
روزی که پروردگار انسان را از خاکی الک نشده و آبی سفید می آفرید فرشتگان که همیشه دستمال کش تخمهای آن حضرت مبارک بودند شروع به تعریف از چیزی کردند که هر لحظه در میان انگشتان خدا به شکلی در می آمد. عزرائیل که کاملا در عجب بود جبرئیل را به گوشه ای کشیده و شروع به گله و شکایت کرد : آه که این خدا هیچوقت ما را از تصمیمات خود با خبر نمی کند. جبرئیل در جواب گفت تقصیر از خود توست اگر آن شب که خدا مشغول تماشای سریال پورن مورد علاقه اش بود برق بهشت را قطع نکرده بودی مانند ما هنوز مورد لطف پدر بودی. عزرائیل با حالتی پشیمان به چشمان جبرئیل نگریست و گفت هنوز نمی دانم آن هم زن برقی که از میان خرت و پرتهای خدا یافته بودم چرا آن شب اتصالی کرد. واقعا که هیچوقت نتوانسته چیزی کارامد بسازد. ناگهان خدا با فریادی می گوید ای نادان. تو هنوز نمی دانی دیوار هم گوش دارد؟ اینقدر قدر نشناس شده ای که از کار و بار من ایراد می گیری؟ بلای به سرت بیاورم که نفهمی از کجا خورده ای. اصلا حال که اینطور شد وقتی این مردک را تمام کردم وادارت می کنم خایه اش را بلیسی تا بدانی دنیا دست کیست. جبرئیل که دیگر نمی توانست جلوی خنده خود را بگیرد قهقهه زد و خدا بار دیگر فریاد زد آه که شماها همه از یک قماشید. حال که اینطور شد همه باید بلیسید. کاری می کنم تا چند هزار سال آینده وقت سر خاراندن هم نداشته باشید. ای نمک نشناسها...
ابلیس از میان یکی از دروازه ها وارد محوطه کارگاه شد. خدا فریاد زد این احمق را ببین. تا حال کجا بودی؟ بار دیگر فریاد زد کجا بودی؟ ناگهان جبرئیل به سمت ابلیس دوید و هدفون را از گوش او کشید. ابلیس فریاد زد چکار می کنی؟ من هفته ها منتظر این آلبوم بودم. تو که می دانی سرعت نقل و انتقال داده ها بین اینجا و کهکشان سیزدهم چقدر پایین است. جبرئیل با اشاره خدا را نشان می دهد و ابلیس متوجه چشمان خشمگین پدر می شود. آه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر عصبانی هستید پدر جان؟ به خدا من امروز کسی را گول نزدم. خدا فریاد می زند ساکت شو. سپس نفس عمیقی کشیده و کمی آرام می شود. می دانم با شما احمق ها چه کنم. بروید دیگر برادرها و خواهرانتان را بیاورید می خواهم وظایف جدیدتان را بگویم. جبرئیل بال می گشاید تا پرواز کند. بوی زیر بقلش حال همه را بهم می زند و خدا بار دیگر عصبانی می شود. ای چندشها...
همه در محل مخصوص گرد آمده اند ولی هنوز خبری از خدا نیست. جبرئیل می گوید خیلی دیر کرده شاید اتفاقی افتاده؟ میکائیل با پوزخندی می گوید حتما نتوانسته کارش را تمام کند آخر او را چه به گل بازی. بهتر بود به جای خلق چیزی جدید گند کاریهای سابقش را کمی سر و سامان می داد. من هنوز هم نمی توانم آن لگنی که برای تولدم هدیه کرده را روشن کنم. جبرئیل می خندد. میکائیل با نا امیدی نگاهی به ابلیس می اندازد که در حال هد زدن است و به جبرئیل می گوید این دیگر چه مرگش شده؟ چرا اینقدر سرش را بالا پایین می برد؟ جبرئیل می گوید نمی دانم گویی چیزی گوش می دهد. در میان پچ پچها و گفتگو های فرشتگان پروردگار وارد می شود و بر تخت خود تکیه می دهد. هان احمقها می بینم که همه تان اینجایید. ابلیس دستپاچه شده سیم پلیرش در می آید و صدای بلندی آنجا را در بر می گیرد. خواننده با صدایی وحشتناک فریاد می زند خدا مرده است. پروردگار می گوید این دیگر چه توهمی است؟ من که هنوز زنده ام. کدام احمقی این را خوانده؟ ابلیس که سیم را در جای خود فرو کرده نفس راحتی می کشد و می گویید باور کنید منظوری ندارد. سبک متال کلا سبک شوخی است. جبرئیل می گوید وا چه حرفا...
