شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

مردانگی!


از خونه که زدم بیرون هوا کم کم داشت تاریک می شد. به سر کوچه که رسیدم کنار جوب وایساده بود . قیافش نظرمو جلب کرد. با خودم گفتم چقدر یارو خشگله. نگاهش با نگاهم درگیر شد. لحظه ای چشم تو چشم شدیم ولی اهمیتی ندادم و به راست پیچیدم. وارد پیاده رو که شدم دستم تو جیبم بود و مثل همیشه با قدمای تند از اونجا دور شدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم کسی پشت سرم داره تعقیبم می کنه. زیر چشمی نگاهی انداختم و دیدمش. خیلی نزدیک بود طوری که تو اون پیاده روی خلوت کمی نگران شدم. سرعتمو بیشتر کردم و دوباره پشت سرم دیدمش. خودمو زدم به بی خیالی و انگار نه انگار...لحظه ای گذشت و انگار دیگه نمی تونست طاقت بیاره. نزدیک شد و سلام کرد. صداش خیلی نرم بود و البته کمی خجالتی. گفت قیافتون خیلی آشناست من شمارو جایی ندیدم؟ ایستادم و به چشماش خیره شدم و جواب دادم: شاید ولی من شمارو به خاطر نمیارم. با قدمای آروم حرکت کردم و اون حالا کنار من بود. پرسید تهران نبودی؟ من اونجا رفیق زیاد دارم احساس می کنم قبلا دیدمت.
فهمیدم داره بهونه می تراشه تا سر صحبتو باز کنه پس جوابشو ندادم. با کمی مکث سوال کرد کجا میری؟ جواب دادم جایی نمی رم. دوست داشتم کمی قدم بزنم. هوا که تاریک می شه خیابونا قشنگترن. پرسیدم تو منتظر کسی بودی؟ دیدمت که تنها وایساده بودی. جواب داد منتظر دوستام بودم ولی خوب بعدا بهشون زنگ می زنم. می تونم باهات بیام؟ جواب دادم اگه دوست داری مزاحمم نیستی. نزدیک 20 دقیقه قدم زدیم و در مورد چیزایی که دو تا غریبه می تونن در موردش حرف بزنن صحبت کردیم. ازش سوال کردم چطور می تونی اینقدر راحت به آدما نزدیک بشی و اون جواب داد از مدل موت خوشم اومد. چند دقیقه ای به مدل موهام فکر کردم چون هیچ حالت خاصی نداشتن. به اولین تقاطع که رسیدیم گفت که دوستاش منتظرشن و باید بره و منم تصمیم گرفتم برگردم. گفتم که از آشناییش خوشحال شدم و اون دستشو به سمت من دراز کرد. هرچند از تماس با یه غریبه اصلا خوشم نمیاد ولی دستشو گرفتم و درست همین لحظه بود که گرمارو احساس کردم. نه رو دستم بلکه تمام بدنم داغ شد. تا حالا کسی اینجوری باهام دست نداده بود. وقتی دستمو کشیدم گوشیشو در آور و شمارمو خواست. من که کاملا گیج شده بودم شمارمو بهش گفتم و البته با این تذکر که زیاد اهل تلفن بازی نیستم. وقتی خداحافظی کرد برقو تو چشماش دیدم.
برگشتم به سمت خونه و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد. هی منم. کی می رسی خونه؟ گفتم چند دقیقه ای طول می کشه مگه قرار نبود با دوستات باشی؟ جواب داد منصرف شده و می خواد بره خونه که باهام حرف بزنه. پرسید می تونم بیام نت و منم که کاملا کنجکاو شده بودم قول یک ساعت دیگه رو بهش دادم. تو راه برگشت با خودم فکر می کردم این آغاز یه دوستیه یا یه بازی خسته کننده! یادم نمیاد دیگه چی شد تا وقتی که وقتش رسید و من پای کامپیوترم بهش سلام کردم. دوباره حرفای تکراری ... ولی نه انگار چیزی عوض شده بود. در مورد بدنم و حالت صورتم یا گردنم حرف می زد و چند دقیقه بعد خواستشو گفت. راستش کمی جا خوردم چون تا حالا به سکس با یه پسر فکر نکرده بودم و اون دقیقا همینو ازم خواست. توضیح داد که از دوستش جدا شده و حالا دنبال کس دیگه ای می گرده. سعی کردم بهش بگم که نمی تونم این کارو بکنم ولی شاید لحن صداش و اون حرکات فریبنده نظرمو عوض کرد. برای فردا قرار گذاشتیم و من تا صبح به این قضیه فکر می کردم.
وقتی دیدمش انگار که صد ساله منو می شناسه. شاید اگه جای خلوت تری بودیم بغلم می کرد و می بوسیدم. گل رز صورتی که برام آورده بود تو جیب کاپشنم پنهون کردم چون واقعا نمی دونستم چیکار دارم می کنم. طولانی ترین گردش زندگیمو تجربه کردم و نزدیک به چهار ساعت با هم بودیم. گفت هشت ساله که این حسو داره و از بودن با پسرا بیشتر لذت می بره تا دخترا. خونوادش از این موضوع بی خبرن و دوست داره مخفی نگرش داره. از اینکه ایران جای مناسبی برای امثال اون نیست گله کرد و ازم قول قرار دیگه ای رو گرفت. شاید استخر یا جایی که کمی نزدیکتر باشیم. وقتی برگشتم خونه تصمیمو گرفته بودم. ازش معذرت خواهی کردم و گفتم نمی تونم ادامه بدم. نمی تونستم قبول کنم با یه پسر رابطه جنسی داشته باشم. خیلی ناراحت شد و تا مدتی سعی می کرد نظرمو عوض کنه ولی من تمومش کردم. هنوزم وقتی اون گل خشکو می بینم یاد حرفاش میافتم و از خودم می پرسم: من آدم بدی بودم یا اون؟

۳ نظر:

ناشناس گفت...

هیچ!

shadow گفت...

نمیدونم
روشنفکرها میگن هرانسان توی انتخاب راهش آزاده و باید به نظرش احترام گذاشت
ولی من فکر میکنم نباید راهی رو رفت که از حیوان هم کمتر بود
اینطور نیست؟

Ali Sey گفت...

این قضیه پیچیده تر از یه انتخوابه. شاید اجبار مناسبتر باشه.و اینکه چرا شاید پزشکان بهتر از روشنفکران جوابش را بدانند. البته نه آنانکه دیوانگان را تسلی می دهند.
و اما در مورد راه...من که حیوانی خودخواه تر از بشر ندیده ام. شما دیده اید؟