سربازی... تازه بعدشم تو چند واحد افتاد و کار کشید به معرفی به استاد و ...
کار به اینجا هم ختم نشد....
بعدها خواهم نوشت که ارشد قبول شد ولی برا ذخیره ترم بهمن اونم نه صد در صد...واسه همینم یه ترم دیگه علاف بودیم و منتظر....
نتیجه که معلوم شد تازه رفت پی سربازی....
خواهم نوشت...حوصله ام نمی کشه...کم کم می نویسم...حوصله تون بکشه بخونین...
ممنونم.
ارسال یک نظر