خدا دست در جیب شلوارکش کرده یک جفت خشت بیرون می کشد. همه با تعجب به آنها می نگرند و او می گوید: تمام روز را مشغول تمام کردن این مخلوقات جدید بودم ولی نمی دانم چرا حرکت نمی کنند. میکائیل زیر لب می خندد و به جبرئیل می گوید چیز جدیدی نیست. خدا عصبانی شده و فریاد می زند خفه شو ای پدر سگ. می خواهم بدانم شما بعد از این همه مفت خوری چیزی یاد گرفته اید یا نه. هرکدام از شما که راه حلی ارائه کند می تواند از سیب های من بخورد. ابلیس که چشمانش برق می زد گفت شاید شما بیش از حد تمرکز کرده اید. بهتر است کمی در آرامش باشید. شاید راه حلی بیابید. خدا اندکی به فکر فرو می رود و سعی می کند کمی آرام شود که ناگهان می گوزد. شدت آن به قدری است که تمام حاظران دماغ خود را می گیرند. خدا می گوید راست می گفتی انگار زیاد تمرکز کرده بودم. بادی که حاصل شده به خشتها برخورد می کند و ناگهان یکی از آنها بلند شده و می ایستد. خدا فریادی از شوق می کشد و می گوید پسر زیرکم آفرین بر تو. فقط یادت باشد سه عدد بیشتر سیب نچینی. فرشتگان با حسادت ابلیس را می نگرند.
خشت اول که بر می خیزد با تعجب اطراف را می نگرد و سپس نماز شکر گزاری به جای می آورد. خدا با خودخواهی فریاد می زند دقیقا همین است. مدتها دنبال چیزی بودم که اینقدر نمک نشناس نباشد. شماها باید یاد بگیرید. ببینید چگونه خم و راست می شود. زود باشید. روبروی این خشت خم و راست شوید تا آن روی من بالا نیامده بی مصرفها. فرشتگان به پای آدم سجده می زنند ولی ابلیس گویا کمی از مرحله پرت است. خدا فریاد می زند تو چرا معطلی؟مگر نشنیدی چه گفتم؟ جبرئیل پای ابلیس را نیشگون می گیرد و می گوید آن کوفتی را از روی گوشت بردار. خدا که متوجه هدفون او می شود با اشاره ای هدفون را خاکستر می کند و ابلیس فریاد می زند سه عدد سیب را کوفتمان کردی. چرا خاکسترش کردی؟ از میان صدها پلیری که ساختی فقط همین یکی کار می کرد. خدا فریاد می زند ساکت شو بی شرم. سجده کن تا خودت را هم خاکستر نکردم. ابلیس با چشمانی پر اشک می گوید عمرا اگر این کار را بکنم و از آنجا خارج می شود. در راه با خود می گوید بلایی سر آن سیبهایت بیاورم که کف کنی.
خدا خشت دوم را به کناری می اندازد و به آدم می نگرد. او را در میان دستانش می گیرد و نوازشش می کند. تمام اجزا او را بین انگشتانش لمس می کند و وقتی به لای پاهای آدم می رسد عضوی تغییر حالت می دهد. گویا خدا با انگشتانش کمی تحریکش کرده. لحظه ای می اندیشد و در سمت خشت دوم می گوزد. وقتی خشت دوم بر می خیزد خدا می گوید از همین حالا قرار دادیم تا شما لای پای یکدیگر را بمالید گویا حکمتی در آن است که من هنوز نمی دانم چیست. آدم و حوا به گوشه ای از بهشت رفته لای پای همدیگر را می مالند. ابلیس از کناری آنها را زیر نظر می گیرد و نزدیک می شود. با چاپلوسی می گوید من تمام عمرم خدا را مالیدم ولی هنوز حکمتش را نفهمیدم شما که هنوز جوجه اید. بهتر است دست از این کار بردارید و آن سیبهای سرخ را بچینید. وای اگر بدانید چقدر خوشمزه است. آدم و حوا به سمت سیبها می روند و ابلیس در دل به آنها می خندد. خدا وارد باغ می شود و سیبهای گاز زده را بر زمین باغ می بیند. فریادی از خشم عزرائیل را به آنجا می کشاند. خدا می گوید این دو را به زمین تبعید کنید و تا آخر عمرشان مجبورند لای پای یکدیگر را بمالند. اصلا کاری می کنم که اگر نمالند احساس بدی به آنها دست بدهد. و تو ای ابلیس نا خلف. روزی در زمین کشوری به نام ایران می سازم. تو را رئیس جمهور آنجا می کنم و تو هم تا دلت می خواهد دروغ بگو و مردمش را فریب بده ولی یادت باشد روزی مردمش کونت را پاره خواهند کرد. تا آن روز همه تان از جلوی چشمانم دور شوید. سپس به سمت سیبهایش می رود و زار زار گریه می کند.
