
وارد پارک که شد، گوشه خلوتی را که بنای نیمه ساز چند مغازه خرابه ای ازآن ساخته بود، نظرش را جلب کرد. پشت بلوک سنگی بزرگی دست در جیب شلوارش کرد و سیگاری را بیرون آورد. لحظه ای بعد محتویات سیگارش خالی و سپس دوباره پر شد. دودی که به هوا بلند می شد غلیظتر از اونی بود که در تاریکی شب دیده نشه. بعد از آخرین پک، صندلی خالی در کنار حوض وسط پارک پیدا کرده وحرکات احمقانه گربه ای که بر لب حوض ماهیها را تماشا می کرد زیر نظر گرفت. مدتی به همان حال ماند تا پیر زنی کنارش نشست و به او سلام کرد. وقتی به سمت پیرزن برگشت و او را در کنار خود بر صندلی دید لبخندی بر لب داشت و به آرامی جواب سلام او را داد. پیرزن که از شنیدن صدای میو در جواب سلامش متعجب شده بود سوال کرد با من بودی؟ او خندید و گفت غیر از من و شما کس دیگه ای اینجا نیست مگر اینکه شما خیال کنید من به گربه لب حوض سلام کردم. پیر زن که گیج شده بود گفت من هم که به سن و سال تو بودم سر به سر پیرها می گذاشتم.
گربه کنار حوض یکی یکی ماهیها را از آب گرفت و درون زنبیل کوچکش انداخت و دمش را به حالت خوشحالی تکان داد و داخل حوض پرید. وقتی گربه در اعماق آب فرو می رفت پیرزن زنبیل پر از ماهی را در دست گرفته به سمت صندلی خالی دیگری می رفت. در راه دمش را سیخ نگه داشته بود و بدنش را به رهگذران می مالید. دختر بچه ای که عروسک گربه ای در دست داشت به او نزدیک شد و نوازشش کرد و پیر زن یکی از ماهیها را به او داد. دختر بچه به سمت حوض دوید تا ماهی را در آب بیاندازد ولی ماهی دیگر مرده بود و جنازه اش روی آب قرار گرفت. چند حباب که از دهان گربه بیرون آمده بود اطراف ماهی را پر کردند و دخترک فریاد زد ماهی داره خفه می شه...
پیرزن با سرعت خود را به کنار حوض رساند و بر لبه حوض پرید. دست در آب کرد و گربه خیس را بیرون کشید و به دخترک داد. دخترک عروسکش را محکم در بقل گرفت و از آنجا دور شد. پیرزن به سمت او رفت و پرسید پسرم می تونی مواظب زنبیلم باشی چند دقیقه دیگه بر می گردم. او زیر گردن پیرزن را مالید و پیرزن به سمت انتهای پارک حرکت کرد. وقتی پیرزن برگشت کسی ماهی ها را در آب انداخته بود و گربه ای خیس مشغول لیس زدن موهایش بود. زن و شوهری که در کنار حوض نشسته بودن به پیرزن گفتن نوه شما واقعا دیوونه شده. باید می دیدید بیچاره گربه روچطوری انداخت تو آب. پیرزن گفت نوه من؟ زن عصبانی گفت زنبیل شما دستش بود
گربه کنار حوض یکی یکی ماهیها را از آب گرفت و درون زنبیل کوچکش انداخت و دمش را به حالت خوشحالی تکان داد و داخل حوض پرید. وقتی گربه در اعماق آب فرو می رفت پیرزن زنبیل پر از ماهی را در دست گرفته به سمت صندلی خالی دیگری می رفت. در راه دمش را سیخ نگه داشته بود و بدنش را به رهگذران می مالید. دختر بچه ای که عروسک گربه ای در دست داشت به او نزدیک شد و نوازشش کرد و پیر زن یکی از ماهیها را به او داد. دختر بچه به سمت حوض دوید تا ماهی را در آب بیاندازد ولی ماهی دیگر مرده بود و جنازه اش روی آب قرار گرفت. چند حباب که از دهان گربه بیرون آمده بود اطراف ماهی را پر کردند و دخترک فریاد زد ماهی داره خفه می شه...
پیرزن با سرعت خود را به کنار حوض رساند و بر لبه حوض پرید. دست در آب کرد و گربه خیس را بیرون کشید و به دخترک داد. دخترک عروسکش را محکم در بقل گرفت و از آنجا دور شد. پیرزن به سمت او رفت و پرسید پسرم می تونی مواظب زنبیلم باشی چند دقیقه دیگه بر می گردم. او زیر گردن پیرزن را مالید و پیرزن به سمت انتهای پارک حرکت کرد. وقتی پیرزن برگشت کسی ماهی ها را در آب انداخته بود و گربه ای خیس مشغول لیس زدن موهایش بود. زن و شوهری که در کنار حوض نشسته بودن به پیرزن گفتن نوه شما واقعا دیوونه شده. باید می دیدید بیچاره گربه روچطوری انداخت تو آب. پیرزن گفت نوه من؟ زن عصبانی گفت زنبیل شما دستش بود
۲ نظر:
با چشم سوم نوشتی عزیزم
واقعا دنیا همینه...
به جز بچه ها... هیچ کس به فکر زندگی ماهی ها نیست...
ارسال یک نظر