
روزی که سر قرارمون حاضر نشدی دنیای دوروبرم رنگ دیگه ای بود. نمی دونم چند ساعت اونجا بودم ولی انگار همه چیز از حرکت ایستاده بود. انگار لحظه در زمان میخکوب شده بود و نگرانی از سوراخ زمان در لحضه من جاری. گوشم از تکرار پی در پی خاموش است به وز وز افتاد و گوشیم دیگه از تکرار شمارت خسته شد. وقتی به خودم اومدم که راننده تاکسی دستشو گذاشته بود رو بوق ماشین. گرمازده شدی داغ کردی. وسط خیابونی عمو بزن بقل.
سر کوچتون که رسیدم گربه کثیفه لابلای پاهام میو میو می کرد. چه روزایی که سر کوچتون با گربه کثیفه شب نشد. به در خونت که رسیدم زمان دوباره متوقف شده بود. هرچی زنگ می زدم کسی جواب نمی داد. چرا همسایه هات اونجوری نگام می کردن؟ هیچکس حاضر نمی شد جواب بده. فریاد می زدم. با تمام قدرتم فریاد می زدم. چرا کسی به من نمی گفت تو کجایی؟ به سر کوچه که رسیدم مدتی زیر درخت کنار جوب نشستم. گربه کثیفه تا منو دید به سمتم اومد و خودشو بهم مالید ولی من حوصلشو نداشتم.
وقتی ازشون می پرسم چرا دستامو باز نمی کنین می گن زخمای رو صورتم برای وقتیه که دستام باز بوده. تو باور می کنی همچین بلایی سر خودم بیارم؟ چند روز پیش وقتی دوباره سر کوچتون بودم گربه کثیفه صورتمو چنگ زد. وقتی فرار کرد دستام خونی بود. انگار من زخمیش کرده بودم. چطور می تونم این کارو کرده باشم؟
از پشت در اتاقش پرستار ی که مواظب اوست دستش را به سمت دستگیره در برده و به آرامی می چرخاند.
او دیوانه وار فریاد می زند نمی تونی مرده باشی. نه من هر روز می بینمت. هر روز می بینمت که از خونت بیرون میای. وقتی با قدمای آرومت کوچه رو بالا میای و منو از دور می بینی. وقتی لبخند می زنی و دهنتو برای گربه کثیفه کج می کنی. وقتی که دیگه نمی تونم یه جا وایسم و به سمتت می دوم. وقتی که دیگه فاصله ای تا دست گرمت ندارم. ولی هربار که اون صدای بوق بلندو می شنوم تو ناپدید شدی و من جایی انتظار تو رو می کشم. انتظاری که منو به در خونت می رسونه و دستامو به تختم می بنده. چرا دستامو باز نمی کنید.
پرستار وارد اتاق شده و او برای چند دقیقه به چشمانش خیره می شود. قرصی که وارد حلقش می شود پیشانیش را گرم می کند و پلکهایش را سنگین. گرمای آن روز تابستانی و افکار پریشانش در رویایی چند ساعته به تختی با دستان بسته ختم می شود. او در چند ساعت زنده است. چند ساعت انتظار. چند ساعت پریشانی. چند ساعت فراموشی. و تکرارو تکراروتکرار
سر کوچتون که رسیدم گربه کثیفه لابلای پاهام میو میو می کرد. چه روزایی که سر کوچتون با گربه کثیفه شب نشد. به در خونت که رسیدم زمان دوباره متوقف شده بود. هرچی زنگ می زدم کسی جواب نمی داد. چرا همسایه هات اونجوری نگام می کردن؟ هیچکس حاضر نمی شد جواب بده. فریاد می زدم. با تمام قدرتم فریاد می زدم. چرا کسی به من نمی گفت تو کجایی؟ به سر کوچه که رسیدم مدتی زیر درخت کنار جوب نشستم. گربه کثیفه تا منو دید به سمتم اومد و خودشو بهم مالید ولی من حوصلشو نداشتم.