آری اگر بدانید کسی را که به این اندازه مورد تمسخر و انزجار قرار می دهید فرشته پروردگار است. اگر بدانید او به چه اندازه در زمین ما غریب است هیچگاه این چنین او را خوار نمی شمارید.
ابلیس از میان یکی از دروازه ها وارد محوطه کارگاه شد. خدا فریاد زد این احمق را ببین. تا حال کجا بودی؟ بار دیگر فریاد زد کجا بودی؟ ناگهان جبرئیل به سمت ابلیس دوید و هدفون را از گوش او کشید. ابلیس فریاد زد چکار می کنی؟ من هفته ها منتظر این آلبوم بودم. تو که می دانی سرعت نقل و انتقال داده ها بین اینجا و کهکشان سیزدهم چقدر پایین است. جبرئیل با اشاره خدا را نشان می دهد و ابلیس متوجه چشمان خشمگین پدر می شود. آه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر عصبانی هستید پدر جان؟ به خدا من امروز کسی را گول نزدم. خدا فریاد می زند ساکت شو. سپس نفس عمیقی کشیده و کمی آرام می شود. می دانم با شما احمق ها چه کنم. بروید دیگر برادرها و خواهرانتان را بیاورید می خواهم وظایف جدیدتان را بگویم. جبرئیل بال می گشاید تا پرواز کند. بوی زیر بقلش حال همه را بهم می زند و خدا بار دیگر عصبانی می شود. ای چندشها...
همه در محل مخصوص گرد آمده اند ولی هنوز خبری از خدا نیست. جبرئیل می گوید خیلی دیر کرده شاید اتفاقی افتاده؟ میکائیل با پوزخندی می گوید حتما نتوانسته کارش را تمام کند آخر او را چه به گل بازی. بهتر بود به جای خلق چیزی جدید گند کاریهای سابقش را کمی سر و سامان می داد. من هنوز هم نمی توانم آن لگنی که برای تولدم هدیه کرده را روشن کنم. جبرئیل می خندد. میکائیل با نا امیدی نگاهی به ابلیس می اندازد که در حال هد زدن است و به جبرئیل می گوید این دیگر چه مرگش شده؟ چرا اینقدر سرش را بالا پایین می برد؟ جبرئیل می گوید نمی دانم گویی چیزی گوش می دهد. در میان پچ پچها و گفتگو های فرشتگان پروردگار وارد می شود و بر تخت خود تکیه می دهد. هان احمقها می بینم که همه تان اینجایید. ابلیس دستپاچه شده سیم پلیرش در می آید و صدای بلندی آنجا را در بر می گیرد. خواننده با صدایی وحشتناک فریاد می زند خدا مرده است. پروردگار می گوید این دیگر چه توهمی است؟ من که هنوز زنده ام. کدام احمقی این را خوانده؟ ابلیس که سیم را در جای خود فرو کرده نفس راحتی می کشد و می گویید باور کنید منظوری ندارد. سبک متال کلا سبک شوخی است. جبرئیل می گوید وا چه حرفا...
خدا دست در جیب شلوارکش کرده یک جفت خشت بیرون می کشد. همه با تعجب به آنها می نگرند و او می گوید: تمام روز را مشغول تمام کردن این مخلوقات جدید بودم ولی نمی دانم چرا حرکت نمی کنند. میکائیل زیر لب می خندد و به جبرئیل می گوید چیز جدیدی نیست. خدا عصبانی شده و فریاد می زند خفه شو ای پدر سگ. می خواهم بدانم شما بعد از این همه مفت خوری چیزی یاد گرفته اید یا نه. هرکدام از شما که راه حلی ارائه کند می تواند از سیب های من بخورد. ابلیس که چشمانش برق می زد گفت شاید شما بیش از حد تمرکز کرده اید. بهتر است کمی در آرامش باشید. شاید راه حلی بیابید. خدا اندکی به فکر فرو می رود و سعی می کند کمی آرام شود که ناگهان می گوزد. شدت آن به قدری است که تمام حاظران دماغ خود را می گیرند. خدا می گوید راست می گفتی انگار زیاد تمرکز کرده بودم. بادی که حاصل شده به خشتها برخورد می کند و ناگهان یکی از آنها بلند شده و می ایستد. خدا فریادی از شوق می کشد و می گوید پسر زیرکم آفرین بر تو. فقط یادت باشد سه عدد بیشتر سیب نچینی. فرشتگان با حسادت ابلیس را می نگرند.
خشت اول که بر می خیزد با تعجب اطراف را می نگرد و سپس نماز شکر گزاری به جای می آورد. خدا با خودخواهی فریاد می زند دقیقا همین است. مدتها دنبال چیزی بودم که اینقدر نمک نشناس نباشد. شماها باید یاد بگیرید. ببینید چگونه خم و راست می شود. زود باشید. روبروی این خشت خم و راست شوید تا آن روی من بالا نیامده بی مصرفها. فرشتگان به پای آدم سجده می زنند ولی ابلیس گویا کمی از مرحله پرت است. خدا فریاد می زند تو چرا معطلی؟مگر نشنیدی چه گفتم؟ جبرئیل پای ابلیس را نیشگون می گیرد و می گوید آن کوفتی را از روی گوشت بردار. خدا که متوجه هدفون او می شود با اشاره ای هدفون را خاکستر می کند و ابلیس فریاد می زند سه عدد سیب را کوفتمان کردی. چرا خاکسترش کردی؟ از میان صدها پلیری که ساختی فقط همین یکی کار می کرد. خدا فریاد می زند ساکت شو بی شرم. سجده کن تا خودت را هم خاکستر نکردم. ابلیس با چشمانی پر اشک می گوید عمرا اگر این کار را بکنم و از آنجا خارج می شود. در راه با خود می گوید بلایی سر آن سیبهایت بیاورم که کف کنی.
خدا خشت دوم را به کناری می اندازد و به آدم می نگرد. او را در میان دستانش می گیرد و نوازشش می کند. تمام اجزا او را بین انگشتانش لمس می کند و وقتی به لای پاهای آدم می رسد عضوی تغییر حالت می دهد. گویا خدا با انگشتانش کمی تحریکش کرده. لحظه ای می اندیشد و در سمت خشت دوم می گوزد. وقتی خشت دوم بر می خیزد خدا می گوید از همین حالا قرار دادیم تا شما لای پای یکدیگر را بمالید گویا حکمتی در آن است که من هنوز نمی دانم چیست. آدم و حوا به گوشه ای از بهشت رفته لای پای همدیگر را می مالند. ابلیس از کناری آنها را زیر نظر می گیرد و نزدیک می شود. با چاپلوسی می گوید من تمام عمرم خدا را مالیدم ولی هنوز حکمتش را نفهمیدم شما که هنوز جوجه اید. بهتر است دست از این کار بردارید و آن سیبهای سرخ را بچینید. وای اگر بدانید چقدر خوشمزه است. آدم و حوا به سمت سیبها می روند و ابلیس در دل به آنها می خندد. خدا وارد باغ می شود و سیبهای گاز زده را بر زمین باغ می بیند. فریادی از خشم عزرائیل را به آنجا می کشاند. خدا می گوید این دو را به زمین تبعید کنید و تا آخر عمرشان مجبورند لای پای یکدیگر را بمالند. اصلا کاری می کنم که اگر نمالند احساس بدی به آنها دست بدهد. و تو ای ابلیس نا خلف. روزی در زمین کشوری به نام ایران می سازم. تو را رئیس جمهور آنجا می کنم و تو هم تا دلت می خواهد دروغ بگو و مردمش را فریب بده ولی یادت باشد روزی مردمش کونت را پاره خواهند کرد. تا آن روز همه تان از جلوی چشمانم دور شوید. سپس به سمت سیبهایش می رود و زار زار گریه می کند.
آری اگر بدانید کسی را که به این اندازه مورد تمسخر و انزجار قرار می دهید فرشته پروردگار است. اگر بدانید او به چه اندازه در زمین ما غریب است هیچگاه این چنین او را خوار نمی شمارید.
۵ نظر:
kheili aali bod aliii..mahsharrrr...damet garm vaghean..maghzet khob kar mikone hamzaddd
خویشکاری طنز،بیان واقعبت های تلخ در قالبی خنده اوره.ابلیسی نژاد این واقعیت تلخ و در عین حال مضحکه.تجسم حماقت یک قومه.
خیلی rushtabakh
قشنگ نوشتی ولی اصلا با مغز من نمی خونه....
خدای من پدر نیست...
خدای من مجهوله...یعنی x
خدای من اینقدر بیکار نیست که هی بیافریند....
یکبار آفریده و حالا مونده دستش...
اگه بیکار بود حتما صدای منم میشنید...
خدای من تنها نیست ....وقتی همه کائنات و نظمشان نشاندهده آفریدگاریست پس خدای به این بزرگی و قدرت چطور آفریننده ندارد؟!
رئیس جمهور من شیطان نیست...ابله است...و ملت من احمق تر...
نمیدونم...
متفاوت نوشتی ولی با دلم سازگار نبود...
و باز هم هیچ...
چرا مردا دوست دارن اینقدر بی نزاکت باشن؟؟
ارسال یک نظر