وقتی ازشون می پرسم چرا دستامو باز نمی کنین می گن زخمای رو صورتم برای وقتیه که دستام باز بوده. تو باور می کنی همچین بلایی سر خودم بیارم؟ چند روز پیش وقتی دوباره سر کوچتون بودم گربه کثیفه صورتمو چنگ زد. وقتی فرار کرد دستام خونی بود. انگار من زخمیش کرده بودم. چطور می تونم این کارو کرده باشم؟
از پشت در اتاقش پرستار ی که مواظب اوست دستش را به سمت دستگیره در برده و به آرامی می چرخاند.
او دیوانه وار فریاد می زند نمی تونی مرده باشی. نه من هر روز می بینمت. هر روز می بینمت که از خونت بیرون میای. وقتی با قدمای آرومت کوچه رو بالا میای و منو از دور می بینی. وقتی لبخند می زنی و دهنتو برای گربه کثیفه کج می کنی. وقتی که دیگه نمی تونم یه جا وایسم و به سمتت می دوم. وقتی که دیگه فاصله ای تا دست گرمت ندارم. ولی هربار که اون صدای بوق بلندو می شنوم تو ناپدید شدی و من جایی انتظار تو رو می کشم. انتظاری که منو به در خونت می رسونه و دستامو به تختم می بنده. چرا دستامو باز نمی کنید.
پرستار وارد اتاق شده و او برای چند دقیقه به چشمانش خیره می شود. قرصی که وارد حلقش می شود پیشانیش را گرم می کند و پلکهایش را سنگین. گرمای آن روز تابستانی و افکار پریشانش در رویایی چند ساعته به تختی با دستان بسته ختم می شود. او در چند ساعت زنده است. چند ساعت انتظار. چند ساعت پریشانی. چند ساعت فراموشی. و تکرارو تکراروتکرار
۹ نظر:
عالی بود عزیزم
bah bah bah
qalebe jadid mobarak
neveshtatam pore tavaho0mo ziba
movafaq bashi
قالب جديدت چشم نواز تره....
اما داستانت....
نمي دونم چقدر حسش كردي وقتي مي نوشتي...
ولي من بدجوري حس كردم....
يادمه چه زجرآور بود وقتي دستامو بسته بودن تخت توي بيمارستان....
خون لخته شده تو بيني ام نمي ذاشت نفس بكشم....
داد ميزدم فقط...
بدترين حس اينه كه عزيزانت ببندنت به تخت شايد از بيتابيت كم بشه...
ولي نميشه....
خيلي دردناك نوشتي
سلام تابو!!!
می شناسمت
گه گاهی به وبلاگت سر می زدم
...
داستان؟ حقیقت؟
برام فرق می کنه
حقیقته!!!
گربه کثیفه.
اذیتم می کنه خوندنش . ولی می خونم .
-----------------------------
دلم مي خواست تا با او همنوا شوم و يکي را به رسم دلخوشي بکشم. روز دگر صداها آن قدر سرد مي شدند که ديگر اميدي به ماندن نبود.
سلام....
واقعاً از ته دل مي پرسم به چيه زندگيم حسوديت شد؟
از ته ته دل حاضرم بدمش بهت....
اگه بگم اولين باره كه از پيغام كسي تو وبلاگم انرژي مي گيرم؟
اگه بگم تنها كسي هستي كه نصيحتت چسبيد...
مي دوني چرا؟
همه ميان يا ميگن صبر كن درست ميشه يا ميگن ديدت رو عوض كن..چيزي نشده كه...!
تو اولين كسي هستي كه زندگيمو همين جور كه هست قبول كردي و نوشتي اينجور زندگي كردن ....با حسرت به روزمرگيها ي خوش ديگران آه كشيدن و رد شدن... يه چيزي بالاتر از بقيه است....
ممنوننم ازت...
ممنونم كه با نا اميدترين جمله ها اميدوارم كردي...
اخه ديگه خيلي وقت بود اميدوار نبودم....
حالا اميدوارم...به اينكه روزي ميرسه كه منم اوج مي گيرم...
(چه حس بديه.... آدمايي مثل من بيشتز ار چند ثانيه نمي تونن اميدوار باشن!)
يک صدايي گفت بکش و من کشتم...
- آن قدر نواخت و کوبيد، آن قدر طنين جازهايش در من پيچيد که مثل تکه آهن سرد و سخت شدم و به سلامتي تمامي دل هاي سنگ نوشيدم. طعمش مزه خون مي داد...
نيستي......
ارسال یک نظر